خلاصه کتاب - بخش دوم****
**2-**تبیین ها به صورت کلی
در این بخش داوز به شرح چیستی تبیین به صورت کلی و البته منظور خود از «دینی» بودن آن میپردازد. با اینکه تمرکز بیشتر بر تبیین برپایه علمی بودن یا نبودن آنان، ابطال پذیری یا تصدیق پذیری آنان بوده است اما داوز بیان میکند که تمرکز وی بر تبیین ها صرفا به صورت کلی است، جدا از علمی بودن یا نبودن آنان. وی در تلاش است نشان دهد که تبیین های رسا و مناسب دارای ویژگی هایی هستند که تبیین های رسا به صورت کلی در داشتن این ویژگی بایکدیگر مشترک هستند. این بخش از کتاب تمرکز داوز بر این ویژگی هاست.
1-2- تمایز های ابتدایی
داوز در ابتدا کار خود را با بیان منظور خود از کلمات «دینی» و «تبیین» شروع میکند.
1-1-2- تبیین دینی و خداباورانه
در نظر داوز تبیین های دینی، آنهایی هستند که وجود خدا را فرض میگیرند که البته شامل تمام عوامل فراطبیعی نمیشود بلکه مشخصا در رأس خود خدای ادیان ابراهیمی یعنی خدای مسلمانان، مسیحیان و یهودیان را دارد. خدا اغلب در این نوع اندیشه ها ذهنی بدون جسم در نظر گرفته میشود که البته ضرورتا ابدی، دانای مطلق، قادر مطلق و البته کاملا آزاد، خوب و آفریننده همه چیز است.
ذکر این نکته مهم است چرا که تبیین هایی وجود دارند که با اینکه دینی هستند اما خداباورانه نیستند. ابتدا اینکه تبیین های دینی وجود دارند که برای برخی پدیده ها در ادیان مختلف به کار می برند که البته عوامل الهی منتخب آنان به شکل مشخصی انسانمدار است. این عوامل الهی علم یا قدرت محدودی دارند که البته گاهی نیز فاصله قابل توجهی با موجودی که خیر مطلق باشد، دارند. دوم اینکه توضیحات دینی میتوانند حتی فراطبیعی نباشند چراکه ادیانی وجود دارند که خدا در آنان غایب بوده و ارائه ای به فراطبیعت نیز از سمت تبیین های مطرح شده در آنان وجود ندارند. برخی ناباوران نیز ممکن است با استفاده از تبیین های فراطبیعی مسائلی مانند سرنوشت، کارما یا دیگر جنبه هایی که در نظر آنان خاص است را توجیه کنند (واضح است که اعتقاد به فراطبیعتگرایی با بیخدایی ناسازگار نیست) اما این خود به این معنی نیست که ناباوران در حال ارائه توضیحی دینی هستند، چرا که این توضیحات به دنبال وارد کردن عاملی (فاعلیتی) مانند خدای مسلمانان، مسیحیان و یهودیان به تبیین ها هستند.
2-1-2- تبیین های پیشنهادی، بالقوه و بالفعل
اگر چنان داوز، تصور کنیم که تبیین های خداباورانه توسط تبیین های بهتری جایگرین شده باشند، آنگاه به نظر درست نمیرسد که تبیین های دینی را، تبیین بنامیم چراکه در این حالت آنان به سادگی دیگر تبیین های درستی نبوده و دیگر قدرت توضیح و تبیین چیزی را نخواهند داشت. شاید سخاوتمندانه ترین چیزی که در این حالت بتوان به آنان گفت شبه تبیین است. اما این دیدگاه تمایز داوز بین اعتراضات اصولی و بالفعل را تهدید میکند. در دیدگاه داوز تحت اعتراض بالفعل به تبیین های دینی، بازهم تبیین های دینی قدرتی توضیحی دارند اما ما دیگر دلایل کافی برای قبول آنان نداریم و اگر چنین باشد، دیگر نمیتوان آنان را «تبیین» خواند. داوز عقیده دارد که بهترین گزینه برای گذر از این تهدید و البته حفظ تمایز پیشین، وارد کردن تبیین های بالقوه است. «یک تبیین بالقوه چیزی بیش از قضیه ای نیست که شحصی آنرا تبیینی در نظر میگیرد.» داوز موافق است که تنها شرحی را میتوان تبیینی دانست که صدق کند اما ویژگی هایی تبیین های مختلف باید شرایطی را داشته باشند که بتوان آنان را تبیین های بالفعل دانست. در دید وی میتوان تبیین های خداباورانه را نیز نوعی تبیین بالقوه دید که اگر قادر به ارضا کردن ویژگی های تبیینی باشند، میتوان آنان را تبیین های بالفعل در نظر گرفت. از این پس، در طول کتاب منظور داوز از تبیین خداباورنه تبیین بالقوه است. با توجه به آنچه بیان شد سوال محوری بحث بار دیگر مطرح میشود، تحت چه شرایطی میتوان تبیین های خداباورانه را تبیین های بالفعل دید؟ وی برای شرح بهتری از دیدگاه خود از دیدگاه پیرز به استنتاج به بهترین تبیین استفاده میکند. به صورت استدلال زیر تجه کنید:
- حقیقت تعجب آور E مشاهده شده است.
- اگر H درست باشد، E از آن دنبال میشود. (میتواند آنرا تبیین کند)
- بنابراین، دلیلی مبنی بر درستی H خواهیم داشت.
در اینجا تمرکز داوز بر دومین گزاره این استدلال است. هر قضیه ای H که بتواند دومین گزاره این استدلال را ارضا کند، تبیینی بالقوه از E است. یک تبیین بالقوه، تبیینی است که اگر درست باشد، توضیح خواه را قابل فهم میکند و آنرا روشن میکند. بنابراین، تبیین مورد نظر با آنچه مشاهده مشاهده میکنیم تطابق دارد و پاسخ دهندهی انتظار ما از تبیین ارائه شده است و درواقع یک تبیین بالقوه است. یک توضیح بالفعل اما ویژگی دیگری نیز دارد و آن صدق کردن آن یا حداقل وجود براهین کافی برای قبول کردن آن است. تحت چه شرایطی میتوان یک تبیین را بالفعل دانست؟ هنگامی که دو شرط را برآورده کند. ابتد اینکه تبیینی بالقوه از حقایق باشد و دوم اینکه تبیینی بالقوه باشد که دلایل کافی برای قبول کردن آن داریم. داوز واژه تبیین را به شکلی کلی استفاده میکند که به دنبال موشکافی بین فرضیه و نظریه نیست و از اینرو نیز آنان را اغلب به جای یکدیگر استفاده میکند.
3-1-2- پذیرفتن یک تبیین
برای شفاف کردن دیدگاه خود به تبیین و بیان اینکه درستی H مستلزم چه چیزی میباشد، دواز نیاز به وارد شدن به تئوری تایید1 و البته معیارهای انتخابی وی برای تبیین های مطلوب دارد. منظور از انتظار داشتن چیست؟ چه چیزی میتواند زمینه کافی برای قبول کردن یک تبیین را فراهم کند؟
داوز در تلاش است مختصری از دو دیدگاه مختلف به این سوالات را شرح دهد. دیدگاه اول برپایه تفاسیر منطقی و استقرایی از احتمالات است که درصدد ایجاد «احتمال معرفتی» برای قبول کردن و یا محتمل تر کردن گزاره های تبیین هستند. داوز با شرح مختصری از دیدگاه سوین برن، کالینز و مخالفان آنها در تفسایر احتمالی آنها مانند پوپر و سُوبِل از این دیدگاه گذر کرده و به سمت «تبیینگرایی» میرود. برای اینکه شرح مختصری از این بخش را نیز آورده باشم، با استفاده از آنچه شرح آپی این بخش را پایان داده و بر قسمت بعدی تمرکز کنم.
بیضی ها {کسانی که از قضیه بیض در احتمالات استفاده میکنند}تصور میکنند که ما باید تمام این بحث را برپایه احتمالات بیان کنیم: نظریه های بهتر آنهایی هستند که در قیاس، احتمالات بالاتری در صدق خود دارند. بسیار ناپخته – و منظور من بسیار ناپخته است- اگر T1 و T2 نظریه های رقیب باشند، و E تمام مدارک مرتبط ما باشد، بنابراین (a) احتمالات پیشین Pr(T1) و Pr(T2) مستقیما متناسب با معکوسِ قدرت تعهدات T1 و T2هستند؛ (b) احتمالات Pr(e/T1) و Pr(E/T2) مستقیما متناسب با گسترده و عمق T1 و T2 در ارتباط با E قرار دارد و با نوع پیشامدهای قضیه بیض – (c) نسبت احتمالات پسینی Pr(T1/E) و Pr(T2/E) توسط احتمال و راست نماییِ احتمالات پیشین مشخص میشود: (Pr(T1⁄(E)))/(Pr(T2⁄(E)))=(Pr(E⁄(T1).Pr(T1)))/(Pr(E⁄(T2).) Pr(T2)) به عبارت دیگر، هرچقدر نظریه ها بیشتر فرض داشته باشند، احتمالات پیشینی آنان کمتر خواهد بود؛ آن نظریه ها، هرچه بیشتر تبیین کنند، راست نمایی بالاتری خواهد داشت؛ اما هرچه بیشتر یک نظریه فرض کند، قادر به تبیین بیشتری خواهد بود و با توجه به مدارک ، هرچه احتمال پسینی بالاتر باشد، نظریه بهتر خواهد بود.i
با این همه اما معیار گزینشی داوز برای تبیین های مطلوب بی نیاز از تئوری تایید است، وی معیارهای خود را بر پایه سادگی، سازگاری با دانسته های پیشین و... بنا میکند که البته موضوع بخش های بعدی کتاب وی است.
2-3-1-2- تبیینگرایی
ممکن است دانشمندی حین کار در چارچوب یک نظریه ، برای بررسی نتیجه خود بر اساس یک چارچوب، دیگر نظریه ها را کنار بگذارد. ممکن است حالتی وجود داشته باشد که دانمشندان نظریهای را انتخاب کنند که در زمان خود از احتمال صدق بالایی برخوردار نبوده است. داوز در اینباره از داروین و نظریه انتخاب طبیعی وی بهره میگیرد. در سال 1859 هنگامی که نظریه داروین ارائه شد، به عقیده داوز این نظریه از احتمال پایینی در آن زمان برخوردار بود، چنانچه داروین نیز در آن زمان به برخی صعفهای آن آگاه بود. با توجه به این مثال، آنچه ارزش پذیرفتن نظریه داروین را افزایش داد داشتن ویژگیهای جذابی بود که پیش بینی پذیری، تبیین و توضیح پدیده های مختلفی را به همراه داشت. مکانیستم اصلی داروین (انتخاب طبیعی) خود بر پایه مقایسه ای بین انتخاب مصنوعی و پیامد های آن بود که به عبارتی آنرا به لحاظ بالقوه سودمند میکرد.
در این حالت میتوان انتظار داشت که دانشمندان با فرض درستی چارچوب پیش روی کنند تا امکان رسیدن به نتیجه مطلوب حاصل شود. به این شکل در عقیده داوز، نیاز نیست نشان دهیم که گزاره های تبیینی ما از احتمال بالایی برخوردار هستند، وی همین اعتقاد را نیز درباره تبیین های دینی بیان میکند، شخص میتواند (هرچند موقتی) به صورت معقولی با فرض درستی تبیین خود، بدان معتقد باشد- هرچند نتواند محتمل بودن آنرا نشان دهند. آنچه از این تبیین میتوان انتظار داشت، بالقوه بودن آن و البته رضابت بخشی آن در برابر فضیلت های تبیینی است، آنهم تا حدی که بتواند در رقابت با دیگر تبیین ها حاصل رضایتمند تری را داشته باشد. اینکه این ویژگی ها چیست و گونه باید آنان را بررسی کنیم موضوع بخش ششم از کتاب داوز است که در آینده خلاصه ای از آنرا نیز ارائه خواهم کرد.
چکیده دیدگاه تبیینی داوز به شکل قابل توجهی با تفاسیر احتمالی از آن فاصله دارد، چراکه دراین دیدگاه اگر بتوان پیروزی یک تبیین را در رقابت خود با دیگر تبیین ها نشان داد، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که شخص میتواند بدون محتمل دانستن آن و صرفا با داشتن فضیلت های تبیینی، آنرا قبول کند. موجه بودن تبیین در این دیدگاه به صورت ذاتی است نه برپایه استنتاجی برآمده از تفاسیر احتمالی و تاییدی. بر این اساس، چنین دیگاهی را میتوان با توجه به ساختار پیرز نوعی تبیین گرایی استنتاجی دید که با اینکه بی نیاز از دادن احتمال مختلف به گزاره های تبیین است اما راهی را برای در نظر گرفتن احتمالات آنان نیز باز نگه میدارد.
2-2-2- راه پیش روی ما
داوز در ادامه بیان میکند که تبیین های خداباورانه نوعی تبیین های تئوریک هستند که، نوع خاصی از عامل الهی را فرض میگیرند که در خود شامل گزاره های قصدی و علّی میباشند. بخش پنجم کتاب به مسئله تبیین های بالقوه خداباورانه میپردازد. یکی از موارد مورد نیاز این است که فرضیه خداباوری بتواند تبعات مستقلی را مشخص کند. اگر قصدی را به خدا نسبت دهیم، نیاز داریم بدانیم که احتمالا وی چونه به نتیجه مطلوب خود دست خواهد یافت درغیر این صورت تبیین ارائه شده فاقد هرگونه محتوی خواهد بود و توانایی رقابت تبیینی را از دست خواهد داد. داوز به این قسمت از دیدگاه خود قاعده عقلانی بودن میگوید و در سمت دیگر نیز چون درباره صحبت از عامل خاصی هستیم، «وضعیت بهینهگی» توضیح را نیز باید در نظر بگیریم. با توجه به اینکه عامل مربوط در اینجا خدای قادر مطلق و ... است، وضعیت بهینهگی بیان میکند که ما در قبول کردن یک تبیین بالقوه خداباورانه مستند هستیم تنها اگر نتوانیم راه بهتری را برای تبیین یک پدیده در مقایسه با قصد عامل الهی بیابیم. معنی «بهتر» را میتوان با توجه به چارچوب بحث مشخص کرد اما بهتر هرچه باشد، حداقل به معنای «مستلزم وجود درد و رنج کمتر» میباشد. داوز فضیلت های تبیینی را در بخش هفتم کتاب خود بررسی میکند اما پیش از معرفی معیار گزیشنی خود، بیان میکند که حتی توضیحات انفرادی را نیز میتوان با چنین معیار گزینشی مورد بررسی قرار داد. با اینه وی معتقد است تبیین های خداباورانه امتیاز خوبی را از این گزینش دریافت نخواهند کرد اما آنان را در غیبت وجود هرگونه تبیین دیگری، بازهم تاحدی صاحب قدرت تبیین -به عنوان آخرین گزینه موجود- میداند.
1 Confirmation theory
i Graham Oppy, Atheism and Agnosticism, Cambridge University Press, 2018. p 27.
