تاریخچه بیخدایی : قرون وسطی تا رنسانس

فهرست تاریخ بیدایی

تاریخ بیخدایی در دوران باستان

تاریخ بیخدایی :سیری تا مرزهای دوران مدرن

تاریخچه بیخدایی : قرون وسطی تا رنسانس

در ابتدا و میانه قرون وسطی سابقه ابراز دیدگاه های صریح آتـئیستی بسیار نادراند . بی خدایی به راهی کاملا نامعمول و حتی از خطرناک ترین مواضعی بود که به سختی میشد به آن اعتراف کرد ؛ اتهام بی خدایی معمولا برای تخریب رقبای سیاسی – درباری یا به شکل انتقادی از دیگر ادیان یا کشورهایی با ادیان سیاسی بیان میشد.(برای مثال حملات بین دینی مسحیان با فرقه های غیر ارتدوکس و همینطور با مسلمانان، واژه بیخدا و ملحد در اکثر اوقات وسیله ای برای حذف رقبای سیاسی مذهبی بود به شکلی که معتقدان به یک دین آن را به دیگر ادیان نیز نسبت میدادند.) با وجود تمام خطرات در ابراز بی اعتقادی اما میتوان وجود خداناباوران را در خلال سطور تاریخی و حتی از زبان خداباوران نیز شاهد بود. برای مثال  ویلیام اوکام[1][i]  در کتاب خود به برخی معاصران خود اشاره میکند که نسبت به وجود خدا شک دارند. پاپ گرگوری کبیر در اثر خود که درباره فرقه های فکری به رشته تحریر در آورده نیز،بدون اشاره به نام بیخدایان و شکاکان آنها را دوستان شک می نامد[ii].  سیعد ابن یوسف الفیومی، فیلسوف یهودی فعال در دوره خلافت عباسیان هم در حملات ادبیِ خود درکتاب «عقاید و نظرات» به کسانی اشاره میکند که به نظر به خدا اعتقاد ندارند[iii] . ذکر بیخدایی و بی اعتقادی به خدایان را همچنین می‌توان در هنگام تبلیغ مسیحیت و برخورد با فرهنگ‌های مختلف در زندگی و نوشته هایکُرن‌وال هم شاهد بود که در آن وی به تعداد زیادی از مردمانی که فکر میکنند خدایی وجود ندارد، اشاره میکند. قصد من از ارائه این چند مثال نشان دادن این است که با وجود مسیحیت و اسلام در قرون وسطی , باز هم بیخدایی و شک وجود داشته اند و مدارکی بر وجود آنان نیز موجود است .

دین در بیشتر قرون وسطی تبدیل به قدرتی تمامیت خواه و انحصارگرا شد آن هم تاجایی که حتی برای فردی با قدرت هم ممکن نبود وجود خدا را  رد ملا عام و بدون ترس از جان خود ابراز کند. بیخدایی در مفهوم امروزی خود زاییده گفتمانی است که در بستری خاص شکل گرفت و از این رو نیز نباید انتظار داشت که اشکال بی‌اعتقادی تاریخی آن با برداشت های امروزی ما انطباق داشته باشد. برای مثال امروزه بیان اینکه بخشی از متون مقدس ممکن است تنها حالتی استعاره ای یا حتی صرفا داستانی داشته باشند، ممکن است موضعی رادیکالی در نظر گرفته نشود (چه بسا که امروزه برخی معتقدان ادیان نیز چنین دیدگاه هایی دارند) اما با در نظر گرفتن سنت‌های دینی و اعتقادی در قرون وسطی و رنسانس ابراز چنین موضعی به وضوح عبور از خطوط قرمز در بسیاری از ادیان شمرده میشد که بیشتر اوقات سرنوشت تلخی را برای مردم،منتقدان و متفکران به دنبال داشت. این دوره همچنین شاهد فشار تفتیش عقاید از جانب کلیسا و سانسور گسترده کتب و اطلاعات در دسترس بود. با اینکه تنها دسته اندکی توانایی خواندن و نوشتن داشتند اما باتوجه به سلطه کامل کلیسا در ترجمه، چاپ و نفوذ سیاسی آنان جای تعجب نیست که فرصت ابراز از اندیشه های غیر دینی نه تنها گرفته میشد بلکه اگر حتی به فرصت ابراز نیز میرسید ،قربانی سرنوشتی بسیار تلخ از شکنجه تا سوزانده شدن نویسنده با کتب خود میشد.

بیان چند روایت از دوران تفتیش عقاید مسیحیت میتواند شدت کنترل و تصفیه تفکرات در این دوران را به تصویر بکشد. در سال 1497 گابریل دی‌سالو[2] برای بیان اینکه معجزات مسیح پدیده هایی طبیعی بودند ،محاکمه شد[iv]. گزارش جالب دیگری نیز از یک بیخدا موجود است که درسال 1558 از پی‌یِترو اِستوزی[3]، ریاضیدان و مترجم سزار به یونانی، بیان میکند که وی بعد از زخمی شدن در جنگ ،در بستر مرگ خود با تکذیب خدا و زندگی پس از مرگ از دنیا رفت. یک روز قبل از مرگ وی همچنین گزارش شده است که وی متون مقدس را خیالی و موهوم میدانست.[v] درسال 1584 دمنیکو اسکندلا نیز محاکمه شد و داستان وی نیز (معروف به داستان مِنوکیو) با دقت توسط مورخی به نام کارلو گینزبرگ ثبت شده است.[vi] منوکیو از طبقه ای متوسط بوده است.گزارشات احوال او مبنی بر این است که وی همواره در حال بحث درباره خدایان و دین بوده است و اینکه تنها دلیل بحث های او صرفا به خاطر علاقه وی به بحث کردن بوده است. وی تولد مسیح از مریم باکره را ناممکن میدانست و بیان کرده بود که ممکن است «وی (مسیح) شخص بسیار خوبی بوده یا اینکه پسر مردی خوب بوده است» اما اینکه وی پسر خدا بوده یا زاییده باکره بوده را رد میکرده است. وی همچنین درباره دین و دستورات کلیسا گفته است که :«اعتقاد دارم که قوانین و دستورات کلیسا همگی تجاری هستند و اینکه آنها (کشیشان) زندگی (مالی) خود را با آنان میگذارنند»[vii] در سال 1586 در ونیس گیلارمو گارزونی به این دلیل که هیچ اعتقادی به هیچ خدایی نداشته و درواقع «یک آتئیست» بود محاکمه شد وی همچنین هستی را آفریده شانس میدانست نه خدا.[viii] مواردی شبیه این یکی پس از دیگری در دوران تفتیش عقاید به چشم میخورند و تعداد بسیاری از آنان را میتوان در این شرح جای داد هرچند از روی اختصار به همین چند روایت بسنده میکنم با اینکه جای شرحی از ونینی ، برونو، مونتاین یا تاثیرات گَسِندی واقعا خالی است (در آینده دراینباره شرحی مستقل خواهم نوشت). با تمام آنچه گفته شد اما مشکلی که مورخ در تاریخ بیخدایی با آن روبرو است نبود مدارک اتوبیوگرافی، نامه یا کتبی از سمت بیخدایان در این دوره است (به دلیل برخی محدودیت ها مانند انحصار توسط مسیحیت،سوزانیده شدن آثار آنان و...) گاهی تایید گزارشات تاریخی و اعتقادات اشخاص ،موضوعات تاریخی بیخدایی در قرون وسطی را تبدیل به زمینه ای بسیار بحث برانگیز در تاریخ میکند.[ix]

حرکات فلسفی،فکری یا صرفا انتقادی مستقل افراد در شزق مانند نئو-کنفسیوس‌گرایی نیز وجود داشت که در باطن خود با اینکه نزدیک به دیدگاه بودایی بود اما تمایلات طبیعت گرایانه بشدت زیاد تری داشت.  این حرکات و تمایلات در دنیای قرون وسطی اسلامی نیز وجود داشت.  واژه زندیق پیش از اینکه معنای شک دینی را داشته باشد برای کسانی به کار میرفت که به شکل مخفی دوگانه انگار بودند یا اینکه به مانی یا مانوییون گرایش داشتند. برای مثال گزارش شده است که ابن درهم در سال 742 مفهوم خدای مسلمانان را تکذیب میکرد و پیروان اندیشه وی نیز ماده گرا بوده ،محمد را دروغگو میخواندند و رستاخیز (احیا از مرگ) را نیز تکذیب میکردند. ابو نواسِ شعر نیز یکی دیگر از شکاکان معروف این دوره است. در شرحی آمده است که وی هنگامی که پیشوای مسجد درحال خواندن سوره 109 قران بوده است «بگو آنان که ایمان نیاورده اید...» ابونواس فریاد میزند که «من اینجا هستم». باشنیدن حرف او دیگران وی را از پیروان مانی میپندارند و تصوریری از مانی را برای وی میاروند تا برای توبه از کار خود برآن تف کند، وی نیز برای نشان دادن شدت شک خود (شکی که فقط برای اسلام نبوده است) دست در دهان خود کرده و روی آن بالامیارود.[x]  گلدزیر نیز در اثری از خود به گروهی از شاعران و آزاداندیشان اشاره میکند که در بین خود قران را نقد کرده و ویژگی های شعری خود را گاهی برتر از ایات قران میدانستند. گلدزیر تمسخر قران تووسط انان را نیز به اختصار شرح داده است.[xi] در بین دیگر کسانی که راه شک یا بی اعتقادی را برگزیدند نام الرواندی را هم باید قرار دا.وی مواضع ثابت ادیان را غیرقابل انطباق با دلیل دانسته و اعتقاد داشت که باید الزاما رد شوند. مواضعی که وی درباره آن مینویسد حقیقتا موضوعاتی است که میتواند شک مورخ درباره اعتقادات وی را تا حد زیادی کاهش دهد برای مثال در نوشته های وی عناوینی چنین وجود دارد: «برضد حکمت خداوند»، «برضد قران»، «برضد محمد» و «برضد تمام پیامبران». مشخصا وی منتقد صریح و شکاک به پیامبری (که شامل محمد نیز میشد) نیز بود[xii]. مجال برای شرحی درباره زکریای رازی،الورّاق و دیگران نیز به دلیل اختصار نیست (میدوارم که در آینده بتوانم درباره آنان و همچنین شک و بی اعتقادی در دنیای شرقی چین،بودایی و کنفسیوس گرایی نیز بنویسم).

رنسانس اروپایی (دوره دئیسـت)

در قرون 15 تا 17 میلادی تنها دایره شکگرایی فلسفی و البته انتقادهای دینی افزایش یافت تا اینکه یافته های بعدی علوم تجربی در مدتی کوتاه مواضع ادیان مختلف را نسبت به دنیای طبیعی برای بار دیگر بعد از فلسفه ارسطویی کلیسا[4] [xiii]به چالش کشید. از متفرکان و منتقدان این دوره میتوان به لئوناردو داوینچی[5] ، نیکولو ماکیاولی[6] [xiv] فیلسوف،مورخ و جمهوریخواه ایتالیایی، بُـنوانتور د پریه [7] [xv] نویسنده و پژوهشگر فرانسوی، فرانسوا رابله[8] [xvi] نویسنده و اومانیست رنسانسی را نام برد که البته فعالیت های آنان مستقیما با بیخدایی در ارتباط نبوده و تمرکز بیشتر آنها را میتوان بر انتقاد از نهاد های دینی مانند کلیسای انگلستان و فرانسه دانست. انتقادها از عقاید دینی و کنترل های کلیسا،سرکوب گری آنان و تفاسیر اخلاقی آنان تاثیر بسیار زیادی در نقدهای مطرح شده در قرن 17 و 18 دارد. با پیشرفت علوم تجربی و فلسفه، متفکران پیشرویی چون گالیه[9] [xvii]،لوسیلیو وَـنینی[10] فیلسوف و آزاد اندیش ایتالیایی پایه های دکترین ارتدکس کلیسا را به چالش کشیده و زیر سوال بردند که البته در این میان بسیاری از آنان به شکل وحشیانه ای توسط کلیسای کاتولیک زمان خود به مرگ (معمولا بعد از شکنجه) محکوم شدند. از میان آنها اِتیـِنا دُلِت در سال 1546، لوسیلیو وَـنینی در سال1619 ،کازیمیر لیسزینسکی در سال 1689 و  François de la Barre در سال 1766 به جرم بیخدایی اعدام،شکنجه (تا مرگ) یا به صلیب کشیده شدند. با پیشرفت علوم و کم رنگ شدن تاثیر فلسفه ارسطویی در این زمان، طبیعت بیبشتر به شکل مکانیکی در نظر گرفته میشد. خدایی که در این زمان بیش از پیش مورد توجه فلاسفه و دانشمندان است، خدای دادار انگاریست. خدا در این دیدگاه هستی را آفریده و پس از آن هیچ دخالتی در امور هستی نمیکند بنابراین در این دید خدا هیچ دینی نداشته، پیامبری ندارد، معجزه نمیکند و حتی زندگی پس از مرگ هم ممکن است وجود نداشته باشد. آنچه در این دیدگاه مهم است این است که بیشتر اشخاصی که بدین دیدگاه از خدا گرایش داتند دین را تنها به شکل طبیعی یا فرهنگی دنبال میکردند. این گرایش بعد ها مولد انتقادهای تند و تاثیر گذار از سمت دیگر دادارانگاران چون ولتر و روسو بود. در طول جنگ های دینیِ معترضان (پروتستان) ابراز انتقاد هایی  علیه دین و نظرات بیخدایی تا حدی تاثیرگذار بود که مکاتب جدیدی یکی پس از دیگری در میانه حرکت مسیحیت به استقلال رسیده و رسمیت گرفتند ؛ از بین آنها میتوان به دئـیسم (دادارانگاری) ، یونیتارین[11] [xviii]وآناباپتیست[12] [xix]اشاره کرد که نتیجه آنها پیشرفت بیشتر اومانیست سکولار[13] [xx]و کم رنگتر شدن دیدگاه های سنتی دینی بود (دراینده شرح خواهم داد که برخی براین باورند که درگیری های دینی بین کاتولیک ها واصلاح‌گران دینی، سکولاریسم در اروپا را سرعت بخشید). انتقادهای دینی توسط متفکران مستقلی مانند توماس هابز[14] [xxi] ،اسپینوزا[15] [xxii]و همچنین دیوید هیوم[16] [xxiii]در قرن هفدهم و هجدهم میلادی به اوج خود رسید.از بهترین نمونه های آن کتاب مکالمات ادیان طبیعی هیوم است که پس از مرگ وی به صورت ناشناس به چاپ رسید.تعداد پاسخ های تدافعی دین به بیخدایی - هرچند که بسیاری از آنان حتی اعتراف به وجود مکتبی به نام بیخدایی نمیکردند.-  افزایش یافت تا تاثیرات ان به حدی بود که حتی قوانین سلطنتی بریتانیا نیز تا اوایل قرن 19 بیخدایی را ذکر کرده و حکم مرگ[xxiv] را برای آن در نظر گرفته بود.

[1] - William of Occam

[2] Gabriele di Salo

[3] Pietro Stozzi

[4] - Aristotelian Church philosophy

[5] -Leonardo Da’vinci

[6] -Nicolo makiali

[7]- Bonaventure Des Périers

[8] -France rable

[9] -Galileo

[10] - Lucilio Vanini

[11] -Unitarian

[12] -Anababtist

[13] - Secular Humanism

[14] -Thomas Hobbes

[15] -Spinoza

[16] -David Hume

[i] - ویلیام اکام (به انگلیسی: William of Ockham) (ویلیام اوکامی، ویلیام اهل اوکام) منطق‌دان و فیلسوف انگلیسی بود. اوکام دهکده‌ای در نزدیکی لندن است. در سال ۱۲۸۰ به دنیا آمد و به احتمال قوی شاگرد دانس اسکوتس بود. اکام مدتی در پاریس به تدریس مشغول بوده و در مبارزه‌ای که بین کلیسا و دولت در جریان بود، به طرفداری ناسیونالیسم پرداخت و درنتیجه مغلوب کلیسا شد و مجبور شد به حاکم باواریا پناه ببرد. دوره اسکولاستیسم (حکمت مدرسی) درحقیقت با اکام پایان می‌پذیرد. اکام علم الهیات را یکسره از فلسفه جدا کرده و می‌کوشد علم را از چنگال کلیسا برهاند. مهم‌ترین تأثیر اوکام در فرهنگ روشنفکری نوین به خاطر اصل ایجاز در توصیف و الگوسازی است. این اصل با نام تیغ اوکام معروف است.وی در سال ۱۳۴۹ میلادی به علت بیماری طاعون فوت کرد.

William of Ockham. [1322–1324] 1980. Guillelmi de Ockham. Quodlibeta Septem, ed.J.C.Wey (St. Bonaventure,NY:The Franciscan Institute of St.BonaventureUniversity). p2 – 27-28

dubitationis  [ii] amator

لفظی است که گرگوری کبیر درباره شکاکان و بیخدایان استفاده میکند که به معنای دوست داران شک است.

برای اطلاعات بیشتر:

Ruse Michael ,Bullivant Stephen, 2013, The Oxford Handbook of Atheism,Ebook, Part II

[iii] Sa‘adyā Gaon.[933]1989.Sa‘adyā Ga’on:The Book of Beliefs and Opinions, trans.S.Rosenblatt

(NewHaven,CT: Yale University Press).

[iv] Davidson, in Atheism from the Reformation to the Enlightenment (Hunter and Wootton), 64.

[v] همان

[vi] Carlo Ginzburg, The Cheese and the Worms: The Cosmos of a Sixteenth-Century Miller (Baltimore: Johns Hopkins Univ. Press, 1980

[vii] همان صص 2-10

[viii]Davidson, in Atheism from the Reformation to the Enlightenment (Hunter and Wootton), 58

[ix] Ruse Michael ,Bullivant Stephen, 2013, The Oxford Handbook of Atheism,Ebook, Part II, Conclusion

[x] Doubt: a history, Chapters 6-7

[xi] Ignaz Goldziher, Muslim Studies, S. M. Stern, ed., C. R. Barber and S. M. Stern, trans., 2 vols. (London, 1967–71), 363–364

[xii] Doubt: a history, chapters 6-7

[xiii] - فلسفه ارسطویی کلیسا گردش زمین به دور خورشید را رد کرده ،اورشلیم را مرکز دنیا دانسته و در واثع از حواس پنجگانه ارسطو برای توجیه تقریبا تمامی پایه های کلیسا استفاده میکرد؛این که اشیا به سمت زمین در حرکتند چراکه میخواهند به خدا نزدیک شوند. (ارسطو گفته بود که اشیا از حرکت باز می‌ایستند برای اینه خسته میشوند)

[xiv] - یکولو برناردو ماکیاولی (به ایتالیایی: Niccolò di Bernardo dei Machiavelli) فیلسوف سیاسی، شاعر، آهنگساز و نمایشنامه‌نویس مشهور ایتالیایی در ۳ مه ۱۴۶۹ در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد و در ۲۱ ژوئن ۱۵۲۷ درگذشت. نام او در فارسی به صورت ماکیاول نیز به کار می‌رود.

[xv] - شاعر قرن شانزدهم میلادی اهل فرانسه است.

[xvi] - فرانسوا رابله (به فرانسوی: François Rabelais)(زاده ۱۴۹۴ درگذشته ۱۵۵۳ میلادی در پاریس) ادیب، اومانیست فرانسوی پزشک و نویسنده بزرگ رنسانس فرانسه بود. همچنین از او به عنوان هزل‌گو و طنزپرداز نیز یاد می‌شود.

[xvii] - الیلئو گالیله (به ایتالیایی: Galileo Galilei)‏ (۱۵ فوریهٔ ۱۵۶۴ - ۸ ژانویهٔ ۱۶۴۲) دانشمند و مخترع سرشناس ایتالیائی در سده‌های ۱۶ و ۱۷ میلادی بود. گالیله در فیزیک، نجوم، ریاضیات و فلسفه علم تبحر داشت و یکی از پایه‌گذاران تحول علمی و گذار به دوران دانش نوین بود.بخشی از شهرت وی به دلیل تأیید نظریه کوپرنیک مبنی بر مرکزیت نداشتن زمین در جهان است که منجر به محاکمه وی در دادگاه تفتیش عقاید شد. گالیله با تلسکوپی که خود ساخته بود به رصد آسمان‌ها پرداخت و توانست جزئیات سطح ماه را مشاهده کند.

[xviii] - یونیتارینها (Unitarians) به عنوان یکی از مذاهب مسیحیت، بر این باور است که باید به آمیزه‌ای از اصول دین یهودی و دین مسیحی عمل کند. یونیتارینها را ممکن است بتوان فرقه ای از پروتستان لحاظ کرد، اما تفاوت اساسی با خط مشی اصلی آنها دارند.عمل گرایی اجتماعی این فرقه در حدی است که نظرات باز تمامی افراد این فرقه با تمسک به مناسبی چون یهودیت و مسیحیت تامین شود. اعضای این فرقه عقیده دارند حق فردیت برای اعضا و پیروان محترم است و آنها می‌توانند با چرخش‌های مختلف به نکات ابهام آمیز پاسخ گویند.نبود هیچ گونه محدودیت عملی و آئینی از مختصات اصلی این فرقه‌است.

[xix] - آنابابتیست‌ها یا بازتعمیدی‌ها (از لاتین نو: anabaptista، از یونانی: ἀναβαπτισμός) مسیحیانی هستند که نحله فکری آنان به اصلاحات مذهبی رادیکال اروپا در قرن شانزدهم باز می‌گردد. اگر چه برخی بر این باور هستند که جنبش آنابابتیسم، شاخهٔ نورسته‌ای از پروتستانیسم است؛ اما برخی دیگر آن را یک جنبش متمایز می‌دانند. آمیش‌ها، هاتریت‌ها و منونایت‌ها، پی‌آیندهای مستقیم این جنبش به شمار می‌آیند. بِرِثرِن (Brethren)، بِرادِرهوف (Bruderhof) و کلیسای رسالت مسیحی (Apostolic Christian Church)، فرقه‌های بعدی گروه بازتعمیدی‌ها هستند.

[xx] - انسان‌گرایی سکولار یا اومانیسم سکولار فلسفه‌ای است که برپایهٔ خرد، اخلاقیات و دادگری است؛ و به طور ویژه هرگونه پایهٔ فراطبیعی و مذهبی برای اخلاقیات را رد می‌کند. به نظر اومانیست‌های سکولار اخلاقیات ارتباطی با دین ندارد. مانند انواع دیگر اومانیسم، اومانیسم سکولار بر روی روش‌هایی که به زندگی شاد آدمی می‌انجامد تاکید می‌کنند. واژهٔ انسان‌گرایی سکولار در قرن بیستم برای روشن کردن تفاوت آن با انسان‌گرایی دینی درست شد.

[xxi] - توماس هابْز (به انگلیسی: Thomas Hobbes) (زادهٔ ۵ آوریل ۱۵۸۸ در انگلستان — درگذشتهٔ ۴ دسامبر ۱۶۷۹ ) یکی از فیلسوفان سیاسی برجستهٔ انگلستان بود که بیشتر به سبب کارهایش در فلسفهٔ سیاسی و کتاب لِوایِتان (به لاتین: Leviathan) شهرت دارد. این کتاب در سال ۱۶۵۱ نوشته شده و بنیان بسیاری از نظریه‌های قرارداد اجتماعی را در فلسفهٔ سیاسی به وجود آورده است.

[xxii] - اروخ اسپینوزا و بعدها بندیکت دِ اسپینوزا (۱۶۳۲ - ۱۶۷۷ میلادی) فیلسوف مشهور هلندی است. او قابلیت‌های علمی فراوانی داشت و گستره و اهمیت آثارش تا سال‌ها پس از مرگ او به طور کامل درک نشد. امروزه، اسپینوزا یکی از بزرگ‌ترین خردگرایان فلسفه قرن هفدهم و زمینه ساز ظهور نقد مذهبی و همچنین عصر روشنگری در قرن هجدهم به شمار می‌رود. اسپینوزا به واسطهٔ نگارش مهم‌ترین اثرش، اخلاقیات، که پس از مرگ او به چاپ رسید و در آن دوگانه‌انگاری دکارتی را به چالش می‌کشد، یکی از مهم‌ترین فیلسوفان تاریخ فلسفهٔ غرب به شمار می‌رود. فیلسوف و مورخ، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، دربارهٔ فیلسوفان هم عصر خود نوشت:«شما یا پیرو اسپینوزا هستید، و یا اساساً فیلسوف نیستید.»

[xxiii] - دیوید هیوم (به انگلیسی: David Hume) ‏ (۷ مه ۱۷۱۱ - ۲۵ اوت ۱۷۷۶) از فیلسوفان اسکاتلندی و از پیشروان مکتب تجربه‌گرایی بود. تقریباً همه فیلسوفان بر این اتفاق نظر دارند که او بزرگ ترین فیلسوف تاریخ بریتانیا و مکتب تجربه گرایی بوده است. او اولین کسی بود که تهمت الحاد را پذیرفت. پیش از او فیلسوفان بسیاری از ادیان مختلف (مثلاً:از یونان باستان سقراط، از یهودیت اسپینوزا، از مسحیت جوردانو برونو به الحاد متهم شده‌اند که البته همه آن‌ها الحاد را رد کردند و این تهمت‌ها همه یا ناشی از اختلاف سیاسی بوده یا خود وقعا کافر بودند ولی خودشان پنهان کردن یا نخواستند باور کنند که کافرند!!(مثل اسپینوزا)هیوم اولین فیلسوف در تاریخ بشر بود که بود که وقتی به الحاد متهم شد گفت: باید بگویم که کفر را می‌پذیرم!!! او کسی بود که بر کانت تاثیر بسیاری گذاشت. این جمله کانت معروف است که :هیوم من را از خواب جزم اندیشم بیدار کرد.(در اصل او فلسفه را از خواب جزم اندیشش بیدار کرد)

[xxiv] -http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/3753408.stm

اشکان مهر روشن