در پاسخ به:
منکران آگاهی، منتشر شده در NYR Daily در تاریخ مارچ 13، 2018
خطاب به ویراستار:
از گلن استراسون بخاطر انتقادات پرشورش به دیدگاههایم تشکر میکنم، چراکه هدف واضحی را برای پاسخ متقابل من فراهم میکند. از ترس اینکه به خاطر پهلوانپنه سازی مورد انتقاد قرار بگیرم، هیچ وقت جرأت نکردهام سخنان استراسون را از نگاه اوتو (منتقدی خیالی که به نوعی از طرفداران شکاکِ «تبیین اگاهی »ساختهام) بیان کنم. یک استراسون دادی که مشت کوبیان بر میز صحبت میکند، بیشتر به کارم میآید. واضح است که او کاملا به آنچه میگوید اعتقاد دارد، تصور میکند گفتههایش بسیار مهم است و به مفیدترین شکل ممکن، اشتباه میکند. بارزترین اشتباه وی در مورد ادعای اصلی من است:
اگر حق با دنت باشد، به رغم بیماریهای صعبالعلاج، مشکلات روانی، قتل، تجاوز، قحطی، بردهداری، دزدی، شکنجه و نسل کشی، هیچ کس تاکنون واقعاً آسیب ندیده است و هیچ کس باعث آزار و رنجش دیگری نشده است.
من وجود آگاهی را انکار نمیکنم، البته که آگاهی وجود دارد؛ فقط همانطور که من بارها گفتم، به آن شکلی نیست که اکثر مردم فکر میکنند. من بر این باور هستم كه استراسون اعتقاد مشخصا شایعی را درباره چیستی آگاهی بیان میكند. اما مسئله اصلی این است که آیا ممکن است افراد مختلف و بخصوص استراسون، در این مورد اشتباه کنند؟
او عقلسلیم را برای بیان برجسته کردن «احمقانهترین ادعایی که تا کنون بیان شده است» وسط میکشد (باعث افتخار من است!)، اما در اینجا عقل سلیم دیگری وجود دارد که در برابر آن مقاومت میکند: وقتی با افرادی مواجه میشوید که ادعا میکنند جادوگری را دیدهاند که زنی را دو نیم کرده است، به آنها پیشنهاد دهید تا فرضیههای عجیب و غریب خود همچون سفر به گذشته، کرمچالههای چندجهانی، مداخلههای کوانتومی و "جادوی واقعی" را تا زمانی که احتمالات معمولتر را درک بررسی نکردند، رها کنند. علوم غیرانقلابی تبیینهای مطلوبی را در مورد چنین پدیدههای عجیبی مانند تولید مثل، متابولیسم، رشد و ترمیم خود به خود {پوست} کشف کرده است. بنابراین، اگرچه ممکن است که برای پاسخ به آگاهی مجبور شویم این علم را از بین ببریم، ابتدا باید ممکنات پیش فرض را بررسی کنیم. این خود چیزی بشتر از سیاست عملگرایانه طبیعتگرایی نیست و از آنجا که در حال حاضر شواهد زیادی مبنی بر اینکه طبیعت برای کمک به حیوانات در مقابله با پیچیدگیهای محیطی، میانبرهای وافر و حقههای غیر مستقیمی را ایجاد کرده است، وجود دارد؛ عاقلانه خواهد بود که در ابتدا این امکان را بررسی کنیم که شاید ما به نوعی احساس خود از «جادویی» بودن هوشیاریمان را به طرز مغرورانه ای ترفیع دادهایم.
استراسون ادعا میکند که این کار پیش از انجامش ناامید کننده است و حتی تهاجم پیشگیرانهای علیه این اقدام را ترغیب میکند. وی با استناد به برتراند راسل تاکید میکند که «ما صرف داشتن هوشیاری، چیزی اساسی درباره ماهیت ذاتی تجربه آگاهانه میدانیم». چقدر برایممان عجیب خواهد بود اگر چیزی «اساسی» درباره «ماهیت ذاتی» یک پدیده را صرفا با تجربه آن بشناسیم! میتوانیم چیز مهمی را بدانیم، چیزی که نمیتوان نادیده گرفت، در حالی که هنوز در مورد «ماهیت ذاتی» آن هیچ اطلاعی نداشته باشیم. برخی مبتلایان به سرطان، تصور میکنند که چیزی اساسی در مورد سرطان خود میدانند فقط به این دلیل که این {سرطان} بیماری آنهاست. اما با اینکه آنان میدانند این بیماری چگونه به نظر شان میرسد، این نوعی از دانش درباره «چیزی اساسی» نیست که دربرابر پژوهش های تجربی قرارداد.
ادعای راسل رهاییبخش دروننگری یا عقل سلیم نیست. ادعای وی به شکلی نیست که تکرار واضحات بوده و نیازی به به دفاع نداشته باشد. این ادعا اولین قدم به سوی یک نظریه فلسفی است. من یک نظریه رقیب ارائه میدهم، که در واقع این سؤال را مطرح میکند کهچگونه میتوانیم «آشنایی مستقیمی» با محتوا (نه ویژگیهای) تجربیات خود داشته باشیم؟ به سادهترین شکل ممکن، اعتقاداتی که شما «مستقیما» - بدون تلاش و یا تحلیل قابل توجهی - در مورد تجربه خود در جهان دریافت میکنید، نه نیاز به دروننگری دارد و نه اجازه فرآیند درونگرایی را به شما میدهد میدهد تا به خودتان یا دیگران بگویید که در این لحظه وجود داشتن شما چطور به نظر میرسد. در حالی که ما میتوانیم چیزهای زیادی راجع به محتویات تجربه آگاهانه خود بدانیم، ما هیچ بینش ممتازی از چگونگی امکان این امر نداریم و هیچ مصونیت خاصی در این امر نداریم. یک سوال تجربی دشوار در مورد چگونگی بهرهگیری مغز یک فرد از اطلاعات فعال فعلی خود برای سازماندهی کردن1 هرگونه رفتار کلامی یا غیر کلامی (یا وضعیت احساسی یا حافظه) وجود دارد که این وسال از دیدگاه {فلسفه}پنهان بوده و بیپاسخ باقیمانده است یا آنطور که استراسون فخرفروشی میکند: «وقتی صحبت از تجربه آگاهانه میشود، یک نوع بن بستی وجود دارد که ما صرف داشتن ان، با آن کاملا آشنا هستیم» هارت و پرت خالص، حتی اگر بسیاری از فیلسوفان برجسته نظرات مشابهی را ارائه داده باشند. استراسون برای ارائه برهان خلف از گزارش اشتباه دیگری استفاده میکند:
یکی از عجیبترین چیزهایی که منکران میگویند این است که اگر چه ظاهرا به نظر میرسد تجربه آگاهانهای وجود دارد، اما در واقع هیچ تجربه آگاهانهای وجود ندارد و ظاهراً یک توهم محض است. مشکلی که در این میان وجود دارد این است که هرگونه توهمی از این قبیل از پیش ضرورتا نمونهای واقعی از چیزی است که به آن یک توهم گفته میشود.
خیر، ما منکران این را نمیگویم؛ ما میگوییم که هیچ تجربه آگاهانهای به این معنی که استراسون بر آن اصرار دارد، وجود ندارد. ما میگوییم که آگاهی به نظر (به دنبال بسیاری از کسانی که دراینباره فکر میکنند) شامل «آشنایی مستقیم» است، همانطور که استراسون بیان میکند، این گفته با ویژگیهای اساسی «کیفییات ذهن» }همراه است{اما این یک توهم است، توهم یک فیلسوف. بنابراین، مگر اینکه استراسون چیزی شبیه عصمت پاپ را داشته باشد، که البته در این مورد شک دارم، این توهم «لزوما» یک نمونه واقعی از آن نوع آگاهی } که در نظر وی وجود دارد{ نیست.
در پایان، استراسون هدف خود را آشکار میکند:
این یک حماقت بزرگ است. باید امیدوار باشیم که خارج از محیطهای آکادمی پخش نشده یا برخی از متخصصان IT یا روباتیستهای آینده را که قدرت زیادی در زندگی ما دارند را، متقاعد نکند.
ظاهراً استراسون تصور میكند در صورتی که دیدگاه وی در مورد آگاهی کاملا برحق نباشد، ما در خطر ترک اخلاقیات، نادیده گرفتن رنج و بیهویت كردن مردم هستیم. مسیحیان نگرانیهای مشابهی درباره فروپاشی قریب الوقوع جامعه داشتند، {آنان بیان میکردند که} اگر مردم مفهوم روح جاودانه را رها کنند، چنین چیزی در انتظارمان است. در قرن شانزدهم، فیلیپ ملانکتون از ترس عواقب بروز ، خواست که برخی از "شاهزادگان مسیحی" حقیقت نظریه کوپرنیک مبنی بر اینکه زمین به دور خورشید میگردد را سرکوب کنند. ما میتوانیم با حقیقت کنار بیاییم گلن و نیازی به {نوع طرح تو از} ذهن برای حفظ معنای زندگیمان نداریم.
دنیل دنت
مدیر مرکز علوم شناختی
دانشگاه تافتس
مدفورد، ماساچوست
گلن استراسون پاسخ میدهد:
دنیل دنت در سال 1991 در کتابی با عنوان «تبیین هوشیاری» مینویسد: «فیلسوفان از کلمه "زامبی" به عنوان یک اصطلاح فنی استفاده میکنند: زامبی از نگاه یک فیلسوف، "از لحاظ رفتاری در مقایسه با یک انسان نرمال، غیرقابل تشخیص است، اما آگاه نیست». به عنوان مثال، زامبی میتواند یک رباتی فوقالعاده با پوششی گوشتین شکل باشد که مانند یک انسان به نظر میرسد و عمل میکند، اگرچه «حسی شبیه به زامبی بودن وجود ندارد، ولی در دید ناظران اینطور به نظر میرسد».
مشخصا، زامبی در حالت استاندارد، غنی ]به نوعی شامل[ «کیفیات ذهن» و نوعی از «آگاهی» که من به آن تاکید دارم، آگاه نیست و البته دنت منکر این حرف است.
سوال دنت این است که «آیا زامبیها واقعا وجود دارند؟» وی اینگونه مینوسید: «زامبیها نه تنها ممکن هستند، بلکه واقعی هستند، همه ما زامبی هستیم» در اینجا، نظر او ساده است. وی در این کتاب، در یکی از پاورقیها میگوید: «نقل خارج از بافت این اظهار نظر، یک کذبگوییِ روشنفکرانه رقتآور خواهد بود!»، بنابراین امیدوارم که زمینه کافی را ارائه داده باشم. اما بگذارید اطلاعات بیشتری ارائه دهم (تمام نقل قولهای زیر از دنت، از کتابها و مقالههای مختلف او است).
وی در سال 1993 در مقالهای با عنوان «چکیده تبیین آگاهی» در مجله فلسفه و پژوهشهای پدیدارشناسی اینگونه نوشته است که «مشخص شده که این ایده که چیزی مانند «حوزه پدیداری» از «ویژگیهای پدیداری»، علاوه بر خصوصیات اطلاعاتی / کارکردی موجود در نظریه من»، تحت عنوان «آگاهی» وجود دارد، «توهمی است چند بعدی، محصولی از نظریه پردازی غلط». در اینجا، منظور دنت از اینکه «آگاهی» چه چیزی نیست روشن است. واضح است میتوان دید که چگونه او در پاسخ به من میتواند بگوید که «البته که آگاهی وجود دارد». میتواند اینطور بگوید چراکه در نظر وی زامبی آگاه است: زامبی تمام خصوصیات «اطلاعاتی / عملکردی» که در ویژگی های یک انسان است را دارا بوده و از نظر رفتاری غیر قابل تشخیص از یک انسان است.
او در مقاله دیگری در همان سال در همان مجله مینویسد که «هیچ واسطه ای وجود ندارد»؛ اجازه دهید حدس [فرانک] جکسون که من یک رفتارگر هستم را تایید کنم؛ من بدون قاطعانه این ادعا که «لزوما»، اگر دو جسم دقیقاً از نظر رفتاری یکسان باشند، از نظر روانشناختی نیز کاملا یكسان هستند را مهر تایید میزنم. بار دیگر دنت اظهار دارد که یک زامبی به اندازه یک انسان، آگاهی دارد؛ اگرچه «هیچ چیزی شبیه به حس زامبی بودن وجود ندارد». یک زامبی، در زبان معمول به هیچ وجه آگاه نیست، اما از نگاه دنت با توجه به «ویژگیهای اطلاعاتی / کارکردی» آن، زامبی کاملاً آگاه است.
به گفته دنت، همین مورد برای ما نیز اتفاق میافتد. ما به معنای معمول جمله «همه زامبی هستیم» آگاه نیستیم. او این دیدگاه را در پادکستی در سال 2013 تأیید میکند. ما در طبیعت «انواع مختلفی از تشکیلات احمقانه، حساسیت و تبعیض را شاهد هستیم.... ایدهای که علاوه بر همه اینها، یک چیز فوقالعاده دیگر – ذهنیت- وجود دارد و آنچیزی است که ما را از زامبی متمایز میکند،یک توهم است».
مثالهای فلسفی استاندارد «کیفیات ذهن» را در نظر بگیرید؛ درد، ارگاسم، تجربه تجسم میدان تایمز در نیمه شب. در کتاب تبیین اگاهی، دنت اجازه میدهد که واقعاً به نظر برسد که چنین کیفیت ذهنی داریم، اما تاکید دارد که دلیل محکمی نیست که ما واقعاً آنها را داشته باشیم. من استدلال کردم که این دیدگاه، اشتباه است، چراکه داشتن ایح حس که به نظر میرسد کیفیات ذهن را دارا میباشیم، ضرورتا به این معنای داشتن کیفیات ذهن است و دنت در سال 2007 در مقاله خود با عنوان «بازنگری دگرپدیدارشناسی» که در مجله پدیدارشناسی و علوم شناختی منتشر شده است، بیان میکند که حتی هیچ گونه مود واقعی نیست وجود ندارد؛ «هیچ نمود واقعی وجود ندارد... قضاوتها، درباره تجارب کیفیات ذهن هستند همانطور که رمانها در درباره شخصیتهایشان هستند. خرگوش آنگستروم {در رمانهای جان آپدایک} مطمئناً یک فرد واقعی به نظر میرسد، اما او یک شخصیت واقعی نیست. اگر ماتریالسم صادق باشد، ظاهراً هیچ نمود واقعی وجود ندارد».
دنت در کتاب خود در سال 2013 مینویسد: «وقتی من چشمانم را ریز میکنم»" به نظر میرسد که به نوعی آگاهی باید علاوه بر همه اثراتی که برما دارد و همه کارهایی که برای ما انجام میدهد، چیزیز مازاد بر نوعی از حس ترفیع شخص یا اینجا بودنی باشد که در همه رباتها غایب خواهد بود. اما یادگرفته ام که این گمان خود را بیاعتبار فهم کنم. تصور میکنم که ]این برداشت[ کاملا اشتباه است.
این «حذفگرایی» در مورد آگاهی است، انکار وجود آگاهی و دنت در این نظریه تنها نیست. وی از تعداد زیادی از فیلسوفان امروزی، از جمله کیت فرانکیش، جی گارفیلد و مارک سایدریتس و همچنین روانشناسانی مانند استانیسلاس دهائن کمک میگیرد. اشتباه اصلی آنها این است که اینگونه فکر میکنند که در فیزیک، در بخشهای دیگر علوم یا حتی در فرقه بودایی چیزی وجود دارد (گارفیلد و سایدیتس هر دو فلسفه بودایی را مطالعه کردهاند)، که دیلیل مطلوبی برای رد وجود وجود آگاهی واقعی به ما ارائه کند. دنت در سال 1995 در مقاله خود با عنوان « مهملات غیرقابل تصور زامبیها: یادداشتی بر مودی، فلاناگان و پولگر»، در مجله مطالعات آگاهی میگوید که «گاها فلاسفه فرضیهای دفاعناپذیر را به ما تحت خود بسته و سپس با سر به سمت لبه پرتگاه میدوند. سپس، مانند شخصیتهای کارتونی، میان زمین و هوا آویزان باقیمیمانند تا اینکه متوجه شوند که چه کاری کردند و از آن جاذبه وظیفه خود را انجام میدهد. من در این مورد با دنت و ردباره بسیاری چیزهای دیگر (از جمله داروین و دین) موافقم، اما در اینجا، تصور ارائه شده وی ناقص است. مشکل درباره فلاسفه این است که جاذبه وارد عمل نمیشود. آنها پا در میان زمین و هوا، پادر هوا درجا میزنند.
1 Modulate/ درقرضواژه، مدوله کردن نیز گفته میشود.
