نگاهی دیگر به حسین سخنور و مسئله شر قرینه ای در سایه مسئله بدنمندی

مقدمه

مدتی پیش نقدی بر نوشته ای از حسین سخنور نوشته بودم. مدت قابل توجهی از آن گذشته و شخصی که به نظر حسین سخنور است (به نظر -چون راهی برای کسب اطمینان ندارم). در نظری چنین بیان کردند که: «ممنون از نقدتان. ولی متوجه نشدم که چرا نقد مرا متوجه پیش‌فرض‌های خداباورانه کردید؟ عرض من آن بود که مساله وجودی شر با عنایت به مساله بدنمندی، کار نمی‌کند و ایرادی اخلاقی به خدای ادیان توحیدی وارد نمی‌کند. اگر روشن‌تر منظور خود را بفرمایید، استفاده خواهم کرد».

ابتدا اینکه از نظر شما ممنونم. چند نکته در رابطه با مسئله بدنمندی در این بخش برای مقاصد ما مرتبط است. ابتدا اینکه بیخدایی با مادی گرایی سازگار است اما امستلزم آن نیست و بنابراین شخص بیخدا میتواند مادی گرا نباشد و اساسا با چنین مسئله ای روبرو نباشد. در اینجا اما اجازه دهید تصور کنیم که شخص بیخدا یک طبیعت گراست که به نوعی از فیزیکالیسم نیز تعهدی دارد. اضافه بر این تصور میکنیم که شخص بیخدا در کل هیچ معرفتی نسبت به درد و کیفیات آن و حتی محتوای آن ندارد. توجه کنید که از آنجایی که براهین قرینه ای شر بر اساس احتمالات معرفتی هستند، در اینجا صرفا با آنچه شخص بیخدا میداند طرف هستیم. با اینحال حتی این مقدار معرفت ناچیز بیخدا هم برای کاستن از احتمال وجود خدا کافی است.ـ

جاده خاکی از آرشیو: بدنمندی

پیش از اینکه جلوتر برویم اما باید مطلبی از سخنور درباره مسئله بدنمندی را نقل کنم. وی اینطور مینویسند که:

«گرچه رابطه ذهن و بدن، موضوع این نوشته نیست، چون در تبیین نقد «مسئله شرِ سیستماتیک» مؤثر می‌افتد، بخش‌هایی از آن را می‌آوریم. نظرات مختلفی در خصوص این رابطه بیان شده است که به طور کلی ذیل سبک‌های یگانه‌انگاری و سبک‌های دوگانه‌انگاری قابل تقسیم‌بندی هستند. با این توضیح کلی که اگر در گذشته به تبع دکارت، اکثر فیلسوفان دوگانه‌انگار بودند، امروزه غالب صاحب‌نظران، یگانه‌انگار هستند و تفاوت و مرزی بین ذهن و بدن، قائل نیستند و استدلال می‌کنند اگر ذهن و بدن دو نوع چیز از بنیاد متفاوت در نظر گرفته شود، هیچ چیز سوم میانجی‌ای نمی‌تواند این دو را به هم وصل کند.

بر این اساس از «ذهن بدنمند» یاد می‌کنند و می‌گویند «ما فقط می‌توانیم از طریق بدن‌های خود بیندیشیم…» نتیجه این دیدگاه مقبول در علوم شناختی که مؤیدهای عصب‌شناسی دارد، این است که دو انسان متفاوت، ولو با نسبت‌های خونی و عاطفی بسیار نزدیک، باز نمی‌توانند عواطف، احساسات و هیجانات یکدیگر را درک و تجربه کنند، آنچنان که خود فرد از سر می‌گذراند، چه رسد به آنکه یک انسان طمع در درک عواطف یک حیوان را داشته باشد. چون «معنی در تجربه جسمانی ما ریشه دارد. اگر ذهن ناجسمانی –و همین طور روح یا خود متعالی- وجود ندارد که منبع معنا باشد، آنگاه چیزهایی که برای ما معنا دارند و اینکه چگونه معنادار می‌شوند باید نتیجه ماهیت مغزها، بدن‌ها، محیط‌ها، و برهم‌کنش‌های اجتماعی، نهادها و اعمال ما باشد.

گرچه قصد و فرصت پرداختن به «مسئله قرینه‌ای شر» نیست، اما در حد اشاره می‌آوریم که اگر هم‌صدا و هم‌نظر با این گروه از متخصصان که منکر ذهن ناجسمانی هستند، پیش رویم، آن‌گاه شاید بتوان پاسخی برای «بامبی» آهوی بی‌نوای ویلیام راو نیز پیدا کرد. باید اعتراف کرد حتی اگر همه این دلایل، پذیرفته شود، باز ذهن ما را قانع می‌کند، اما دل ما را خوش نمی‌سازد و به سختی بتوان پاسخی برای «مسئله وجودی شر» پیدا کرد.

جمع‌بندی
اگر بخواهیم خلاصه استدلال خود را صورت‌بندی کنیم، چنین می‌شود:
انسان ۱ دارای بدن ۱ است.
انسان ۲ دارای بدن ۲ است.
بدن ۱≠بدن ۲
ذهن بدنمند است.

در نتیجه: انسان ۱ نمی‌تواند آنطور که گمان می‌کند پی به حالات انسان ۲ ببرد. این وضعیت برای فهم حالات یک حیوان بسی پیچیده‌تر است. بدین ترتیب «ما» ی انسان نمی‌دانیم آن ملخ‌ها و کرم‌های پروانه‌ای که شکار آن زنبوران انگلی (ایکنیومون) هستند، چه کیفیت و حس و حالی دارند. ما بر حسب تجارب خود و بنا به داشتن بدن خاص خود، حکم به رنج کشیدن آن ملخ‌ها می‌دهیم، وقتی تغذیه ایکنیومون‌ها می‌شوند، اما شاید حس آن‌ها چیز دیگری باشد. شاید هم همان رنج باشد، اما شاید هم نباشد. حکم مشخصی نمی‌توان داد.» (برجستگی و خط زیرین از نویسنده این پست برای تاکید امده است)».

ادامه بررسی

تصور کنیم شخص بیخدای طبیعت گرای فیزیکالیست هیچ معرفتی نسبت به درد و کیفیات آن به شکلی که سخنور بیان میکند، نداشته باشد. بازهم ندانستن ما یا عدم توانایی ما در فهم و شناخت درد و کیفیات آن در خود ما یا دیگران نیز برای مقاصد ما در کاستن از احتمال وجود خدا مهم نیست و محاسبات ما را تحت تاثیر قرار نخواهد داد. زمانی که به احتمالات معرفتی میرسیم و به گزینه ای میرسیم که نسبت به آن معرفتی نداریم، محاساب به پایان نمیرسد، احتمالات معرفتی برپایه چیزهایی است که میدانیم یا نمیدانیم. بنابراین اگر به موردی رسیدیم که درباره آن چیزی نمیدانیم، صرفا باید اظهار کنید که رخدادن آن به اندازه نقیض آن محتمل است – احتمال آن 50% است. این عادت تقریبا تمامی خداباوران و بیخدایان در طرح یا نقد مسئله شر قرینه ای است –برای مثال (Howard-Snyder & Bergmann, 2004) ، ویلیام رُو(Rowe & Trakakis, 2007) و (Wykstra, 1984) فکر کنید. در واقع در نظر خداباوران شکاک وقتی فقط با داده شر سروکار داریم و دیگر دلایل و براهین خود را کنار میگذاریم، حتی هنگام برخورد با شرور به ظاهر ناموجه هم حق نداریم دست به احتمال پنجاه درصدی خود بزنیم و نیازی به تغییر هیچکدام از محاسبات (افزایش احتمال یا کاهش احتمال وجود خدا) نداریم- چرا که ممکن است خیر بزرگتری در پس این شرور بوده و یا دلیل موجهی برای آنان باشد. در ارتباط با سناریو مسئله بدنمندی نیز همین وضعیت را میتوان طرح کرد:

در اینجا نیز شخص بیخدا با رسیدن به شرور به ظاهر ناموجه، با توجه به عدم وجود معرفت به درد رنج و کیفیات هوشیاری خود و دیگران از آن، نمیتواند به نتیجه مسئله قرینه ای شر رسیده و به عبارتی نمیتواند دست به احتمال وجود خدا بزند (از آن بکاهد یا به آن بیافزاید). اما این نگرش هم مانند خداباوری شک‌گرایانه اشتباه است. از آنجایی که بیخدا میان دانستن کیفیات درد و ندانستن آن نیاز به انتخاب دارد و نمیداند که کدام گزینه درست است، یعنی « شاید حس آن‌ها چیز دیگری باشد. شاید هم همان رنج باشد، اما شاید هم نباشد. حکم مشخصی نمی‌توان داد» باید به هر کدام از گزینه ها احتمالی برابر دهد (یعنی 50 درصد – 25% اینکه دردها و رنج ها (در دیگران) همان حس را دارد یا اینکه درد ها و رنج ها (در دیگران) همین حس را ندارند- توجه کنید که تمرکز من صرفا به حس انان نیست بلکه بر کیفیت محتوای این درد رنج ها و داشتن یا نداشتن معرفت به هرچیزی نسبت به این درد و رنج ها است:

بر اساس این فرض، ما هیچ چیز در مورد اینکه آیا دردها و رنج ها (در دیگران) همان حس را دارد یا خیر، نمی‌دانیم. بنابراین، باید صدق هرکدام از وضعیت ها را با نقیض آن احتمالی برابر بدهیم. بنابراین، باید احتمالی برابر به (الف) و (ب) بدهیم. چراکه با توجه به آنچه می دانیم – اینکه چیزی درباره آنان نمیدانیم، باید بگوییم که آنها به یک اندازه محتمل هستند:

(الف) خدا وجود دارد و دردها و رنج ها (در دیگران) همان حس را دارد = 25%

(ب)خدا وجود دارد، اما درد ها و رنج ها (در دیگران) همین حس را ندارند = 25%

(پ) خدا وجود ندارد 50% 1

در محله بعد باید احتمالات خود را به روز کرده و احتمال فرضیه ابطال شده را میان گزینه های باقیمانده تقسیم کنیم. اگر در مشاهده ما از هستی با (الف) روبرو باشیم باید (ب) را ابطال کنیم ، با به روز کردن احتمالات داریم:

(الف) خدا وجود دارد و دردها و رنج ها (در دیگران) همان حس را دارد = 37.5%

(پ) خدا وجود ندارد. 62.5%

توجه کنید که با اینکه گزینه (الف) اکنون از احتمال بیشتری برخوردار است اما گزینه {پ) به طور کلی بازهم احتمال وجود خود را تحت تاثیر قرار داده است و بنابراین، از احتمال وجود خدا میکاهد. درواقع، حتی اگر در مشاهده ما از هستی با (ب) روبرو باشیم، بازهم احتمال کلی خداناباوری بالاتر از خداباوری خواهد بود و بنابراین، مسئله بدنمندی و یا نداشتن معرفتی به کیفیات محتوای درد و رنج هیچ ارتباطی به مسئله شر قرینه ای ندارد و «بامبی» ویلیام رُو کماکان نمونه شری ناموجه خواهد بود که از احتمال وجود خدا می‌کاهد.

نتیجه

در این بخش ذکر چند نکته مهم است، ابتدا اینکه، توجه کنید که همین محاسبات را میتوانید با احتمالات بیزی نیز انجام دهید که بازهم مورد تایید همین نتیجه خواهد بود. دوم اینکه، این مهم نیست که شما چه احتمالی به وجود خدا عدم وجود خدا دهید، نکته این است که مشاهده موارد شر از احتمال وجود خدا خواهد کاست حتی در صورت نبود معرفتی به درد و رنج و کیفیات آنان در خود و دیگران. همچنین این مهم نیست که به دیگر بخش های داده های خود چه احتمالاتی میدهید (تنظیم ظریف کیهانی و غیره)، تمرکز ما اینجا فقط بر داده شرور و رنج است نه بیشتر و درواقع، شاید خداباور بیان کند که ملاحظات دیگری وجود خدا را محتمل‌تر میکند اما این بحث دیگری است هدف صرفا اینجا این است که نشان دهیم عدم دسترسی یا وجود معرفت به داده شرور برای شکست آن کافی نیست. هدف براهین قرینه ای شر این نیست که ایرادی اخلاقی به خدای ادیان توحیدی وارد کنند، (ممکن است از این دسته باشند اما در تمامی موارد آن اینطور نیست- برای مثال، به نمونه های هیومی و یا تبیینی آن در نظر پال دریپر بیاندیشید)، هدف این است که به واسطه مشاهده موارد شر، از آنان در خدمت حمایت از بیخدایی و کاهش احتمال وجود خدا استفاده کرد حال به واسطه داده های اخلاقی، زیبا شناسی یا ارزش شناختی. بنابراین، باید اعتراف کرد حتی اگر همه این دلایل سخنور، پذیرفته شود، بازهم نه ذهن ما را قانع میکند، نه دل ما را خوش می‌سازد. با اینحال، سخنور درست میگوید که «به سختی {میتوان} پاسخی برای «مسئله وجودی شر» پیدا کرد».

منابع

Howard-Snyder, D., & Bergmann, M. (2004). Evil Does Not Make Atheism More Reasonable Than Theism. In M. L. Peterson & R. J. VanArragon (Eds.), Contemporary Debates in Philosophy of Religion. Blackwell.

Rowe, W. L., & Trakakis, N. (2007). Grounds for Belief Aside, Does Evil Make Atheism More Reasonable than Theism? In William L. Rowe on Philosophy of Religion. Routledge.

Wykstra, S. J. (1984). The Humean Obstacle to Evidential Arguments from Suffering: On Avoiding the Evils of “Appearance.” International Journal for Philosophy of Religion, 16(2), 73–93.


1 صرفا باید اظهار کنید که رخدادن آن به اندازه نقیض آن محتمل است – احتمال معرفتی آن 50% است

اشکان مهر روشن