آیا دین و خداناباوری ناسازگارند؟
مقدمه
برخلاف آنچه بسیاری فکر میکنند، دین و خداناباوری با یکدیگر ناسازگار نیستند. ادیان و مکاتب فلسفی بسیاری وجود دارند که در پایه های اندیشه دینی خود جایی برای خدا یا عاملی شبیه به آن ندارند. باید به این نکته توجه داشت که تنها نقطه مشترک بین بیخدایان بی اعتقادی آنان به خداست و فرای آن، تنوع عقیده بین بیخدایان شامل طیف گستردهای از جهان بینی ها و مولفه هاست. بنابراین، یک بیخدا میتواند به روح، کارما، جن، زندگی پس از مرگ و غیره نیز اعتقاد داشته باشد اما باز هم یک بیخدا باشد. برای مثال، برخی ادیانی که در آنها نشانی از مفهوم یا پایه خدا در آنها نیست مذهب بودایی، جِینیسم، دائوئیسم، کُنفسیوس گرایی، فالون گُنگ، شینتو، بیخدایی مسیحی و توحید گرایانِ عام گرا را میتوان نام بُرد. بنابراین دین و پدیده دین نیازی به خدا ندارد. بنابراین خداباوری برابر با دین نیست و بیخدایی در ذات خود ضدیتی با دین نداردi.
جولین بجینی، فیلسوف خداناباور نیز در کتاب خود مقدمه ای کوتاه به بیخدایی اینگونه مینویسد که «تصور اشتباه دیگر این است که بیخدایی برای وجود خود وابسته به دین بوده «و این در خودِ نام آتئیسم مشخص است – بیخدایی به عنوان بی-خدا: یعنی رد اعتقاد خداباوری. بنابراین آتئیسم با توجه به نامش ماهیتی منفی و {تکذیب کننده} دارد و برای وجود خود نیاز به تکیه کردن به اعتقادات دینی دارد که آنان را تکذیب میکند.
فکر میکنم که این دید اساسا اشتباه است. معقول بودن آن در نظر اول را بر اساس نوعی استدلال ناپخته است که ما به آن مغالطه ریشهشناسی میگوییم. این اشتباه عبارت است از فکر کردن به این که بهترین راه فهمیدن معنای کلمه این است که ریشه آنرا فهمید اما این مشخصا همیشه درست نیست. برای مثال ریشهشناسی «فلسفه» در یونانی به معنای «دوست دار حکمت» میباشد. با این حال اما امروز کسی نمیتواند به سادگی فقط با فهمیدن این حقیقتِ ریشه شناسی درک کند که فلسفه چیست.... بنابراین تنها به این دلیل که کلمه «آتئیسم» به شکل تکذیب خداباوری ساخته شده برای نشان دادن تکذیب کننده بودن آن کافی نیست. {بیخدایی را نباید در ذات خود ناسازگاری و ضدیت با دین دید}
ریشه شناسی به کنار، میتوانیم ببینیم که چگونه انداختن آتئیسم در موضعی منفی بیش از تصادفی تاریخی نیست. این داستان را در نظر بگیرید که در حقیقت شروع شده و در وهم و خیال تمام میشود.
- در اسکاتلند رودخانه عمیقی وجود دارد که به آن لاکنِس میگویند. بسیاری از مردم در اسکاتلند- بدون شک اکثریت مردم- معتقدند که این دریاچه نیز مانند هر دریاچه دیگری در کشور است. اعتقاد آنان به دریاچه درواقع عادی است ولی این به این معنا نیست که آنان هیچ باور خاصی ندارند.بلکه اعتقاداتی که دارند چنان عادی اند که نیازی به توضیح دادن ندارند.آنها اعتقاد دارند که دریاچه پدیده ای طبیعی با وسعتی بخصوص است که ماهی های بخوصی در آن زندگی میکنند و... .
هرچندبرخی از مردم اعتقاد دارند که این دریاچه خانه موجودی عجیب به نام هیولای لاکنِس است. بسیاری ادعا میکنند که آنرا دیدند هرچند که هیچ مدرک محکمی مبنی بر وجود داشتن آن تا به حال ارائه نشده است. تابحال داستان ما ساده است حال تصور کنید چگونه داستان ادامه خواهد یافت.
تعداد معتقدان به هیولا روبه فزونی میرود. به زودی کلمه ای برای آنان ساخته میشود: همه آنان به تمسخر N نامیده میشوند (بسیاری از نام های ادیان ابتدا برچسب های تمسخر آمیر بودند، متودیست،کواِیکِر و حتی مسیحی نیز اینگونه سربرآوردند.) هرچند با افزایش شمار نِسیها {معتقدان به هیولای دریاچه} دیگر لقب آنان {واژه ای} برای تمسخر نیست. برخلاف اینکه مدرک وجود هیولا غایب است، به زودی نِسی بودن عادی میشود و این مردم –آنطور که فکر میکردند در گذشته عادی هستند حال اقلیتند. آنان به زودی لقب خودشان را میگیرند A کسانی که دیگر به هیولا باور ندارند.
آیا درست است اگر بگوییم که باور آنِسیها (بی اعتقادان به هیولا) وابسته به نِسی هاست؟ این نمیتواند درست باشد، چراکه اعتقاد آنِسیها به تاریخی پیش از نِسیها باز میگردد. نکته کلیدی اما دراینجا زمان بندی نیست. نکته کلیدی این است که آنِسیها حتی در صورت نبودن نِسی ها نیز همان اعتقاد را داشتند. کاری که رشد نِسیها انجام داد، اسم دادن به مجموعه ای از اعتقادات بود که همیشه وجود داشتند، اما چنان معمول بودند که نیازی به برچسب نداشتند.
پیام داستان باید واضح باشد. آتئیست ها به دیدگاه خاصی متمایل هستند که شامل بیشمار اعتقاد درباره دنیا و آنچه درون آن است ، میشود. خداباوران میگویند چیز دیگری نیز وجود دارد- خدا. اگر خداباوران وجود نداشتند، بیخدایان هنوز وجود داشتند، اما شاید دیگر هیچ نام خاصی برای آنان نبود. اما با وجود اعتقاد بسیاری به خدا یا خدایان ،خداباوری در دنیایمان غالب شده؛ بیخدایی طوری تعریف شده که در مخالفت با آن است. این آنرا به هیچ شکلی وابسته به دین نمیکند همانطور که آنِسیها نیز وابسته به نِسیها نیستند.
بی اساسی گفتن اینکه بیخدایی وابسته به دین است احتمالا شفاف تر میشود اگر فکرکنیم که چه اتفاقی میافتاد اگر هیچ کسی به خدا اعتقاد نداشت. اگر بیخدایی وابسته به دین بود بدون شک دیگر بدون دین وجود نداشت. اما در این سناریو خیالی، آنچه ما داریم نه پایان بیخدایی، بلکه پیروزی آن استii.»
قصد من از ارائه این مقدمه درواقع تاکید بر این نکته است که همانطور که بجینی به آن اشاره کرد: «... با وجود اعتقاد بسیاری به خدا یا خدایان ،خداباوری در دنیایمان غالب شده؛ بیخدایی طوری تعریف شده که در مخالفت با آن {خدا و دین} است. در واقع همانطور که بیان شد واژه بیخدا « تا مدت زیادی ابزاری برای حذف رقبای سیاسی،مذهبی باقی ماندiii گرچه درمواردی نیز به کسانی نسبت داده میشد که به خدایان محلی بی احترامی کرده یا وجود آن را تکذیب میکردند. سیسرو واژه یونانی را به کلمه لاتین átheos ترجمه کرد که در مجادلات بین اولین مسیحیان و هلینیستی ها از آن استفاده میشد. بدین شکل که هر گروه این واژه را به گروه دیگر نسبت میداد.iv ... «در طول قرن هفده و هجده نیز هیچ کس حتی خیال نمیکرد که خود را آتئیست بنامد»v. درواقع واژه آتئیست (بیخدا) خود برآمده از نزاع های دینی و سیاسی بوده است و درواقع اکثرا این دین داران بوده اند که با توسل به این واژه درصدد حذف یا کنار زدن رقبای خود برمی آمدندو بنابراین این عجیب نیست که امروزه تصور اینکه دین و بیخدایی با یکدیگر ناسازگارند هنوز وجود دارد که این خود نیز برآمده ادبیات خداباوران و درواقع الهیات است.
برای مثال در ایران این معمول است که به اشتباه بیخدا را کمونیست بدانند یا اینکه مانند مطهری در (کتاب دلایل گرایش به مادیگری) آنان را با دهریون سابق یکی گرفت. درواقع هنگامی که بیخدا فرصتی برای ابراز خود را در ایران ندارد، خداباوران با ادبیات مورد علاقه خود و آنطور که مورد پسند آنان است تصویر بیخدا و بیخدایی را ارائه میکنند. هیچکدام از کتب معمول در کتابفروشی ها، کتاب حوزوی یا دانشگاهی تعریف خود از بیخدایی را با رفرنس از مدخل های نوشته شده بیخدایان در دانشنامه های فلسفی یا حتی کتب آنان ارائه نمیکنند. در سمت دیگر اما دفاعیات دینی و ادبیات مغرضانه آنان این تصویر از بیخدایان را تقویت میکند. در این دید بیخدایی تفکری نه تنها ضد خدا، بلکه تفکری فعالانه ضد دینی و دین ستیز است. بار دیگر تاکید میکنم که برداشت ناسازگاری بیخدایی با دین و همچنین دین ستیز بودن بیخدایی حاصل ادبیات مخرب الهیات و دفاعیات دینی است نه حاصل آنچه بیخدایان در این مورد نوشته و ابراز کرده اند.vi درواقع نکته اول هنوز هم صادق است بیخدایی با دین ستیزی بودن ، بی تفاوت بودن به دین یا مطلوب دانستن دین سازگار است اما خود مستلزم تمایل به هیچکدام از این مواضع نیست.
یاسر میردامادی و «خداناباوریِ ایرانی»
وبسایت BBC فارسی مطلبی مرتبط را در بخش ناظران میگویند به عنوان *«**'*خداناباوری ایرانی'؛ آیا دین و خداناباوری ناسازگارند؟»vii منتشر کرده است. این مطلب توسط یاسر میردامادی نوشته شده است. به گفته این وبسایت خبری، وی پژوهشگر فلسفه و دین است. وی *در یادداشتی برای صفحه ناظران با اشاره به پوست اندازی جامعه ایرانی و گوناگونی سبک فکر و زیست ایرانیان، درباره پدیدهای به نام "خداناباوری ایرانی" نوشته است.*میردامای با تکیه بر آنچه جانِ گِرِی در کتاب خود هفت نوع بیخدایی نوشته در تلاش است تا برداشت متفاوتی از دین و خداناباوری را در روند تفکر بیان کند؛ تفکری برآمده از فلسفه قاره ای که برخلاف آنچه میردامادی فکر میکند و در ادامه نیز بیان خواهم کرد که در بیخدایی نوین نیز ریشه هایی دارد. تصور میکنم که برداشت میردامادی از هر دو سوی این تفکر بیش از اندازه ساده انگاری کرده (هرچند که شاید این ساده انگاری تنها خسارت جانبیِ اختصار بوده است). تمرکز اصلی این پست ارائه یاداشت میردامادی و نقدی بر آن است.
در بیان نکته اصلی خود، میردامادی با تکیه بر آنچه گِرِی آنرا «بیخدایی سکوت» مینامد پیش میرود. وی همچنین آنچه گِرِی درباره بیخدایی سکوت نوشته است را به اختصار نقل میکند:
«اگر میخواهید درکی از [نسبت] خداناباوری و دین داشته باشید، باید برداشت رایج از تضادّ میان این دو را به بوته فراموشی سپارید ... به شکلی متناقضنما، برخی از رادیکالترین صورتهای خداناباوری سرآخر ممکن است چندان تفاوتی با برخی از صورتهای عرفانی دین نداشته باشند».
درواقع در تفکر برخی، فاصله بیخدایی با خداباوری بسیار کمتر از آن است که برخی فکر میکنند. در اندیشه این دسته از متفکران که اغلب از متفکران پساخداباور یا بدبین های فلسفی تشکیل شده اند، واژه های خداباور و خداناباور امروزه دیگر برای فهم ما از هستی و خودمان مفید نیست و اینکه روند تاریخ و تحولات دیگر از دین و خدا، بیخدایی و سکولاریسم گذشته و دسته ها بندی های سیاه و سفید گذشته دیگر در این موارد کافی نیست. برخی از آنان مانند گِرِی که خود یک خداناباور است، بر این باورند که تفکرات مختلف دینی و غیر دینی ریشه های مشابهی با یکدیگر دارند. میردامادی نیز در تلاش است تا در یادداشت خود مثال هایی از آنرا نیز از متفکران و نویسنده های مختلف ذکر کند. مثال هایی که عمدتا اشاره به نوعی از عرفان دارند.
لازم به ذکر است که آنچه گِرِی درباره بیخدایی نوشته است نیز قبلا توسط دیگر فلاسفه به خصوص فیلسوف رُمانیایی امیل سیورن نیز نوشته شده است. برای مثال سیورن در کتاب خود تاریخ کوتاهی از متلاشی شدن مینویسد: «حتی هنگامی که او (انسان) از ادیان روی برمیگرداند، انسان بنده آن باقی می ماند، خودش را تهی میکند تا خدایان باطلی برای خود بسازد و سپس بیقرار آنها را قبول میکند، نیاز او به خیالات، برای افسانه ها بر نیاز وی به دلیل و بیهودهviii برتری دارد.ix» در دیدگاه این فلاسفه انسان به دلیل اینکه توان یا میل روبرو شدن با بی معنایی زندگی و هستی را ندارد، به شکل های مختلفی برای خود خدا، دین و ایده اولوژی هایی بنا میکند که راه فرار وی از بی معنایی باشد، غافل از انیکه تمام آنچه انسان مدرن ساخته تنها خدایانی جدید هستند، دینها و ایدهاولوژی های جدید تا بتوانند بار دیگر خود را فریب داده و زندگی کنند. در دیدگاه این فلاسفه و بخصوص جان گِرِی، پیشرفت، به کلی با شک دیده میشود و پیشرفتِ موجود در زندگی بشر درواقع چیزی بیش از یک توهم نیست. از این روست که جان گِرِی نه تنها دین را کنار میزند بلکه تفکرهای غیر دینی که مدافع یا داعیه دار پیشرفت هستند را نیز کنار میگذارد. بیخدایی گِرِی را باید در بسط دیگر آثار وی دید. گِرِی فیلسوفی چپ گرا و مدافع حزب کارگر بود که تمایلاتی لیبرالیستی داشت اما بعد از گذشت مدتی از تمایلات خود فاصله گرفت و به سمت دیگر تمایل پیدا کرد. جان گِرِی روشنفکری را نوعی سرقت دکترین رستگاری مسیحیت میبیند که ایدهآل گرایی سکولار آنرا تبدیل به دینی سیاسی و جهانی کرده است. علمِ مدرن در دیدگاه گِرِی حاکمتی مانند کلیسا دارد که اکنون میتواند تمام «مرتدان» علمی را کنار بزندx.
برای گِرِی نه تنها پیشرفت به هرصورتی تنها یک خیال واهی است، بلکه در نظر وی، انسان با استفاده از علم در حال پایه گذاری نوعی فناناپذیری مدرن است. پروژه ای که در تلاش است با استفاده از علم تجربی زندگی پس از مرگی را که انسان در اندیشه دینی کنار زده است را دوباره به وی بازگرداندxi. تِری ایگلتون، فیلسوف، نظریه پرداز مارکسیسم و منتقد بیخدایی نوین، منتقد جان گِرِی نیز هست. وی در بررسی خود از یکی از کتب وی در گاردین چنین مینویسد که: «حتی پوچ گرایی نیز واژه ای نیست که وی (گِرِی) بخواهد آنرا توصیه کند. کتاب وی چنان سرسختانه منفی است که حتی پوچ گرایی نیز برای آن نشان دهنده امیدی بیش از اندازه است. پوچ گرایی برای گِرِی به این معناست که جهان نیاز به رهایی از بیمعنایی دارد، ادعایی که در نظر وی بی معناست. به جای این همه، ما باید قبول کنیم که پیشرفت یک افسانه است، آزادی خیال است، خود یک توهم است و اخلاق نوعی مریضی است... و حکومت های ظالمانه در آینده معمول خواهند بود... اما گِرِی نمیتواند خود را از قاطی کردن حقایق با حقایق نصفه و نیمه، چرندیات آشکار، مبالغه های ترسناک، دسته بندی های وحشتناک قرون وسطیای و نوعی ریتوریک یک طرفه که مطمئنا خودش هم به آن در مقالههای دانش آموزانش نمره نمیدهد، باز دارد.xii»
میردامادی در انتها میپرسد که« آیا خداناباوری ایرانی بیشتر به سمت «خداناباوری نوین» میل خواهد کرد یا «خداناباوری سکوت»؟ به تعبیر دیگر، خداناباوری ایرانی به سمت ستیز با دین پیش خواهد رفت و یا آنکه میتوان از امری همچون «خدمات متقابل دین و خداناباوری» در آینده فکر و زیست ایرانی سخن گفت؟»xiii
این پرسش اما پاسخ حاضری دارد که برای رسیدن به آن نیز نیاز به دست به سینه نشستن تا آینده را نداریم. نبودِ پاسخ از سمت میردامادی برای این سوال اما به دلیل آشنا نبودن وی با اشخاص بیخدا و همچنین نبود هیچگونه آمار و نظر سنجی رسمی از بیخدایان در کشورهای اسلامی طرح شده استxiv. در طول سالها فعالیتم، تجربه حضور در میان بیخدایان را در شهر ها و کشور های مختلف از جمله در میان گروه های ایرانی داخل ایران یا خارج از کشور را نیز داشته ام. نه تنها نگاه کنونی بیخدایان تنوعی از طیف افکار مختلف را نشان میدهد بلکه در میان برخی از آنان میتوان حتی این نوع تفکر را (یعنی*«خداناباوری سکوت» را)* تا پایه های اندیشه رواقیون، هدونیستها ، پوچ گرایانِ بدبین یا علمگرایان جدید نیز دید. این نوع تفکر، در میان بیخدایان ایرانی، به مدتی بسیار پیش از چاپ کتاب گِرِی بازمیگردد. حال جای سوال است که چرا بیخدا باید بیخداییِ سکوتی که جان گِرِی از آن حرف میزند را قبول کند؟ همانطور که ایگلتون به این دیدگاه اعتراض میکند، دیگر بیخدایان نیز اغلب بدان اعتراض میکنند. برای مثال استیون پینکر تنها یکی از بیخدایانی است که کاملا برخلاف گِرِی فکر میکند کتاب وی، اکنون روشنگریxv ضمن فاع از اومانیسم و روشنگری، چهره ای خوش بین و پر امید از هستی ارائه میکند و به پیشرفت های متعددی نیز در سراسر کتاب خود اشاره میکند. بیخدایی سکوتِ نیز برآمده از دیگر تفکرات جان گِرِی است و باید آنرا در چهارچوب دیگر دیدگاه های وی به پیشرفت و شک عمیق آن به اندیشه هایی دید که در پی مدینه فاضله ساختن هستند. از آنجایی که نمیتوان انتظار داشت بسیاری از بیخدایان با آن موافق باشند، چرا باید انتظار داشت که بیخدایانِ ایرانی به آن تمایل داشته باشند؟
مصالحه گری
آنچه به نظر من برای یاسر میردامادی جذاب است اما طبیعت مصالحه کننده ای است که در فلسفه های قاره ای و بخصوص فلاسفه بدبین نسبت به دین، علم و ناباوری وجود دارد. برای مثال میتوان به شوپنهاور، سیورن و یا آلن دو باتن نیز اشاره کرد که در کتاب خود دین برای بیخدایانxvi در تلاش است نشان دهد که با اینکه ادیان درست نیتسند اما، در آنها چیزهایی وجود دارد که به هرحال میتواند بخشی از حقیقت بوده و یا در برخی جنبه های زندگی و یا بحث های فلسفی و تاریخی مفید باشند. به این نوع تفکر که در تلاش برای مصالحه ناباوری،دین و علم با یکدیگر هست، مصالحه گری میگویندxvii که در بین بیخدایان نیز البته نمونه های از آن نیز وجود دارد. حتی برای کریستوفر هیچنز که یک بیخدای ضدخداباور بود، مصالحه گری با وجود دین وجود داشت. وی در مناظره خود با کشیش شارپتون میگوید: «اول از همه گفته ام که این چیزها را نمیتوان از مردم گرفت، این اسباب بازی مورد علاقه آن هاست و اسباب بازی مورد علاقه آنان نیز باقی می ماند، همانطور که فروید در آینده یک توهم میگوید، تا زمانی که ما از مرگ میترسیم که، به نظرم مدت زیادی هم خواهد بود. این روند ادامه خواهد داشت دوما، فکر کردم که کاملا قضیه را واضح کردم که من کاملا خوشحالم که مردم این اسباب بازی ها را داشته و در خانه با آنها بازی کنند و آنها را در آغوش خود بگیرند و با دیگر مردمانی که به خانه آنها می آیند ، اسباب بازی مورد علاقه خود را به اشتراک بگذارند. اما نمیتوانند مرا مجبور کنند که من هم اسباب بازی کنم ، من با اسباب بازی ها بازی نمیکنم. اسباب بازی ها را به خانه من نیاورید و نگویید که بچه های من باید با این اسباب بازی ها سرگرم باشند. کافیه دیگه، گردن کلفتی و تهدید دینی دیگر کافی است»xviii. درواقع هیچنز با اینکه به شدت ضددین است اما اینجا تنها درحال دفاع از آزادی شخصی ناباوران به دور از «گردن کلفتی» تحمیلی دینی است، هیچنز در مناظره دیگری اعلام میکند که کم رنگ شدن یا نشدن دین ارتباطی با آنچه وی درباره بیخدایی فکر میکند ندارد.xix سام هریس از دیگر بیخدایان در بیخدایی نوین نیز کتابی با عنوان بیدار شدنxx منتشر کرد که در آن به موضوعاتی چون هوشیاری از طریق مدیتیشن، دستیابی به رتبه های بالاتری از هوشیاری از طریق تامل و تفکر پرداخته است. موضوعاتی که عمودتا با سنت های شرقی و بویژه بودائیسم پیوند خورده است. در نظر سام هریس میتوان تمام آنچیزی که ادیان ارائه میکنند را بدون دروغ گفتن به خود، داشتxxi. درواقع هریس به نوعی به دنبال مصالحه برخی جنبه های عرفانی یا Spiritual با دیدگاهی سکولار به هستی است. زیرنویس عنوان کتاب وی نیز راهنمایی به معنویت بدون دین است. از نظر من اینکه پدیده بی خدایی جدید در خود ضددین بوده است را نباید بدین معنا گرفت که بیخدای متاثر از آنان نیز ضددین خواهد بود کما اینکه اسلام با تمام بیخداهراسی و تصور بشدت منفی خود از بیخدایان، در خود مسلمانانی دارد که آلوده این تفکر مخرب نشده اند. درواقع نبود روحیه مصالحه گری در بیخدایی نوین است که آنان را برای میردامادی گزینه مناسبی برای آینده نمیکند. با نبود مصالحه، ادعاهای دینی باید با واقعیت روبرو شده و به رقابت شهودی با دیگر دیدگاه ها وارد شوند که در این صورت، غیبت شهودی آنان میتواند عرصه را برای ورود آنان به ورند مصالحه کمرنگ تر کند. درواقع در نظر کسانی که برضد مصالحه گری هستند، سوالاتی مطرح میشود مانند اینکه چرا باید فرصت مصالحه به چیزی را داد که واقعی نبوده، ابطال پذیر نبوده یا خطرناک است؟ چرا در علوم، فلسفه و سیاست باید به چیزی که از دلایل مطلوب و مدارک کافی برخوردار نیست، وزن برابر با دیگر ایده هایی که مدارک و دلایل کافی دارند، داده شود؟ در این دیدگاه دین نیز مانند دیگر دیدگاه ها و جهان بینی ها باید به شکل های گوناگون به آزمایش گذاشته شود. این نکته تنها تمرکز بیخدایی نوین نیست و نبود مصالحه را میتوان در اثار توماس پین نیز که دید، هرچند که وی دادارانگار بوده است نه یک بیخدا.
بیخدایی و اسلام فرهنگی
در میان دوستان و همفکران بیخدای خود کسانی را میشناسیم که از لحاظ ذهنی به دین خود تعلق خاطر دارند.برای مثال، فرشید که تحصیل کرده رشته هوش مصنوعی است، میگوید که «من هیچ اعتقادی به عاشورا ندارم و به نظر من کل قضیه عاشورا و حسین و اینا چیزی جز ترکیبی از برخی حقایق با افسانه های دینی و مبالغه های شیعیان از این روایت نیست و نبوده اما میدونی، از لخاظ فرهنگی دیگه با اینکه من ایران زندگی میکنم، مشکلی با این ندارم که مثلا وقتِ نذر،ی منم برم کمک کنم چون میگم بالاخره با اینکه جنبه دینی داره ولی به همون اندازه هم جنبه غیر دینی داره، آخرش ی گرسنه رو من میتونم سیر کنم که کار خوبی کرده باشم».رامین نیز تقریبا چنین تفکری دارد وی بعد از خواندن کتاب جان گِرِی چنین به من گفت که «به نظر من تمام اونچیزی که ما داریم از دین گرفته تا علم همش ساخته های ذهن ماست واسه اینکه این دنیا رو بتونیم قابل تحمل کنیم واسه همینم من قبل از خوندن {این} کتاب هم همین طور فکر میکردم که فاصله بین اینا واقعا خیلی کمتر از اون چیزی هست که خیلیا فکر میکنند». برخی دیگر از بیخدایان به قول خودشان تنها به شکل فرهنگی مسلمان هستند و مشکلی با مصالحه جنبه های فرهنگی آن با زندگی خود ندارند مانند رفتن به دیدار کسی که از حج آمده و امثال آن. باید روشن باشد که با ورود اندیشه های جدید به ایران، تنوع اندیشه در بین خداناباوران ایرانی نیز افزایش می یابد. بنابراین پاسخ اینکه بیخدایانِ ایرانی به کدام سمت میروند به سمت خداباوری نوین یا خداباوری سکوت این است که مانند امروز، بیخدایان در آینده نیز تمایل به اندیشه های مختلفی خواهند داشت که لزوما تنها بر پایه دین ستیزی، بیخدایی نوین و یا بیخدایی سکوت نیست.
بیشتر اوقات بیخدایان، برای مثال در ایران، تنها درصدد به چالش کشیدن بخش هایی از دین هستند که حالت تحمیلی به خود گرفته اند. اینکه بیخدایان اعدام میشوند را تنها باید به چالش کشید چون به هیچ عنوان قابل احترام نبوده و درست نیست. در روند به چالش کشیدن این تفکر اما بسیاری از خداباوران و دین داران اینگونه برداشت میکنند که شخص منتقد در حال ستیز با دین است آنهم درحالی که شخص بیخدا تنها درصدد گرفتن حق حیات خود است. درواقع اگر به جای دین چیز دیگری این حق را از فرد بیخدا گرفته بود، باز هم فرد بیخدا به آن نقد داشت جدای از اینکه اعدام وی به دلایل دینی باشد یا غیر دینی. نکته دیگر که باید به آن توجه داشته باشیم این است که اسلام، به خصوص در ایران، هنوز جنبه های سیاسیِ گذشته خود را از دست نداده است و ایران یک حکومت تئوکراسی است. به همین خاطر است که با اینکه بیخدایان و آزاندایشان باید جنبه های مختلف آنرا به نقد بکشند، چاره ای جز ورود به اندیشه دینی ندارند. این اندیشه های دینی هستند که عرصه حیات و ابراز را برای بیخدا تنگ کرده اند؛ اینکه برخی نقد ها از دین را دین ستیزی خواند اما، بیشتر برداشتی دینی از نقدهای بیخدایان است تا واقعیت آنچه نوشته شده است. از نظر من بزرگترین مشکل در حال حاضر برای بیخدایی ایرانی نبود منابع کافی برای معرفی آن و همچنین پیوند برخی صفحات بیخدایی با سلطنت طلبی یا ملی گرایی است و در این حوزه است که نگرانی اصلی من با بیخدایی ایرانی را میتوان دید. ورود منابع دیگر به روند اندیشه بیخدایان کمک شایانی به شکستن این پیوند میکند. از نظر من بیخدایی را باید مستقل از موضع های سیاسی طرح و بسط داده و یا به عموم آنرا معرفی کرد. اجازه دهید دراینباره سخن را کوتاه کنم و تنها به اختصار با اشاره به دو نکته دیگر درباره بیخدایی نوین این پست را به پایان برسانم.
دو نکته درباره بیخدایی نوین
ابتدا اینکه به نظر میرسد در بیخدایی نوین، ادعاهای دینی تا جایی که تجربی باشند، ادعاهای تجربی درباره واقعیت در نظر گرفته میشوند. برای مثال اینکه کسی بگوید شخصی از مرگ به زندگی برگشته یا اینکه ماه دو نیم شده است، ادعاهایی تجربی هستند که در دامنه علوم قابل بررسی بوده و ابطال پذیر بودند. در گذشته شاید تا این حد منتقدان دینی بر تجربی بودن ادعاهای دینی تاکید نمیکردند و قلمرو علم و دین را از یکدیگر جدا میدانستند. همین نگرش باعث شده تا بیخدایی نوین به علم گرایی نیز نزدیک باشد. دوم اینکه بیخدایی نوین، بیخدایی برای عموم است. با توجه به آنچه در تاریخ بیخدایی نوشته ام، باید توجه داشت که بیخدایی اغلب در دست برخی اشراف موفق یا فلاسفه و نویسنده های حمایت شده یا مرفه بود. با گذر از قرن 18 و کم رنگ شدن دادارانگاری، بیخدایی توانست در روند اندیشه حضوری بسیار پررنگ تری داشته باشد (درباره تاریخ بیخدایی به آرشیو مراجعه کنید)، بیخدایی نوین نیز درواقع ورود بیخدایی به سطح اندیشه عمومی بود. از این رو منطقی به نظر نمیرسد که از آنان انتظار داشت تا در کتب خود به ایده های فلسفی، متافیزیکی و یا هستی شناسانه به گونه ای بپردازند که دیگر فلاسفه ناباور یا محققان ناباور بدان پرداخته و یا میپردازند. هدف بیخدایی نوین فهم عام مردم از دین، خشونت های دینی و ادعاهای تجربی آن است نه ارائه تصویری فلسفی از آن. بیخدایی نوین دیگر در برابر گردن کلفتی های دینی و ادعاهای تجربی دین محتاطانه رفتار نکرده و آنان را بدون نقد باقی نمیگذارد. (درباره بیخدایی نوین در آینده به تفصیل خواهم نوشت) اینکه بیخدایان با نتیجه بیخدایان نوین موافق هستند، به این معنا نیست که با استدلال و روش آنها نیز موافق هستند.
همانطور که پیش از این بارها گفتم، بیخدایی خود با دیدگاه های متفاوتی سازگار است اما مستلزم آنان نیست. بنابراین بیخدایی ایرانی نیز در آینده با دیدگاه های مختلفی پیوند خواهد خورد که شاید در میان آن دیدگاه های برآمده از سیورن، آلن دو باتنو جان گِرِی نیز حضور داشته باشند کما اینکه امروزه نیز این اشکال بیخدایی در ایران وجود دارند اما فرصت ابراز ندارند.
منابع و توضیحات
iSteele, David R, Atheism Explained, From Folly to Philosophy, Open court, 2008 , P 12-14
iiBaggini, Julian, Atheism, A Very Short Introduction, Oxford University Press, 2003, P 7-10
iii برخی مدافعان مسیحی نیز گلایه میکردند که این واژه را کسی بدان ها نسبت داده که خود به همان اندازه شایسته آن است.
برای شرح کوتاهی از تاریخچه واژه:
Bullivant, Stephen, Ruse, Michael, Oxford Handbook of Atheism, Oxford university Press, 2013
iv Drachmann, A. B. (1977) [1922]. Atheism in Pagan Antiquity. Chicago: Ares Publishers. ISBN 0-89005-201-8.
v Armstrong, Karen (1999). A History of God. London: Vintage. ISBN 0-09-927367-5.
vi به عنوان مثال:
Edward Craig-The Shorter Routledge Encyclopedia of Philosophy (2005), atheism by William Rowe
vii http://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-47840816
viii منظور واژه absurd است که مشخصا تعلقات فلسفی خود را در فلسفه قاره ای دارد
ix Cioran, Emil, A Short History of Decay,Arcade Publishing; 1st Arcade paperback ed edition (September 15, 1998)
x John Gray-Straw dogs_ thoughts on humans and other animals-Granta Books ,2003 p 18-19
xi در اینباره به کتاب گِرِی مراجعه کنید:
Gray, John, The Immortalization Commission, The Strange Quest to Cheat Death, Penguin Books Ltd, 2011
xii https://www.theguardian.com/books/2002/sep/07/highereducation.news2
xiii http://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-47840816
xiv اخیرا در یک نظر سنجی درصدی از بخیدایی در عربستان صعودی نیز آمده است
xv Pinker, Steven, Enlightenment Now: The Case for Reason, Science, Humanism, and Progress, Viking, 2018
xvi Religion for Atheists: A Non-believer's Guide to the Uses of Religion,Vitage, 2013
xvii https://newhumanist.org.uk/articles/4516/defining-yourself-by-what-you-dont-believe-seems-pointless
و همچنین
Beaman,Lori G,Tomlins, Steven,Atheist Identities: Spaces and Social Contexts, Springer, 2015, p 53
xviii https://www.nypl.org/sites/default/files/events/hitchens5707.pdf
xix https://www.munkdebates.com/The-Debates/Religion :
“no one was arguing that religion should or will die out of the world, and all I'm arguing is that it would be better if there was a great deal more by way of an outbreak of secularism”
xx Harris, Sam, Waking Up: A Guide to Spirituality Without Religion, Simon & Schuster; Reprint edition (June 16, 2015)
