مقدمه
برهان طراحی دقیق نوعی از برهان نظم است که با تکیه بر پدیده ها و داده های طبیعی به دنبال ارائه دفاعی پسینی برای وجود خداست. برهان طراحی دقیق بهترین و بدترین برهان برای وجود خدا است. بهترین برهان برای وجود خدا با گذر از قرن بیستم است چراکه در این برهان برخلاف دیگر براهین پیشینی (عموما براهین کیهانشناسی و التبه هستیشناسانه) هم با پدیده ای مشترک روبرو هستیم که میتواند بین طرفین بحث مشترکا درک شود و هم اینکه که با داده و درواقع پارامترهای هستی رو برو هستیم که به آزمایش و بررسی عمومی باز هستند. (Carroll & Craig, 2016) برهان طراحی دقیق با این حال هنوز بسیار ناپخته و جوان است. با گذر از چند دهه شاید بتوان در آینده برهان طراحی دقیق را یک برهان جدی تلقی کرد، اما چنین قضاوتی از طراحی دقیق هنوز زودهنگام و البته ناپخته است. طراحی دقیق برای رسیدن به مرحلهای مطلوبتر نیازمند چکشکاریها، نقدها و بازبینی های بیشمار دیگری است که در آینده شاهد آن خواهیم بود. تصور میکنم که نگاه معقولتر به این برهان را بیشر باید به عنوان برنامهای برای ساختن و پرداختن دفاعی نوین برای وجود خدا دانست که برای بالغ شدن نیاز به زمان بسیار بیشتری دارد.
اهداف
آنچه در این سری از مطالب به دنبال آن هستم ابتدا ارائه برهان طراحی دقیق و سپس، بررسی و نقد آن است. انتظار اینکه بتوان در این برهه از زمان (و با یافته های کنونی علم کیهانشناسی و فیزیک) یک نتیجه قطعی برای تمام اشکال مختلف این برهان ارائه کرد، نابخردانه و عجولانه است. با توجه به آنچه گفته شد، بررسی من از این برهان را باید نتیجهای در نظر گرفت که صرفا با تکیه بر ادبیات مکتوب پیرامون آن، عمومیترین ویژگیهای این برهان را تا به این سال در نظر گرفته است.
از آنجایی که پیرامون این برهان افسانهسازیهای بسیاری در ادبیات عام و دفاعیات عوامگرایانه شده است، بعد از ارائه مختصری از این برهان، صرفا بدون تکیه بر نظریه چندجهانی، اعتراضات پیرامون آن و افسانه سازیهای مربوط به آن پیش خواهم برد. در بخشهای بعدی اما باید پیش از ادامه بررسی های خود، در ارتباط با برخی از این افسانهها و ادعاهای مرتبط با آنان هرچند مختصر، مطالبی را شرح و موضوع بحث را از میان گرد و غباری که آن را فرا گرفته است، خارج کنم. با عبور از این مرحله، به بررسی و نقد براهین امروزی تر از طراحی دقیق میرسیم. مانند همیشه، خوانش بیشتر دراینباره برعهده خواننده بوده و انتظار میرود آنچه کمبود بنده است را شما نگارش کنید.
قرن بیستم و یکبار دیگر نظم
در میان فلاسفه معاصر، نگاه به براهین نظم به عنوان برنامهای شکست خورده بعد از هیوم و داروین چیزی شبیه به توضیح واضحاتi است. با ظهور کیهانشناسی مهبانگii و نظریات مختلف پیرامون آن، فرصت برای معرفی شکل دیگری از برهان نظم ایجاد شد. شاید مهمترین پیشرفت در براهین وجود خدا بعد از هیوم، به گفته فیلسوف ناباور انگلیسی پیتر میلیکانiii، نوع جدیدی از برهان نظم تحت عنوان طراحی دقیق باشد. باگذر از کیهان شناسی مهبانگ برخی متصور بودند که میتوان برخلاف عقیده کانت، درباره کل هستی نیز اظهار نظر کرد. برای مثال عمر هستی، دمای هستی و چگالی آن علاوه بر اطلاعاتی مانند انواع ذرات بنیادی متشکل هستی، نیروهای مختلف طبیعت و مقادر مشخص کننده آنان، راه را برای ارائه برهانی مبنی بر طراحی دقیق هستی هموار کرد. (Manson, 2009) در ادبیات مکتوب، اغلب جدولی از مقادیر فیزیکی بنیادی هستی ارئه میشود که قصد آن نشان دادن مقادیر مختلفی است که میتوان آنان را در ارتباط با امکان وجود حیات بررسی کرد.
جدول 1 مقادیر بنیادی برگرفته از (Manson, 2009)
| **ارزش واقعی** | **مقدار (****Parameter****)** |
| **938.28****MeV** | جرم پروتون Mp |
| **939.57****MeV** | جرم نوترون Mn |
| **2.99792458 × 108****m1s−1** | سرعت نور c |
| **6.6742 × 10****–****11****m3kg−1s−2** | ثابت گرانشی نیوتنی G |
در ادبیات طراحی دقیق تقریبا همیشه ادعا میشود که با کوچکترین تغییر در این مقادیر، حتی با ثابت نگهداشتن آنان و تغییر تنها یکی از این مقادیر، ظهور حیات در هستی به هر شکلی ممکن نبود. (Lewis, Barnes, & Schmidt, 2016) در نور این پدیده، احتمال وجود طراحی دقیق تحت فرض صدق خداباوری بالاتر بوده و این طراحی به شکلی که ضامن حیات باشد، باید اعتماد ما به وجود خدا را نیز افزایش دهد. درواقع طراحی دقیق به عنوان تبیینی بالقوه و نه یک استدلال تمثیلی از سوی خداباوران برای روشن کردن وجود طراحی دقیق مطرح شده است (Craig, 2008, p. 160). چرا با چنین مقادیری روبرو هستیم؟ اگر این مقادیر متفاوت بودند حیات ممکن بود؟ آیا این مقادیر میتوانستند متفاوت باشند؟
اگر بخواهیم تقریر مختصری از این برهان را ارائه کنیم، میتوان آنرا به دنبال نیل مانسون چنین بیان کرد (در استنتاج های بیزیiv رنج احتمال بین 0 تا 1 است) :
- احتمال طراحی دقیق هستی با توجه به اینکه بسیاری از مقادیر هستی دقیقا طراحی شده اند و تحت غیبت یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا- {شکل گرفته باشند}، تقریبا صفر است.
- احتمال طراحی دقیق هستی با توجه به اینکه بسیاری از مقادیر هستی دقیقا طراحی شده اند، تحت وجود یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا، بیشتر از صفر است.
- احتمال وجود یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا، با توجه به وجود طراحی دقیق بسیاری از مقادیر هستی، بالاتر از احتمال طراحی دقیق هستی (ضمن در نظر گرفتن طراحی دقیق بسیاری از مقادیر هستی) تحت غیبت یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار است.
- بنابراین، احتمال وجود یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا با توجه به طراحی دقیق و اینکه بسیاری از مقادیر هستی دقیقا طراحی شده اند، بالاتر از صفر است.(Manson, 2009)
مانسون استدلال خود را به شکل زیر ارائه میکند:
K= بسیاری از شرایط آغازین و مقادیر آزاد هستی باید دقیق طراحی شده باشند به طوری که ظهور حیات در هستی ممکن باشد.
E= هستی براستی دارای طراحی دقیقی برای حیات است.
D= یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا وجود دارد.
بنابراین داریم که:
P(E|K & ~D) ≈ 0 (1)
(2) P(E|K & D) >> 0
(3) P(D|K) >> P(E|K & ~D)
∴ P(D|E & K) >> 0
برهان معرفی شده در این بخش برپایه احتمالات مطرح و تقریر شده است. پیش از بررسی نقدهای وارده بر این برهان، ابتدا باید به برخی مفاهیم و افسانه سازی های پیرامون آن پرداخت. با گذر از این مرحله به بررسی طراحی دقیق پرداخته و نشان خواهم داد که چالش ها و مشکلات پیش روی این برهان و خداباوری در ارتباط با آن چیست؟ در نهایت با ارائه پاسخی در دفعیات منفی (شکست برهان) به بررسی خود در این بخش پایان میدهم.
نقد و بررسی برهان طراحی دقیق
مشکل احتمالات دربرهان
از اصلیترین نقدهای وارد بر این نوع تقریر از برهان طراحی دقیق این است که به اشتباه تصور کنیم مفهوم احتمالات را میتوان برای مقادیر بنیادین کیهانی نیز به کار بریم. چنانچه مانسون به این مطلب اشاره کرده است، برای شفاف کردن این اشتباه کافی است ابتدا درک کنیم که صرفا گزارش دادهها هیچ چیزی را درباره احتمالات بیان نمیکنند بلکه، ادعاهای طراحی دقیق اغلب به عنوان شروط خلاف واقع مطرح میشوند. برای مثال، اگر مقادیر X و Y از مقدار Z و W کمی بالاتر یا پایین تر بودند A رخ میداد (یا رخ نمیداد)". (Manson, 2009) ادعاهای مختلفی که در ادبیات عام به این صورت مطرح میشود اغلب از این دسته میباشند. این دسته ادعاها معمولا بیان میکنند که هستی اگر به شکلی متفاوت بود آنگاه، ظهور حیات محتمل نبود. اینکه هستی به چه شکلی میبود اگر، مقادیر بنیادی کمی متفاوت بودند، خود مستلزمِ پایین بودنِ احتمالِ ظهور حیات نخواهدبود. مانسون در ادامه ضمن شفاف کردن این نکته، دو مشکل دیگر را شرح میدهد که نکات مشابهی را در این اشتباهات برجسته میکنند. در جهت واضح تر شدن این مشکلات اجازه دهید با کاهیدن از سرعت خود به این نکات که شامل نتایج کاذب وبی ربط در این بحث هستند، بپردازیم.
ابتدا به همین نکته فکر کنیم: اینکه هستی به چه شکلی میبود اگر، مقادیر بنیادی کمی متفاوت بودند، خود مستلزمِ پایین بودنِ احتمالِ ظهور حیات نخواهدبود. برای شفاف کردن این نکته مانند مانسون، به مثالی بسنده میکنم.
تصور کنید که یک بازیکن حرفهای فوتبال قصد دارد توپ را به شکلی شوت کند که به تیرک دروازهای به فاصله 180 متری وی برخورد کند. توپ به فاصله 150 سانتیمتر از تیریک دروازه زمین میخورد. اگر هربخشی از ضربه این بازیکن فقط کمی متفاوت بود، توپ به این نقطه از زمین با فاصله 150 سانتیمتری از تیرک دروازه برخورد نمیکرد. بنابراین، احتمال اینکه این بازیکن حرفهای توپ را به این شکل در فاصله 150 سانتیمتری از تیرک درواره قراردهد، بسیار پایین است. 1
با اینکه ویژگی های ضربه شوت بازیکن میتوانست متفاوت باشد اما مهارت بالای وی احتمال برخورد نکردن توپ به تیرک دروازه را بسیار پایین میکند. با اینکه بدن بازیکن ممکن بود به صورت دیگری حرکت کند تا موجب برخورد نکردن توپ با تیرک دروازه شود، اما این نکته هیچ ارتباطی با احتمال فرود آمدن توپ در 150 سانتیمتری تیرک دروازه ندارد. به عبارت دیگر، این مهارت بازیکن است که مجموعه ضربات ممکنی را که به برخورد با تیرک دروازه منجر میشود، به یک طرف متمایل میکند. (نتیجه را تحت تاثیر مهارت خود قرار میدهد به شکلی که توپ به تیریک برخورد کند.) به همین صورت، اگر مقادیر مطلوب، به نفع ظهور حیات در مقادیر آزاد کیهانی عمل کند (یعنی مقادیر مطلوب برای ظهور حیات را تحت تاثیر خود قرار دهد)، آنگاه احتمال پایین طراحی دقیق منطقا از این حقیقت که حیات با مقادیر متفاوت ممکن نیست، دنبال نخواهد شد.
استنتاج فوق مشکل ساز است. به گفته متخصصان فیزیک کیهانی (هر دو مسیحی) بارنز و لوئیس:
«یک نظریه نمیتواند ادعا کند که چون ما دادهها را مشاهده کرده ایم، بنابراین داده را تبیین کرده (توضیح دادهایم) و احتمال آن نیز یک میباشد» (Lewis, Barnes, & Schmidt, 2016)
مانسون در مثال دیگری که جیمز فُدُر آن را «مسئله بُعدیت» مینامد (Fodor & McAfee, 2018)، نتیجه کاذب دیگری را برجسته میکند که به طراحی دقیق بی ربط است. این اشتباه اغلب به همراه لیستی از مقادیر بنیادین «حساس» به تغییر در هستی همراه است چراکه شخص تصور میکند هرچه مقادیر بنیادین و تغییرات حساس آنان حیات را تحت تاثیر قرار دهند، بنابراین احتمال طراحی دقیق نیز بالاتر میرود.
هرکدام از مقادیری که در این نوع از براهین مطرح میشود(مانند برهان کالینز (Collins, 2009)) برای خود یک واحد جدا دارد، برای مثال جرم و سرعت. برای در نظر گرفتن احتمال نمودار در این حالت با دو واحد مختلف روبرو هستیم. برای مثال، تصور کنید با سه نمونه از این مقادیر روبرو هستیم و درواقع با فضایی سه بعدی سروکار داریم (بردار X،Y و Z)، در این فضای سه بعدی تنها یک نقطه وجود دارد که ترکیبی از مقادیر ثابتی است که در هستی با آنها روبرو هستیم. این ترکیب را میتوان طراحی دقیق نامید اگر،مساحت کل تمامی مقادیری که از ظهور حیات حمایت میکنند، در مقایسه با کل فضا بسیار کوچکتر باشد. هنگامی که این مساحت حامی حیات را تقسیم بر فضای مذکور میکنیم، میتوانیم احتمال رخداد مجموعه ای از مقادیر حامی حیات را که صرفا شانسی هستند، حساب کنیم (در واقع اگر داده ها به هیچ سمتی متمایل نشده باشد و ما با هیچ نوع جهت گیری در نمودار درگیر نباشیم. به عبارتی، اگر فرض کنیم که تمامی مقادیر ثابت به صورت تصادفی انتخاب شده اند.). (Fodor & McAfee, 2018)
اگر صرفا بخواهیم با در نظر گرفتن یکی از این مقادیر پیش برویم آنگاه فقط میتوانیم در فضایی سه بعدی صرفا خطی را رسم کنیم. مساحت این خط اما همیشه صفر خواهد بود و بنابراین فقط با در نظر گرفتن یکی از این مقادیر قادر به بررسی طراحی دقیق نخواهیم بود چراکه نمیتوان به این شکل درباره بخشی که در مساحت احتمال در نمودار قرار میگیرد، اظهار نظر کرد. فیلسوفهای خداباور کریگ و کالینز، هر دو در نهایت از دو نوع از این مقادیر استفاده میکنند (Collins, 2009) (Craig, 2008) و این برای نتیجه آنان کافی نیست.
لیست کردن مقادیر اضافه دیگر مانند آنچه در لیست فوق آمده است، صرفا بر این مشکل افزوده و دردسر دیگری اضافه میکند. هرچه مقادیر مستقل ما بیشتر باشد احتمال رسیدن به طراحی دقیق، کاهش بیشتری خواهد داشت (چرا که دارای شانس بیشتری برای رسیدن به فضای مشترک احتمال بین این مقادیر خواهیم بود). بنابراین اگر هشت نمونه از این مقادیر را در دست داشته باشیم، راههای ممکن برای ظهور حیات را افزایش میدهد. هرچه مقادیر فیزیکی بیشتری در دست داشته باشیم، آزادی بیشتری خواهیم داشت و بنابراین، رسیدن به فضای ممکن برای حیات بیشتر خواهد شد. (Fodor & McAfee, 2018) ممکن است در فضای امکان و در ترکیب این مقادیر، ظهور حیات به اشکال متفاوت و ناشناختهای ممکن باشد (تصور کنید که آنان برپایه ذرات یا ترکیب های متفاوتی از ماده باشند). این همان نکتهای است که فیلسوف خداباور، کالینز به آن اشاره میکند:
«اگر فیزیکی جدیدی به کار گرفته شود، تاثیرات کاملا بدیع و غیرقابل تصوری میتواند حیات پیچیده را ممکن کند، همانطور که تاثیرات کوانتومی چرخش اتمی پایدار را ممکن میکنند، آنهم درحالیکه پیش از این چنین چرخش هایی تحت مکانیک کلاسیک قابل تصور نبود» (Collins, 2009)
با توجه به این نکته که مجموعه دیگری از مقادیر را در فضای امکان ما مطرح میکند، مشخص نیست که کالینز یا هرکس دیگری چطور باید مجموعه مقادیری را اتنخاب کند که فقط و فقط با توجه به آن مقادیر بنیادی به امکان ظهور حیات پی ببرد. (این درواقع نکته حرف دیویس در پایان این بخش است) پیش از ادامه بررسی برهان، بگذارید بار دیگر با ارائه مثال دیگری از مانسون به مسئله «بُعدیت» اشاره کنم وآنرا شرح دهم:
مایکل جردن، بسکتبالیست آمریکایی، دو متر قد دارد. اگر وی یک متر کوتاهتر بود، کوتوله میبود و اگر یک متر بلندتر بود، از اندام غول پیکرش رنج میبرد. بنابراین، مایکل جردن درصورتیکه بخواهد بازیکن حرفه ای بسکتبال بماند، نمیتواند بیشتر از یک متر تفاوت قدی داشته باشد. یک سال نوری تقریبا 1016متر است. بنابراین قد مایکل جردن نمیتواند نمیتواند بیش از یک واحد در 1016 تغییر کند،آنهم درصورتیکه مایکل جردن بخواهد بازیکن بستکبال باقی بماند. بنابراین، احتمال اینکه مایکل جردن قدی داشته باشد که به وی اجازه دهد بسکتبال حرفه ای بازی کند، 10 به توان منفی 16 میباشد.
یک بخش این مثال با مثال قبلی مشترک است. هرچند که ممکن است شخصی یک متر کوتاه تر یا بلند تر باشد، این محتمل تر است که قد شخص 2 متر باشد چراکه توزیع احتمالات در نمودار قد به نفع دو متر قد (اکثرا قد انسان ها در این رنج قرار میگیرد) متمایل شده است و نمودار ما یک نمودار زنگوله شکل (تک قله) است. اما نکته این مثال این است که قد با سال نوری اندازه گرفته شده است. به همین ترتیب، جرم ذرات بنیادی اتم با کیلوگرم اندازهگیری میشوند بنابراین، مشخص است که تغییر در جرم آنها، مانند تغییر در قد مایکل جردن توسط کوچکترین مقداری، قابلیتهای مایکل جردن را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین، مشخصا این نوع طراحی دقیق هم تنها تولید جانبی برآمده از انتخاب واحد اندازه گیری ماست. (Manson, 2009)
نوع دیگری از این اشتباه این است که اگر جرم نوترون ده برابر بیشتر میبود، مابه جای داشتن تجربه هستی که درحال منبسط شدن است، درحال تجربه هستی در حال منقبض شدن میبودیم. چنانچه مانسون نیز اشاره میکند، برای رهایی از این مشکل باید به مقادیر خالی از بُعد متوسل شد. اما این کار خود یک مشکل اساسی را به همراه دارد. در این برهان، هدف ما رسیدن از گزاره یک:
- احتمال طراحی دقیق هستی با توجه به اینکه بسیاری از مقادیر هستی دقیقا طراحی شده اند و تحت غیبت یک طراح فراطبیعی با قدرت و دانشی بسیار بالا- {شکل گرفته باشند}، تقریبا صفر است.
به احتمالاتی درباره داده های گزارش شده است، آن هم گزارشی که خود، از احتمالات خالی است. پیش از ادامه بررسی خود بار دیگر به صورت مخلاصه اشاره میکنم که تا به حال، به طور خلاصه به دو مورد کج فهمی در تقریر براهین طراح دقیق اشاره کردیم:
- اینکه هستی به چه شکلی میبود اگر، مقادیر بنیادی کمی متفاوت بودند، خود مستلزمِ پایین بودنِ احتمالِ ظهور حیات نخواهدبود. «یک نظریه نمیتواند ادعا کند که چون ما دادهها را مشاهده کرده ایم، بنابراین داده را تبیین کرده (توضیح دادهایم) و احتمال آن نیز یک میباشد»
- مسئله بعدیت به ما میگوید که: این نوع طراحی دقیق تنها تولید جانبی حاصل از انتخاب واحد اندازه گیری ماست. برای جلوگیری از رسیدن به طراحی دقیقی که حاصل واحد های اندازه گیری باشد، باید از ابعاد بدون بُعد استفاده کرد.
مکگوروها و وستراپ
در این مرحله تصور میکنیم که در تقریر خود از برهان طراحی دقیق، برای حل مسئله بُعدیت و گذر از مشکلات آن، دست به دامان مقادیر بدون بُعد شدهایم. با اینحال حتی در این حالت نیز با یک مشکل اساسی روبرو هستیم. چگونه میتوان به احتمالی برای گزاره 1 رسید هنگامی که، دادهها به خودی خود، هیچ چیزی راجع به احتمالات به ما نمیگویند؟ (Manson, 2009) آنچه بدان نیاز داریم «عادی سازی»v مقادیر فضای مقادیر ممکن برای پارامترهای کیهانی است. به عبارتی، باید راهی را برای یکپارچه سازی مقادیر ممکن به صورت یکپارچه در ریاضیات در دست داشته باشیم. این مشکلی است که فیلسوفان مسیحی تیموتی مکگورو، لیدا مکگورو و اریک وستراپvi در مقاله خود بدان اشاره کردهاند:
«احتمالات تنها زمانی معقول هستند که جمع تمام رخدادهای ممکن و مستقل از یکدیگر برابر با یک باشد.» اگر بخواهیم ساده تر بگوییم: «درواقع، باید حالتی را داشته باشیم که با کنارهم قرار دادن امکان های مختلف به فضای صد درصد احتمال رسید.» (McGrew, McGrew, & Vestrup, 2003)
مانسون در مقاله خود مثال خوبی را ذکر میکند. یک مهره بازی را در نظر بگیرید فضای کامل احتمال آن برای هر عدد یک ششم است. بنابراین، پیشنیاز رسیدن به احتمال کامل در این سناریو، حاصل جمع یک ششم برای هر عددی در مهره است که ممکن است ظاهر شود و البته واضح است که جمع این شش احتمال یک خواهد شد. برای اینکه بتوانیم به این عادی سازی دست پیدا کنیم دو راه پیش روداریم (Manson, 2009):
- میتوان فضای مقادیر ممکن برای مقادیر کیهانی را به گونه ای محدود کرد. برای مثال، پروتون را در نظر بگیرید، اگر
را نتوان بیشتر از 100 در نظر گرفت، آنگاه بر این اساس میتوانستیم بگوییم که احتمال اینکه
در بازه پنجاه درصدی از مقدار واقعی خود 00138قرار دارد، تقریبا 0.01 میباشد.
- راه دوم این است که موردی وجود داشته باشد که احتمال را به نحوی متمایل کرده (درواقع بایاس ایجاد کند یا نمودار را متمایل کند) بطوریکه برخی مقادیر ممکن برای مقادیر کیهانی را محتمل تر از دیگری کند. برای مثال، اگر نمودار احتمال در این مثال، زنگوله ای (تک قله) باشد، به طوریکه، تمام مقادیر واقعی را شامل شده و البته برآمدگی آن نزدیک به صفر باشد، آنگاه حتی اگر انحنای آن به سمت بینهایت جهت داشته باشد، باز هم میتوان گفت که فضای احتمال
در اینجا به 1 میرسد و 100به این شکل، درصد فضای احتمال را در دست داریم.
مشکل اینجاست که اگر فضای کران بالایی برای یکی از مقادیر کیهانی وجود نداشته باشد و اگر نمودار به هیچ سمتی متمایل نشده باشد، آنگاه هیچ راهی برای عادی سازی این فضا وجود ندارد. (به عبارتی، داده ها به خودی خود از این شرایط خالی هستند و به ما ابزاری برای این کار نمیدهند) همانطور که مانسون مینویسد و مکگوروها بدان اشاره میکنند:
«اگر فضایی را به بینهایت قسمت مساوی و متناهی تقسیم کنیم، بینهایت قسمت خواهیم داشت و اگر تلاش کنیم که به هرکدام از آنان یک احتمال ثابت بدهیم- حال این احتمال هرچقدر هم ناچیز باشد، جمع تمامی آنان بینهایت خواهد شد.» (McGrew, McGrew, & Vestrup, 2003)
بنابراین با حاصل جمع بینهایت روبرو هستیم که برای رسیدن به احتمالات برای ما کاری نیست. ما برای رسیدن به احتمال نیاز به فضای متناهی داریم تا با استفاده از آن بتوانیم درباره فضای احتمال صحبت کنیم. براهین احتمالی در این حالت «انباشتی بودن احتمالات» را پیش فرض میگیرند (منظور این است که جمع مجموعه احتمالات در رخدادهای مشترکا متضاد برابر با فضای کل احتمال خواهد شد). همانطور که فیلسوف مسیحی کالینز بیان میکند: «اصل انباشتی بودن احتمالات، بیان میکند که جمع {احتمال} مجموعه رخدادهای مشترکا متضاد باید برابر با احتمال رخدادی باشد که در اجتماع این مجموعه رخ میدهد. (برای مثال، در مثال مهره ها، جمع تمامی یک ششم ها به یک میرسد). (Collins, 2009) نقد مکگوروها به برهان طراحی دقیق دقیقا همین است، احتمالات طراحی دقیق فاقد این اصل در احتمالات میباشند و به یک نمیرسند.
ساده تر بگوییم، «احتمالات یا به صفر میرسند (اگر احتمال هر قسمت در فضای بینهایت صفر باشد) یا به بینهایت میرسد (اگر احتمال هر قسمت چیزی بیش از صفر باشد). در تئوری احتملات کلاسیک، انباشتی بودن احتمالات پیشنیاز رسیدن به احتمالات است و بدون آن صحبت درباره احتمال یک رخداد در محدودهای از رخدادهای ممکن مقعول نیست.» (Manson, 2009)
مشکل اصلی در گفتن اینکه طراحی دقیق نامحتمل است را مانوسن به نقل از فیزیکدان مسیحی پال دِیویس بیان میکند:
«مشکل این است که هیچ راه طبیعی برای اندازهگیری احتمال ذاتی برای «تصادفات» شناخته شده وجود ندارد. از چه محدودهای میتوان گفت که قدرت نیروی هستهای.... {به حالات مختلفی} انتخاب شده است؟ اگر محدوده بینهایت باشد، آنگاه احتمال انتخاب هر قسمت متناهی از مقادیر را میتوان صفر در نظر گرفت. اما در این صورت باید بازهم تعجب کنیم هرچقدر هم که مایحتاج حیات این مقادیر را محدود کند. این مطمئنا یک برهان خلف بر ضد تمام برهان است. آنچه بدان نیاز داریم یک فرانظریه است، نظریه ای از نظریهها که احتمالات تعریف شده در آن به خوبی برای هر قسمتی از محدوده این مقادیر به خوبی مطرح شده است.. هیچ چیزی مثل این فرانظریه در دسترس نیست یا تا جایی که من میدانم تا بحال اصلا پیشنهاد شده است.» (Davies, 1992, pp. 204-205)
نتیجه
با توجه به آنچه تا کنون گفتیم، گزاره اول برهان را باید رد کنیم. من نیز به دنبال مانوسون، تا به اینجا، با نتیجهای مشابه این بخش را به پایان میرسانم. اگر قرار باشد برهانی از این جنس داشته باشیم، نمیتوان استنتاجی از جنس بیزی را که به پایین بودن احتمالات اشاره میکند را الگوی کار خود کنیم. در بخش حاضر، صرفا این نوع برهان را سکوی آغازین بحث کرده و نشان دادم که چرا براهینی که از این جنس هستند، با شکست روبرو میشوند. در بخشهای بعدی اما مشکلات دیگری را شرح میدهم که نشان میدهد احتمالات در دسترس (به صورت کلی) به هیچ عنوان برای رسیدن به طراحی دقیق کافی نیست و در همان بخش نیز به شش عددی که در ادبیات مکتوب بارها بدان تکیه شده (Rees, 2000) اشاره کرده و مختصری درباره آنان شرح خواهم داد و اشکال تکیه برآنان را شرح خواهم داد (مشخصا به یکی از این کج فهمی ها اشاره کردم و آنهم این بود که لیست کردن تعداد بیشتری ازاین مقادیر در این نوع برهان، احتمال طراحی دقیق را بالاتر میبرد. درصورتیکه درواقع، مخالف آن درست است. هرچه مقادیر از این دسته بیشتر، احتمال طراحی دقیق کمتر). بدین ترتیب، بخش حاضر و بخش بعدی دفاعیات منفی را شامل شده و درواقع، ضعف برهان طراحی دقیق را برجسته میکند. در دو بخش دیگر به افسانه های مختلف خداباوران درباره این برهان، نظریه چندجهانی و البته تبیینها و توضیحات جایگزین طبیعیگرایان خواهم پرداخت که ما را با تقریر های بهتری و بروزتری از این برهان روبرو کرده و البته فضا را برای نقد ها، پاسخ ها و اعتراضات من به این برهان را نیز فراهم میکند.
منابع
Carroll, S., & Craig, W. L. (2016). God and Cosmology: William Lane Craig and Sean Carroll in Dialogue. Fortress Press.
Collins, R. (2009). The Teleological Argument: An Exploration of the Fine-Tuning of the Universe. In W. L. Craig, & J. P. Moreland, The Blackwell Companion to Natural Theology (p. 252). Wiley-Blackwell.
Craig, W. L. (2008). Reasonable Faith: Christian Truth and Apologetics. Crossway Books.
Davies, P. (1992). The Mind of God: The Scientific Basis for a Rational World. New York: Simon & Schuster.
Fodor, J., & McAfee, D. G. (2018). Unreasonable Faith: How William Lane Craig Overstates the Case for Christianity . Hypatia Press.
Lewis, G. F., Barnes, L. A., & Schmidt, B. (2016). A Fortunate Universe: Life in a Finely Tuned Cosmos. Cambridge University Press .
Manson, N. A. (2009). The Fine-Tuning Argument. Philosophy Compass, 4(1), 271–286. doi:10.1111/j.1747-9991.2008.00188.x
McGrew, T., McGrew, L., & Vestrup, E. ( 2003). Probabilities and the Fine-Tuning Argument: A Skeptical View. In N. A. Manson (Ed.), God and Design: The Teleological Argument and Modern Science (pp. 200–8). New York, New York.
Rees, M. J. (2000). , Just Six Numbers: The Deep Forces That Shape the Universe. Basic Books.
1 این مثال برگرفته از مقاله مانسون است که در منابع نیز ذکر شده است. مثال موجود در مقاله درباره گلف است، من این مثال را به فوتبال و فوتبالیست تغییر داده ام.
i Tautology
ii Big Bang cosmology
iii Peter Millican
iv Bayesian inference
v Normalizing
vi McGrew, Timothy, Lydia McGrew, Eric Vestrup
