-دفاعی برای آتئیسم-
دفاعی برای آتئیسم (|)
*دفاعی برای آتئیسم (||)
آتئیسم و داگماتیسم
فکر میکنم که بسیاری از کسانی که ادعا میکنند بیخدایان باید ندانمگرا باشند، در حال اشتباه گرفتنِ داگماتیسم با آنچه من از آن به عنوان «عقاید مستحکم» نام میبرم، هستند. در قلب تفاوت بین این دو، عبارتی تخصصی است «قابل فسخ بودن». بنابراین اعتقادات یا ادعاهای حقیقت که قابل فسخ کردن نیستند، آنهایی هستند که هیچ امکانی برای نشان دادن اشتباه بودن آنان نیست.
اینکه مرز بین قابل فسخ بودن و غیرقابل فسخ بودن را کجا باید کشید، مسئله فلسفی خارداری است. به صورت سنتی حقایق پیشین مانند 2=1+1 و اینکه تمام مردان مجرد، ازدواج نکرده اند- گذاره هایی که تنها به دلیل معنایشان درست هستند- غیرقابل فسخ در نظر گرفته شده اند، در حالی که ادعاهای حقیقی درباره طبیعت هستی اغلب قابل فسخ در نظر گرفته شده اند. بنابراین هرچند بعید به نظر برسد اما ممکن است که فردا خورشید طلوع نکند (بنابراین این اعتقاد که خوردشید طلوع خواهد کرد قابل فسخ است) اما هیچ چیزی نمیتواند 1+1 را مساوی با 2 نکند (بنابراین این باور که آنها میتوانند {برابر با دو نباشند}، غیر قابل فسخ است). هرچند که برخی فلاسفه برای مثال کواین، اعتقاد داشت که حتی حقایق پایه ریاضیات هم قابل فسخ اند. ما نمیتوانیم امکان اینکه دلایلی برای گفتن اینکه 1+1 همیشه 2 میباشد را کنار بگذاریم.
خوشبحتانه نیازی نداریم که در اینجا به این مسائل اساسی وارد شویم. تمام آنچه نیاز داریم قرض گرفتن ایده قابل فسخ بودن برای توضیح دادن تفاوت بین داگماتیسم و اعتقاد محکم است. داگماتیک بودن به این معناست که اعتقادات شخصی غیرقابل فسخ است. {یعنی} هنگامی که پشتیبانیِ رد کردنِ امکانِ {این}اشتباه موجه نباشد. بنابراین یک بیخدای داگماتیک کسی است که اعتقاد دارد خدا وجود ندارد و اینکه به هیچ وجه ممکن نیست وی در این اعتقاد اشتباه کرده باشد. یک خداباور داگماتیک همچنین کسی است که اعتقاد دارد خدا وجود دارد و به هیچ وجه ممکن نیست که که آنان در این اعتقاد اشتباه کرده باشند. از آنجایی که هیچ راهی برای هیچکدام از آنان وجود ندارد تا بتوانند از درست بودنشان تا این حد مطمئن باشند، اعتراض به هردوی این داگماتیست ها منصفانه خواهد بود چراکه اعتقادشان موجه نیست.
اما این به این معنا نیست که آنان باید ندانمگرا باشند. معنای آن تنها این است که آنان باید برای اعتقادات خود قابل فسخ بودن را مجاز بدانند: تنها نیاز است که آنها به اینکه ممکن است اشتباه کرده باشند، معترف باشند. این ندانمگرایی نیست. مشخصا کسی میتواند اعتقاداتی محکم داشته باشد ولی هنوز قابل فسخ بودن آنرا معترف باشد. برای مثال، بیخدایی که میگوید هیچ دلیل مطلوبی به غیر از بیخدا بودن وجود ندارد و اینکه خود آنان نیز نمیتوانند رخدادن موقعیتی را تصور کنند که باعث شود آنان از اعتقاد خود دست بکشند، هنوز داگماتیک نیست البته تا آنجایی که آنان به این ابراز کنند که ممکن است اشتباه کرده باشند. البته کسی حقیقاتا داگماتیک نیست که این امکان واقعی را صادقانه ابراز کند نه اینکه فقط ادای آنرا دربیاورد. تا هنگامی که این صداقت وجود داشته باشد، دلیلی برای این وجود ندارد که شخصی نتواند اعتقادات آتئیستی داشته باشد و بنابراین راه بین ندانمگراییِ غیر مستند و داگماتیسم را دنبال کند.
چرا این راه میانی اغلب گم میشود؟ فکر میکنم که این بخشی از افسانه ای اجتماعی است که ریشه های خود را مدیون فلاسفه ای مانند افلاطون است که دانش {برای آنان} یا کاملا مطمئن است یا اینکه اصلا دانش نیست. ما تمایل داریم فکر کنیم که تنها معرفی پایه هایی برای شک مستندی کافی برای تعلیق اعتقاداتمان است. اگر نمیتوانید مطمئن باشید، نظری نداشته باشید. اما نمیتوان این قاعده را دنبال کرد. ما نمیتوانیم از همه چیز کاملا مطمئن باشیم. مگر تنها بر اینکه شاید واقعا وجود داریم (و این هم تا زمانی که به آن هوشیار هستیم). بنابراین اگر در اعتقاد به هیچ چیزی نمیتوانیم مطمئن باشیم، باید اعتقادمان به همه چیز را تعلیق کنیم. این پیام درستی نیست که از این بدیهات استنتاج کنیم که اطمینان کامل موهوم است. از این حقیقت که ممکن است اشتباه کرده باشیم، نمیتوان نتیجه گرفت که هیچ دلیل خوبی برای اینکه اعتقاد درستی داشته باشیم وجود ندارد.
من به اندازه هرکس دیگری با بیخدایی داگماتیک مخالفم و من همچنین با خداباوری داگماتیک نیز مخالفم. مشخصا این اعتقاد شخصی من است که دیدهای داگماتیک از هر نوعی معمولا بسیار خطرناک تر از خود آن دیدها هستند. بیخدایانِ متفکر معمولا بیش از آنچه شخصی ممکن است فرض کند، با خداباوری که داگماتیک نیست مشترکات دارد.
استدلال به بهترین توضیح
تا اینجا استدلال کرده ام که بیخدایی دیدی است که بهترین حمایت را از شواهد تجربه دارد و این حقیقت که چنین مدارک محکمی به اطمینان کامل نمیرسند تنها زمینه ای برای رد کردن اعتقاد داگماتیک است، نه تعلیق تمام اعتقادات و انتخاب ندانمگرایی.
از انجایی که ممکن است این برای برخی استدلال بسیار ضعیفی به نظر برسد، ارزش این را دارد که کمی وقت برای توضیح دادن آن صرف کنیم که چرا درواقع این بهترین نوع استدلال برای سوالی است که با آن سروکار داریم.
روش اصلی که ما برای انجام آن داریم استقرا نام دارد. هنگامی که ما از آنچه در گذشته و حال مشاهده کرده ایم برای استدلال درباره آنچه در گذشته،حال یا آینده مشاهده نکرده ایم استفاده میکنیم. چنین استدلال هایی برپایه وحدت طبیعت بنا شده اند – این ایده که قوانین طبیعت ناگهان از خود را تعلیق نکرده و تغییر نمیکنند. توجه کنید که این بدین معنا نیست که طبیعت همیشه قابل پیش بینی است. این ادعایی احمقانه خواهد بود. بسیاری از حوادث در طبیعت بشدت غیر قابل پیشبینی هستند اما هیچکدام از این حوادث غیرقابل پیشبینی قوانین طبیعی را نقض نمیکنند. آب و هوای عجیب و غریب به معنای آب و هوای بدون علت نیست.
تمام ما، هر دقیقه از روز، وحدت طبیعت را فرض میگیریم. حتی اگر فقط نشسته باشید، با این فرض مشکلی ندارید که جاذبه به دنبال این نیست که از نشستن شما جلوگیری کند، مواد تشکیل دهنده صندلی ناگهان به مایع تبدیل نمیشوند و اینکه چایی که در حال نوشیدن آن هستید ناگهان شما را مسموم نمیکند. اعتماد ما به این قاعده اما با منطقی دقیق حمایت نمی شود. از این گزاره که «مشاهده شده همه چیز همیشه بدین گونه بوده است" منطقا دنبال نمیشود که «همه چیز همیشه همین گونه بوده ، هست و خواهد بود». بنابراین کودکی که اعتقاد دارد اسباب بازی هایش هنگامی که در خواب است زنده میشوند اما این اتفاق هرگز زمانی که بیدار است رخ نمیدهد، مرتکب اشتباهی منطقی نشده است: هیچ حقیقتی درباره آنچه هنگام بیداری مشاهده کرده اند، هیچگاه نمیتواند مدرکی کافی برای اثباتی منطقی باشد که همان چیز {مشاهده شده} هنگام خواب نیز اتفاق می افتد.
با این همه ما اعتقاد داریم که کودک اشتباه میکند و دلیل اینکه ما چنین فکر میکنیم، این است که میفهمیم که ما کاملا متکی به اشکال استقرایی براهین برای فهم دنیای اطرافمان هستیم. بیخدایان میتوانند استدلال کنند که اگر این روش استقرایی را به کاربرند، دفاع آنان از حمایت دیگری برخوردار میشود. مدرک تجربه این است که ما در جهانی تابع قوانین طبیعت زندگی میکنیم که هرچه در آن اتفاق می افتد با استفاده از پدیده های طبیعی پاسخ داده میشود. این درست است که برخی چیزها بدون توضیح باقی خواهند ماند، اما بیخدا میتواند استدلال کند که هنگامی که بالاخره توضیحی ارائه داده میشود، این توضیح همیشه طبیعی است. تجربه به ما نشان میدهد که توضیح دادن درواقع اصلا یعنی اینکه به شکل طبیعی توضیح داده شود. بنابراین بعید است که دسته پدیده های بدون توضیح شامل چیزی باشد که بتوان آنرا با چیزی فراطبیعی توضیح داد.
بنابراین استقرا از بیخدایان حمایت میکند چرا که روشی استدلالی است که همه ما به این تکیه میکنیم چه بیخدا باشیم، دیندار یا معتقد. پس برای غیر بیخدایان این گزینه وجود ندارد که مقبولیت اسقرا -را رد کنند. هرچند زمانی که روش استقرا را پذیرفتیم، برای ثبات منطقی، باید همچنین قبول کنیم که به {نوعی} طبیعت گرایی اشاره میکند که در تایید بیخدایی است و نه هیچ شکلی از فراطبیعتگرایی که خداباوری را تایید میکند. و این حقیقت که براهین استقرایی به ما یقینی کامل نمیدهند حقیقتی است کروکور که باید با آن کنار بیاییم، چراکه باید با نبود اطمینان درباره استقرا زندگی کنیم تا در دنیا عملکردی داشته باشیم ،حتی فقط برای اینکه بِنشینیم.i
نوع دومی از برهان نیز وجود دارد که وابسته به مدارک است اما ادعا به اثبات کاملی نمیکند و این چیزی است که حتی در مناظره های بین خداباوران و بیخدایان مهم تر است: استدلال فرضی {قیاسی} (Abductive). استدلال فرضی بیشتر با نام توصیف کننده خود «استدلال به بهترین توضیح» شناخته میشود. هرچند که استدلال های فرضی از قاعده استقرا بهره میگیرند که گذشته ، حال و آیندهی مشاهده نشد،ه همانند گذشته و حالِ مشاهده شده است؛ به شکلی متفاوت ساخته شده اند. در واقع، استدلال فرضی، پدیده یا مجموعه ای از پدیده هایی را که بیش از یک توضیح ممکن دارند را بررسی کرده و تلاش میکند تعیین کند که کدام یک از این توضیحات، بهترین آنهاست. هیچ فرمول جادویی برای تعیین کردن اینکه کدام توضیح بهترین است، وجود ندارد اما به صورت کلی توضیحاتی بهترند که ساده تر، منسجم تر و قابل فهم تر از توضیحاتِ دیگر هستند. محتمل است که این توضیحات همچنین به شکلی قابل آزمودن بوده و کمی قدرت پیش بینی پذیری داشته باشند.
چنین استدلال هایی نمی توانند نهایی باشند: همیشه ممکن است که نامحتمل ترین توضیح به نوعی درست باشد اما مانند استقرا، استدلال فرضی چیزی است که ما نمیتوانیم آنرا کنار بزنیم. اگر در تولید نتیجه ای درست برای ما شکست بخورد، حقیقتی است که باید با آن کنار بیاییم.
وقتی به ماهیت هستی و وجود فراطبیعت میرسیم، فکر میکنم واضح است که ما باید به براهین اسقترایی تکیه کنیم. دلیل این کار ساده است: توضیحات بسیاری برای اینکه چرا هستی اینگونه است، وجود دارد و از آنجایی که این توضیحات با یکدیگر در تضاد هستند، تمام آنان نمیتواند درست باشد. تفکری واهی است اگر فرض کنیم که صدق یکی از آن ها را میتوان اثبات کرد. چنانچه دریدا میگوید «اگر چیزها اینقدر ساده بود، حتما خبرش پخش میشد». بنابراین غیر از بررسی انتخاب ها و تصمیم گیری {درباره اینکه} کدام توضیح، بهتر با حقایق موجود سازگار است ، کار بهتری نمی توانیم انجام دهیم.
بررسی شایستگیِ تمام انتخاب های متعدد برای اینکه چرا هستی ما اینگونه به نظر میرسد ، خارج از دامنه این مقدمه بسیار کوتاه است. تمام آنچه در اینجا میتوانم انجام دهم این است که به شکلی مختصر توضیح دهم که چرا دیدگاه بیخدایی {طبیعتگرایی} بهترین توضیحِ سازگار است.
اولا، طبیعت گرایی ساده است چرا که تنها نیازمند این هستیم که وجود دنیای طبیعی را فرض کنیم. گذشته از این، دیگر توضیحات ما را به فرض دنیای مشاهده نشده فراطبیعی مُلزم میکنند. این بعد اضافی نه تنها از لحاظ متافیزیکی نامعقول است بلکه همچنین ادعاهایی برای فراطبیعت میکند که کمتر از طبیعت گرایی آزمودنی هستند، چراکه اصلا دنیای فراطبیعی طبق تعریفش غیرقابل مشاهده است. درست است که کسانی هستند که خود را دیندار و طبیعت گرا میدانندii، اما مطمئن نیستم که تا چه حد چنین کسانی واقعا با بیخدایان مخالف هستند.
جهانبینی طبیعتگرایانهی بیخدا همچنین منسجم تر است، چراکه تمام آن چیزی که در هستی وجود دارد را در یک شاکله هستی دارد. آنان که قلمرویی فراطبیعی را فرض میگیرند باید توضیح دهند که چگونه این قلمرو با قلمرویی طبیعی فعل و انفعال داشته و در کنار آن وجود دارد. چنین دیدگاهی به دلیل ماهیتش چندپاره تر از دیدگاه یکپارچه بیخدا استiii.
بیخدایی همچنین دامنه توضیحی عالی برای وجود اعتقادات مختلف دینی دارد. بهترین توضیح برای این حقیقت در دنیا، که مردمان دیندار از ادیان متفاوت، به چیزهای متفاوتی درباره خدا و هستی اعتقاد دارند؛ این است که دین ساخته ای بشری است که با هیچ واقعیت متافیزیکی تطابق ندارند. توضیح دیگر این است که ادیان بسیاری وجود دارند اما فقط یکی (یا برخی) از آنان درست هستند. گفتن این که همه ادیان راه هایی برای رسیدن به یک حقیقت است، کاری را از پیش نمیبرد: این حقیقت باید پذیرفته شود که ادیان به وضوح یکدیگر را نقش میکنند، اگر شخصی بخواهد تنها برآنچه تمامی ادیان با یکدیگر مشترک دارند، تمرکز کند، مسلما چیز زیادی در دست نخواهد داشت. هندوها و مسیحیان خدایی مشترک را نمیپرستند، حداقل برای اینکه هندوها به یک خدا اعتقاد ندارند. مسیحیان و مسلمانان از اساس بایکدیگر مخالفند چراکه مسیحیان مسیح را خدا میدانند {در سهگانگی} اما مسلمانان با این نوع توصیف از مسیح مخالفند. با توجه به مرکزیت مسیح در ایمانِ مسیحی، برای اصرار بر اینکه اسلام و مسیحیت هر دو درست هستند. نیاز است تا به شدت از دکترین مسیحیت طفره رفت.
i در هر دیدگاهی دینی و غیر دینی به بخشی از یا شاید به حداقل یک پایه میرسیم که آن پایه برای آن دید شروع کار است و فراتر از ان نمیتوان رفت. در اینباره به تفصیل در آینده خواهم نوشت.
ii مانند برخی که معتقد به نوعی از بودائیسم ، کنفسیوس گرایی یا از این قبیل باور ها هستند
iii منظور نویسنده این است که با اضافه کردن فرض از انسجام کمتری هم برخور دار است
این بخشی از ترجمه من از کتاب مقدمه ای به بیخدایی اثر بجینی میباشد که در آن نویسنده تنها قصد ارائه دفاعی از بیخدایی را دارد که برای عام مردم قابل فهم باشد و تا حد امکان از فلسفه بافی و مرزهای تخصصی آن بگذرد.
