مقدمه
ابتدا استدلال خواهم کرد که حتی اگر بیخدایی با خوشبینی وجودی به این شکل ناسازگار باشد، این هیچ تهدیدی برای بیخدایی نخواهد بود. با این حال، اگر بیخدایی ما را مجبور کند که از خوش بینی وجودی دست برداریم، چنین چیزی حائر اهمیت است. با اینحال اما استدلال خواهم کرد که رنج های مرتبط با تکامل به خودی خود نمی تواند نشان دهد که جهان در کل خوب نیست. در واقع، خواهیم دید که اگر خدا وجود نداشته باشد، ما به سادگی در موقعیت معرفتی برای تأیید چنین ادعاهایی نیستیم. با این وجود، ممکن است که جهان طبیعت گرایانه، یا حتی زندگی فقط در اینجا روی این کره کوچک، در نهایت بد باشد و چنین چیزی نتیجهای تلخ خواهد بود. بر خلاف اشکال آشناتر بدبینی فلسفی اما نشان خواهم داد که، چنین بدبینی جهانی (global skepticism) به طور چشمگیری زندگی ما را تغییر نمی دهد یا احساس قدردانی در وجود ما را از بین نخواهد برد. علاوه بر این، نشان خواهم داد که اگرچه این نگاه معقول است که، در صوت صدق خداباوری، جهان در کل خوب خواهد بود (و حتی بسیار خوب است)، اما این یک حقیقت مفهومی نیست بلکه ادعایی ارزشی شناختی است که نیاز به دفاع دارد.
ناگاساو و مسئله وجودی شر فرگشتی
ابتدا باید بپرسیم که آیا خداناباوران واقعاً چنین تعهداتی را که ناگاساوا از آن ب خوشبینی وجودی یاد میکند، دارند؟ کمتر بیخدایی منکر این است که تکامل با شر طبیعی عظیم مرتبط است: به هر حال، بسیاری از آنها در استدلال برای بیخدایی خود به نوع این شر تککیه می کنند. با این حال، تعهد به خوش بینی وجودی امما پیچیده تر از بیخدایی است. این دیدگاه یک ادعای ارزشی را نیز در تعهدات شخص بیخدا ترکیب می کند:
حالت اول: خوش بینی ارزش شناختی: به طور کلی، دنیا جای خوبی است.
و ادعایی در مورد نگرش اعتقادی ما:
حالت دوم: نگرش خوش بینی: باید قدردان وجودمان در دنیا باشیم.
ابتدا بر خوش بینی ارزش شناختی تمرکز خواهم کرد. مشخص نیست که منظور ناگاساوا از «جهان» ، کل کیهان، در فضا و زمان است یا فقط آنچه اینجا روی زمین میگذرد. در اینجا هر دو قرائت را در نظر خواهم گرفت. ناگاساوا به درستی این ایده را رد می کند که همه آتئیست ها «افرادی منفی گرا، پوچ گرا و بدبین هستند. اما این هنوز با تایید چیزی مانند خوشبینی ارزششناختی فاصله زیادی دارد. در واقع، نه داوکینز و نه سایر بیخدایانی که ناگاساوا از آنان نقل میکند، چیزی نمی گویند که مستقیماً تعهد به خوش بینی ارزش شناختی را بیان کند. آنها صرفاً نسبت به وجود داشتن خود قدردان هستند. با این حال، ناگاساوا فکر میکند که افرادی مانند داسکینز اگر فکر میکردند که با نهایت حد رنج و درد احاطه شوند، نسبت به وجود داشتن خود قدردان نخواهند بود. وی چنین بیان میکند که:
«خوش بینی وجودی نوعی جهان بینی است متفاوت از این ادعای آشکار که “ من به سبب زنده بودنم شاد و قدردان هستم (اما در مورد دیگران اطلاعی ندارم)» (ترجمه از یزدانی)
اما همانطور که بعدا خواهیم دید، نگرش هایی مانند قدردانی نیازی به بازتاب مستقیم قضاوت های ارزشی ما در مورد جهان ندارند و بنابراین نمی توانیم به سادگی حالت دوم را از حالت اول استنتاج کنیم. علاوه بر این، میتوانیم معتقد باشیم که چیزها فراتر از زندگی شخصی ما، به گونهای خوب هستند، بدون اینکه فکر کنیم دنیا خود ]مکانی[ خوب است، چه رسد به اینکه در مورد کل کیهان فکر کنیم. به احتمال زیاد داوکینز معتقد است که زندگی بسیاری از افراد دیگر خوب یا به اندازه کافی خوب است. حرکت از چنین چیزی به اینکه که شرایط روی زمین، یا حتی فقط تاریخ کره زمین تا کنون، به طور کلی خوب است، جهش برگتری از گفته داکینز است. در واقع، اگر داکینز، یا اکثر مردم، دیدگاههای جالبی در مورد چنین پرسشهای ارزششناختی بزرگی داشته باشند، تعجب میکنم. ندانمگرایی در پاسخ به این نوع پرسش ها نوعی بدبینی نیست و همانطور که در ادامه خواهیم دید، چنین موضعی در رابطه با پرسش نیز شایستهتر است.
برهانی برضد بیخدایی؟
اما آیا مسئله ای که ناگاساوا مطرح میکند، دلیل برای کنارگذاشتن بیخدایی به ما ارائه میدهد؟ ایده کلیدی در مقاله وی به نظر به این شرح است:
مسئله وجودی شر فرگشتی****
(الف) شر فرگشتی (EE): تاریخ تکاملی زمینی حاوی مقدار زیادی شر است.
(ب) نتیجه تلخ: اگر بیخدایی صادق باشد، به دلیل EE، خوش بینی وجودی (EO) (احتمالاً) نادرست است.
(ج) مصالحه خداباوری با EO آسانتر است.
بنابراین،
(د) بیخدایانی که EO را میپذیرند دلیلی برای کنار گذاشتن بیخدایی و پذیرش خداباوری دارند.
اجازه دهید ابتدا مرحله نهایی استدلال ناگاساوا را در نظر بگیریم. بگذارید فعلاً فرض کنیم که اگر بیخدایی را درست فرض کنیم، EE و EO واقعاً به نوعی ناسازگار هستند. آیا این به ما «دلیلی برای دست کشیدن از بیخدایی و انگیزه ای برای پذیرش خداباوری» میدهد؟
ابتدا توجه داشته باشید که همانطور که در شرح فوق از برهان روشن است، این یک استدلال کلی علیه بیخدایی نیست. این یک استدلال علیه بیخدایانی است که EO را نیز تأیید می کنند، یک دیدگاه مستقل. بدیهی است که بیخدایی مستلزم چیزی در مورد قدردانی نیست. اما، به خودی خود نیز، بیخدایی مستلزم نگرشی در مورد خوبی کلی جهان به طور ارزش سناختی نیست. بیخدایی فقط ادعا می کند که یک موجود ماوراء طبیعی خاص وجود ندارد. از آنجایی که قرار است آن موجود فوقالعاده خوب باشد، بیخدایی فقط مستلزم این است که «این خیر» در جهان وجود ندارد. بنابراین بیخدایی فقط دارای تعهد ارزشی «منفی» خاصی است. اما جدای از این مسئله خاص، ارزش کلی یک دنیای بی خدا کاملا به وارد شدن دیگر ملاحاظت باز است.
اجازه دهید نگرانی قبلی خود مبنی بر کمبود شواهد کمی درباره اینکه واقعا بخیدایان خوشیبینی وجودی را تایید میکنند یا نه، کنار بگذاریم و فرض کنیم که بسیاری (یا همه) بیخدایان EO را تایید می کنند. بازهم هم عجیب به نظر می رسد که فکر کنیم بیخداهایی که EO را نیز می پذیرند باید به این نتیجه برسند که بیخدایی نادرست است اگر نتیجه تلخ را بپذیرند. اگر آتئیست ها متوجه شوند که EE در تنش با EO است، چنین چیزی به تنهایی چگونه می تواند به این نتیجه گیری برسد که سایر براهین برضد وجود خدا اشتباه است؟ چنین چیزی مانند این است که از افتادن در یک امتحان، اینطور نتیجه بگیریم که ، واقعیت این نیست که من به اندازه کافی درس خوان نیستم، بلکه معلم باید علیه شما توطئهای کرده باشد. ]حتی در وضعیتی که جمع EO با بیخدایی شکست میخورد[، مطمئناً آنچه بیخدایان باید نتیجه بگیرند این است که EO نادرست است.
]براهین اخلاقی برای وجود خدا دست به دامان ادعاهای پیشینی و دانش پیشینی برای رسیدن به نتیجه خود میشود و با اینکه داری مشکلات بسیاری هستند اما در این نظر، از برهان ناگاساوا برتری دارند. چراکه[ قابل قبول است که ما بتوانیم از گزاره های اخلاقی بدوی آگاهی پیشینی داشته باشیم. اما چنین چیزی تحت بیخداییی بسیار دشوار است. درواقع چگونه میتوانیم از ارزش کلی جهان آگاهی پیشینی داشته باشیم؟ ارزش دنیا تابع چیزهایی است که در آن موجود است. و آنچه در جهان ما وجود دارد یک امر ممکن الوجود است - و همانطور که به زودی خواهیم دید، ما در موقعیتی نیستیم که بسیاری از حقایق مرتبط را بدانیم.
برهانی ارزش شناختی
پیش از این استدلال کردم که حتی اگر نتیجه تلخ درست باشد، چنین چیزی دلیلی در جهت نادرستی بیخدایی به ما ارائه نمی دهد. اکنون به بررسی این موضوع می پردازم که آیا نتیجه تلخ را باید بپذیرفت یا خیر. حتی اگر نتیجه برهان ناگاساوا را رد کنیم، نتیجه تلخ به طور خاص حائز اهمیت است. چنین چیزی به طور بالقوه میتواند به سؤالات مربوط به آنچه ارزش شناسی خداباوری نامیده میشود، پاسخ دهد: همانطور که ممکن است بخواهیم بدانیم آیا خدا وجود دارد یا نه، ممکن است بخواهیم بدانیم که اگر بیخدایی صادق باشد، اوضاع به طور قابل توجهی بهتر میشود یا خیر- اینکه چیزها در برخی از جنبه ها، یا حتی در کل بدتر یا بهتر باشند. همچنین ممکن است بخواهیم بدانیم که اگر دریابیم که خدایی وجود ندارد، چه نگرش هایی باید نسبت به جهان داشته باشیم. حتی اگر انگیزه پذیرش خداباوری فقط به این دلیل که بیخدایی دارای پیامدهای بدی است، یک کمبود معرفتی باشد، با توجه به ادبیات ارزش شناختی، اینکه مشتاقانه آرزو کنیم که خدا وجود داشته باشد (یا وجود داشته) ممکن خواهد بود. بنابراین، اجازه دهید به آنچه که من استدلال ناگاساوا برای نتیجه تلخ میدانم بپردازیم:
برهان ارزش شناختی از شر فرگشتی
(1) EE: تاریخ فرگشتی کره زمین شامل مقدار زیادی شر است.
(2) اگر بیخدایی صادق باشد، چیزی فراتر از جهان مادی وجود ندارد.
بنابراین،
(3) اگر بیخدایی صادق باشد، خوشبینی ارزششناختی (احتمالاً) نادرست است: جهان در کل خوب نیست.
بنابراین،
(4) اگر بیخدایی صادق باشد، نگرش خوشبینی (احتمالاً) نادرست است: ما نباید از وجود مان و وجود جهان قدردان باشیم.
چنانچه این برهان موفق باشد، احتمالاً نکته قوی تر را مطرح میکند. با توجه به نتیجه تلخ، بیخدایی احتمالاً به این معنی است که جهان در کل خوب نیست، یا شایسته قدردانی ما نیست. چنین چیزی با جهانی که ارزش کلی خنثی دارد، یعنی جهانی که نه خوب است و نه بد نیز، سازگار است. اما بعید است که همه خوبی ها و بدی های آن دقیقاً یکدیگر را خنثی کنند. بنابراین تقریباً مسلم است که این استدلال باید واقعاً به دنیال تایید این باشد که:
(3') اگر بیخدایی صادق باشد، پس بدبینی ارزش شناختی نیز (احتمالاً) صادق است: جهان به طور کلی بد است.
و اگر (3) از (4) حمایت کند، پس (3') نیز از این حمایت میکند که:
(4') اگر بیخدایی صادق باشد، پس نگرش بدبینی نیز (احتمالاً) صادق است: ما باید از وجود مان و وجود جهان پشیمان باشیم.
به طور دقیق اما (2) کاملاً درست نیست. بیخدایی مستلزم طبیعت گرایی متافیزیکی نیست، اما این درست است که خداباوری البته فراتر از فراطبیعتگرایی است. به هرحال، واضح است که حق با ناگاساوا است که بیخدایان های معاصر اکثرا طبیعت گرا هستند. با این حال، این بدان معناست که استدلال فوق نمی تواند نشان دهد که بیخدایی مستلزم کمبود های ارزش شناختی است، فقط بیخدایی طبیعت گرایانه میتواند هدف چنین برهانی باشد. چنین نگرشی اما باید نکات منفی و مثبت بیخدایی را در دببیات ارزش شناختی مقایسه کند. ارتباط مستقیمتر با اهداف فعلی ما این است که (2) صرفاً یک ادعای سلبی است. این گزاره چنانچه بیخدایی صادق باشد، هیچ چیزی درباره ارزش محتوای جهانی که بیخدایی در آن صادق است، به ما ارائه نمیدهد. چنین گزاره ای صرفا به ما می گوید که تنها موجودات و ویژگی هایی که ارزش محتوای این جهان را تعیین می کنند، عناصر موجود در جهان طبیعی هستند. هیچ شواالیه فراطبیعیای نمی تواند به نجات و رهایی میلیون ها سال رنج پاسخ دهد. با این حال، به خودی خود، این نه خبر بد و نه خوب است - ممکن است خدا و ارزش بسیار وی را در جهان حذف کرده باشیم اما همینطور شیطان و همه انواع نیروهای فراطبیعی شر را نیز از کنار گذاشتیم.
شاید (1) قرار است مهمترین بخش کار را انجام دهد. اما در حالی که (1) به وضوح درست است، و به مقدار قابل توجهی از شر اشاره دارد، به وضوح شکاف زیادی بین (1) و (3) وجود دارد، زیرا (1) تنها به شر موجود در قسمتی مکانی و زمانی اشاره دارد. علاوه بر این، گزاره (1) هنوز ارزش کلی آن منطقه مکانی-زمانی را مشخص نمی کند، چراکه این امکان را باقی میگذارد که همه آن شرور ها در مقابل خوبی های موجود در این منطقه یا زمان یکدیگر را حنثی میکنند یا حتی بر آن برتری می یابند. به حرال مشخص نیست که بتوان با تکیه بر گزاره (1) پیشرفت قابل توجهی کرد.
شر سیستمی و شر رتبه اول
ناگاساوا استدلال میکند که «ظلم طبیعت» مشکل شر را ایجاد میکند که «به طور اساسی متفاوت» با تقریرهای آشناتر از شر است که بر رویدادهای خاص، مانند هولوکاست، یا انواع خاصی از رویدادها (مانند زلزله یا قتل) تمرکز میکنند. در نظر وی، مسئله شر سیستماتیک قدرتمند تر از دیگر موارد شر است. مفهوم ارزشی مورد نظر این ادعاها نامشخص است. خوش بینیِ ارزش شناختی در مورد ارزش کلی جهان ادعایی میکند. این رویدادها یا انواع رویدادها نیستند که آن ارزش را تعیین می کنند، بلکه مجموع آنها تعیین کننده هستند. بنابراین، آنچه برای آن مهم است رویداد خاصی از بلعیده شدن یک حیوان قادر به درک دید و حس نیست، بلکه مجموع رنجی است که در این دوره عظیم متحمل شده است. اکنون بر اساس برخی دیدگاهها، اعمال ظالمانه و بیعدالتی بیش از عواقب آن بر بدی جهان میافزاید. اما اگرچه ناگاساوا طبیعت را ظالمانه و ناعادلانه توصیف میکند، چنانچه بیخدایی صادق باشد، مطمئناً اینها صرفاً استعاره هستند. بنابراین ایده شر سیستمی نیاز به توضیح بیشتری دارد. بنابراین، در مطالب بعدی بر مجموع رنج های فرگشتی تمرکز خواهم کرد. به هرحال، به نظر من چنین دیدگاه من به این بخش، این استدلال را قوی تر می کند نه ضعیف تر چراکه این دیداه همگام با دیدگاه ناگاساوا نیز هست.
شر فرگشتی و خوبیِ هستی
میزان رنجی که با انتخاب طبیعی در طی صدها میلیون سال در ارتباط است، خیره کننده است. ما فقط میتوانیم با وحشت به آن پاسخ دهیم، حتی اگر ذهنمان ضعیفتر از آن باشد که بتوانیم رنج را در چنین مقیاسی به طور کامل درک کنیم. اما تمام آن شر طبیعی، من گفتم، حتی این را ثابت نمی کند:
بدبینی فرگشتی: ارزش کلی تاریخ فرگشتی زمینی (به استثنای هومو سایپینز) منفی است (یا مثبت نیست).
این بستگی به این دارد که آیا چنین شری توانایی غلبه کردن بر دیگر نیکی های موجود در ارزش شناختی رقیب را دارد خیر: لذت و سایر حالات عاطفی مثبتی که اکثر حیوانات نیز آن را تجربه می کنند حاوی وزن ارزش شناختی در ملاحظات ما خواهد بود. این که آیا تاریخ تکاملی بیش از خوبی حاوی بدی است یا خیر، یک سوال تجربی دشوار است. با این حال، چندین نویسنده استدلال میکنند که زندگی بیشتر حیوانات در حیات وحش مشخصا بدتر است. اگر این استدلال در مورد رنج در طبیعت صحیح باشد، می توان آن را به یک ادعای کلی در مورد تاریخ تکاملی تعمیم داد. اما این فقط ادعایی در مورد بخشی از گذشته است نه تمام زمان و هستی. هنگامی که انسان ها به صحنه می آیند، به طور بالقوه کالاهای متمایزی را وارد بازی می کنند - مانند ارزش عاملیت منطقی، فضیلت اخلاقی، روابط عمیق شخصی، دانش، دستاوردهای فردی و احتماعی و خلقت آثار متفاوت و ایجاد امکان قدردانی زیبایی شناختی - که ارزش آنان به طورگسترده بالاتر از صرفا داشتن توانایی درک درد و لذت (حیوانی) تلقی میشود. بنابراین برای نشان دادن حتی اینکه تاریخ کره زمین تا به حال به طور کلی بد است، ناگاساوا باید نشان دهد که یا تاریخ بشر به خودی خود بد است، یا اینکه حتی اگر خوب باشد، برای جبران شروری که قبلا در آن موجود بوده کافی نیست.
«اگر بخش بزرگی از جهان مادی و بخش اعظمی از زندگی در آن به رنگ خاکستری رنگ شود، خداناباوران باید از خوشبینی وجودی، که مستلزم این است که این اجزاء عمدتاً به رنگ زرد هستند، دست بکشند.» (ترجمه یزدانی)
این بخش از گفته های وی می تواند نشان دهد که ناگاساوا درکی مکانی-زمانی از «ارزش کلی» (حداقل در دنیای طبیعی) را فرض میکند: از یک بخش مکانی-زمانی معینی از جهان می پرسیم که آیا به طور کلی منفی است یا مثبت، و سپس می بینیم که آیا جهان در کل بیشتر مثبت یا منفی است. و در واقع، از آنجایی که فرگشت طی میلیاردها سال در جریان بوده است، در حالی که تاریخ بشر نسبتاً بسیار کوتاه است، پس اگر بدبینی فرگشتی صادق باشد، می توان فهمید که چرا در نظر برخی، ممکن است اینطور نظر برسد که ارزش موجود در این حالت در کل مفی خواهد بود.
چنین قضاوتی یک نتیجه گیری اشتباه خواهد بود. در ابتدا از آنجایی که بیشتر جهان اساساً خالی است، خود جهان تقریباً کاملاً فاقد ارزش است (نه خاکستری یا زرد). پس با این منطق باید نتیجه بگیریم که دنیا نه خوب است و نه بد. مهمتر از آن، سؤالات مربوط به ارزش کلی به مثبت/منفی بودن چیزها آن هم در هر مایل مربع ]یا در هر کیلومتر مربع[ مربوط نمی شود. پرسش های متمرکز بر ارزش کلی در جهان وابسته به مجموع ارزش های موجود هستند نه توزیع زمانی-مکانی آنان. با اینحال تعداد این رخدادها تفاوت ایجاد میکنند، و تعداد موجودات و حیوانات دارای توانایی درک درد که در طی میلیونها سال بسیار رنج کشیدهاند، قابل توجه است. اگر بدبینی فرگشتی صادق باشد، و ما لذت گرا باشیم، این بدی احتمالاً هر آنچه را که تاریخ خوب بشری وجود دارد را ممکن است کنار خواهد زد، اما اگر لذت گرایی را رد کنیم و حداقل برخی از کالاهای غیر لذتگرایانهای که در بالا ذکر کردم را بپذیریم (مانند رزش عاملیت منطقی، فضیلت اخلاقی، روابط عمیق شخصی، دانش، دستاوردهای فردی و احتماعی و خلقت آثار متفاوت و ایجاد امکان قدردانی زیبایی شناختی)، پاسخ به این سؤال در مورد ارزش کلی تاریخ کره زمین تا کنون مستلزم تعهد عظیمی که از حوصله و دامنه این مقاله خارج است.
به هرحال حتی اگر مجبور به پذیرش چنین نگرشی باشیم بازهم بخش ملاحظات دیگر ما باقی مانده است، آینده ما. بشریت ممکن است به زودی منقرض شود یا برای چندین میلیون سال ادامه یابد. آینده ممکن است آرمان شهری یا ویرانشهری یا هر چیز دیگری باشد. آنچه واضح است این است که- نمی دانیم و اگر کل جهان را در نظر داشته باشیم، زمین به هر حال صرفا بخش بسیار کوچکی از آن است. حال، اگر در آن زمان در جهان تنها باشیم و موجودات دارای توانایی درک درد تنها منبع ارزش باشند، دیگر آنچه کفته شد تفاوتی ایجاد نخواهد کرد: هر نتیجهای که در مورد زمین به دست میآوریم، درباره کل جهان نیز صدق میکند. همانطور که می دانیم، ممکن است تمدن های بین کهکشانی پیشرفته زیادی وجود داشته باشد، به این معنی که آنچه در سیاره کوچک زمین اتفاق می افتد اهمیت ناچیزی در تعیین ارزش جهان به عنوان یک کل دارد (یا خواهد داشت). حتی اگر فرگشت در همه جا به روش های مشابهی عمل کند، احتمال کمتری وجود دارد که همه موجودات دارای توانایی درک درد که توسط تکامل تولید شده اند شبیه ما باشند. بنابراین، به هر نتیجهای که در مورد زمین میرسیم، نمیتوان آن را تعمیم داد. از آنجایی که ما از پاسخ به همه این سؤالات در مورد آینده و زندگی خارج از زمین اطلاعی نداریم، به سادگی در موقعیتی نیستیم که حتی حدس بزنیم که آیا خوش بینی ارزش شناختی، در مورد بیخدایی، چه در سطح کره خاکی و چه در سطح کیهانی درست است یا خیر. ممکن است فرگشت در بخش دیگری تحت فشار کمتر انتخاب طبیعی قرار گرفته باشد و شر کمتری ایجاد کرده باشد. هدف از بیان این مثال صرفا این است که ما نسبت به معرفت درباره معیار کلی زمان و مکان در موضعی نیستیم که به طرح و بسط ارزش شناختی کلی بپردازیم.
بیخدایی، بدبینی و قدردانی
در حالی که ما اصلا در موقعیتی نیستیم که بدانیم، اما کاملاً ممکن است که اوضاع در کل بدتر شود. چنین چیزی واقعیتی ناامیدکننده در مورد جهان است. اما واضح نیست که چنین چیزی باید ما را به ناامیدی سوق دهد. دیدگاه های بدبینانه تری که اکنون آشناتر هستند، مانند دیدگاه شوپنهاور یا بناتار، نیز چنین ادعایی را در مورد جهان به عنوان یک کل مطرح می کنند. اما آنها با این ادعا که زندگی انسان ها به طور کلی بد است، به این ادعای کلی درباره بد بودن کل جهان می رسند. نوع بدبینی که ما در نظر می گیریم متفاوت است: اینکه حتی اگر زندگی خودمان در سنارو ناگاساوا، به طور معقولی خوب پیش می رود، این خوب فقط بخشی از یک کل است که به طور کلی بد است. بدبینی جهانی ممکن است انگیزه ما را تضعیف کند، اما در مقابل آن نیازی از تغییری از سمت ما نیست. با این حال، آیا باید احساس ما را تغییر دهد؟ استدلال ناگاساوا فرض میکند که اگر خوشبینی ارزششناختی نادرست باشد، نباید از وجود مان و وجود جهان قدردان باشیم. اما رابطه ارزش شناسی و نگرش هایی مانند قدردانی پیچیده تر از این است.
ابتدا باید کاذب بودن خوش بینی ارزش شناختی را در نظر بگیریم. اگر خوش بینی کاذب باشد، جهان در کل خوب نیست. اما اگر دنیا ارزشی خنثی دارد، بد هم نیست. در مورد چنین دنیایی می توان گفت که نه بهتر است و نه بدتر. در مقابل، اگر بدبینی جهانی صادق باشد، وجود داشتن جهان از اینکه هیچ چیزی وجود ندارد، بدتر است. درواقع، بهتر بود جهان وجود نمیداشت، یا حداقل زندگی قادر به درک درد و احساس در در آن پدیدار نمی شد. چنین دیدگاهی به دشت نا امدی کننده است. با این حال، اینکه چگونه این باید بر نگرش ما تأثیر بگذارد بستگی به دیدگاهی دارد که ما اتخاذ می کنیم. به قول سیجویک، وقتی چیزها را از دیدگاه جهان در نظر میگیریم، باید به جهانی با ارزش خنثی با بی تفاوتی و به جهانی با ارزش منفی با اندوه پاسخ دهیم. با این حال، نگرش هایی مانند قدردانی یا پشیمانی، اساساً مستلزم مقایسه با جایگزین ها هستند، بنابراین اینکه ما چگونه احساسی باید به وجود داشتن خود و جهان- داشته باشیم،، بستگی به این دارد که جایگزین مربوطه چیست. با این حال، این جایگزین باید تا حد زیادی واقع بینانه باشد: احساس قدردانی عمیق از این که مثلاً من توسط موجودات شرور فرازمینی ربوده نشدم، بی معنی است. پیش از این استدلال کردم که حتی اگر جهان به طور کلی بد باشد، این دلیل برای رد کردن بیخدایی به ما نمیدهد، اما در این سناریو اگر خداباوری جایگزینی واقعگرایانه نباشد، نمیتواند باعث تأسف یا پیشمانی از وجود نداشتن خدا شود (اگرچه ممکن است انگیزه ترجیح وجود داشتن او باشد)1.
چارچوب طبیعت گرایانه جایگزین های واقع گرایانه تری ارائه می دهد. به عنوان مثال، اگر ظهور حیات بسیار بعید باشد، جهان بیجان جایگزین دیگری خواهد بود. بنابراین، اگر بدبینی جهانی صادق باشد، باید از چنین دیدگاه کیهانی متأسف و پیشمان باشیم که زندگی باهوش و باقدرت درک درد و احساس ظاهر شده است (اگرچه اگر جهان صرفاً ارزش خنثی داشته باشد، این تضاد دیگر واقعاً مهم نیست).
اما ما به ندرت چنین چیزهایی را از چنین زاویه بالا به پایینی می بینیم. وقتی از زندگی خودمان یا کسانی که به آنها اهمیت می دهیم خوشحالیم، این کار را از دیدگاه شخصی خود انجام می دهیم. با این حال، ما می خواهیم چنین نگرش های جزئی از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد. حال، اگر زندگی خودمان خوب است، و نادرستی خوشبینی ارزششناختی فقط به این معناست که جهان ارزشی خنثی دارد، پس من هیچ مشکلی در خوشحالی بیدریغ از وجود خود نمیبینم. اگر بدیل هیچ ارزشی ندارد، چرا جهان کنونی را که ارزش کلی یکسانی دارد اما ما را نیز در بر می گیرد، ترجیح ندهیم؟
اجازه دهید این بخش را با در نظر گرفتن اجمالی رشته ای از بحث ناگاساوا که تا کنون از آن اجتناب کرده ام، پایان دهم. ناگاساوا تشابهاتی بین «مشکل وجودی شر» و «پارادوکس عذرخواهی» جانا تامپسون ترسیم میکند. تصور کنید که کشوری به دلیل اعمال نادرست خود در گذشته عذرخواهی میکند. این عذرخواهی برای چنین بی عدالتی هایی احتمالاً به معنای پشیمانی از انجام آنهاست و آرزو می کنیم که آنان هرگز اتفاق نمیافتادند. با این حال، اگر تاریخ به این شکل بهتر میبود، نه ما و نه فرزندان قربانیان چنین بیعدالتی ها، میتوانستیم وجود داشته باشیم. بنابراین به نظر می رسد که چنین معذرت خواهی هایی با خوشحالی ما از وجود ما و کسانی که به آنها اهمیت می دهیم در تضاد است.
مشاهده ناگاساوا درست است که بین وابستگی وجود فردی ما به بی عدالتی گذشته و وابستگی وجود ما و کل بشریت به وقوع شر تکاملی تشابهاتی می بیند. بنابراین تنش مشابهی بین پشیمانی از شر تکاملی و خوشحالی از وجود داشتن ما وجود دارد. با این حال، وقتی ناگاساوا می نویسد که محور استدلال او این سؤال است که:
«چرا باید گمان کنیم که جهان سراسر خوب است و همچنین اگر وجود ما اساساً به یک سیستم بیولوژیکیِ خشونت آمیز، بی رحم و ناعادلانه وابسته باشد، که برای شماری بیرون از حد حیوانات حِسمند درد و رنج را به ارمغان میآورد، از زنده بودن در چنین جهانی باید شادمان و قدردان بود؟» (ترجمه یزدانی)
من معتقدم که او دو موضوع متمایز را با هم خلط کرده است. در حالی که وجود شر بزرگ گذشته آشکارا به این سوال مرتبط است که آیا جهان در کل خوب است یا نه، وابستگی ما به شر گذشته اینطور نیست. برای درک این موضوع، از یک سو در نظر بگیرید که جهان ممکن است به طور کلی مکان بدی باشد، حتی اگر وجود ما به هیچ وجه به رنج یا بی عدالتی گذشته بستگی نداشته باشد (مثلاً تصور کنید که وجود ما انسان ها محصول مداخله ای از سوی افراد دیگری باشد- مانند فرازمینیها). از سوی دیگر، وجود ما به تمام رنج های گذشته بسستگی خواهد داشت، حتی اگر جهان به عنوان یک کل مکان شگفت انگیزی باشد. در واقع، این وابستگی میتواند آزاردهنده باشد حتی اگر ارزشی که ما انسانها به ارمغان میآوریم بسیار بیشتر از بدیهای گذشته فرگشتی باشد. بنابراین اگرچه به نظر می رسد هر دو نوع ملاحظات خوشحالی ما را از وجود ما به چالش می کشند، اما این گرانی ها متمایز هستند و هیچکدام به طور خاص از دیدگاه ناگاساوا حمایت نمیکنند.
متن فوق خلاصه ای است از مقاله گای کاهین در بررسی خود از ناگاساوا
»Optimism without theism? Nagasawa on atheism, evolution, and evil«
1 منظور این است که میتوان از چنین نگرشی برای پیشرفت موضع موافق خداباوری در ارزش شناختی بهره برد.
