برای چندمین بار: خطای اول
حاج ممد آشپزی است که هر سال عاشورا آش میپرد با اینحال اما مشخصا قیمه پختن هم با آشپز بودن حاج ممد سازگار است. حاج ممد میتواند هم آشپز باشد هم قیمه دوست داشته باشد یا اصلا هرسال آش نپزد. آشپز بودن حاج ممد با قیمه پختن یا نپختن، آش پختن یا نپختن، سازگار است. شخصی میتواند (مثل حاج ممد)هم آشپز باشد هم در آشورا آشپزی نکند یا غذای مورد علاقه ای نداشته باشد اما صرف اینکه حاج ممد آشپز است، به خودی خود مستلزم این نیست که باید غذای خاصی را نیز بپزد.
استالین بیخدا بود اما صرف اینکه شوروی از بیخدایی حکومتی دفاع میکرد با اینحال اما مشخصا مدافع بیخدایی حکومتی بودن، محافظه کار بودن، سوسیالیست بودن، دموکرات بودن، لیبرال بودن، آنارشیست بودن یا نبودن با بیخدا بودن یک فرد سازگار است. شخص میتواند بیخدا باشد (مثل استاین) هم محافظه کار باشد، هم از لحاظ سیاسی موضعی نداشته باشد. بیخدا بودن استالین با کمونیست بودن یا نبودن، مدافع بیخدایی حکومتی بودن یا نبودن سازگار است اما صرف اینکه استالین بیخدا است، مستلزم این نیست که باید موضع سیاسی خاصی را نیز بپذیرد.
در هردو حالت بالا، شخص کماکان آشپز است (مثل حاج ممد) وشخص کماکان بیخدا است (مثل استالین) اما صرف اینکه شخصی آشپز یا بیخدا باشد که به موضع دیگری هم (مانند هرسال آشورا غذا درست کردن یا کمونیست بودن) تعهد دارد، از این دنبال نمیشود که تمام آشپز ها یا تمام بیخدایان نیز باید چنین موضعی را بپذیرند (مانند هر سال اشورا غذا درست کردن یا کمونیست بودن). همانطور که آشپز بودن حاج ممد علت موضع گیری وی برای آشپزی برای آشورا نیست، همانطور هم بیخدایی استالین علتی برای مدافع بیخدایی حکومتی بودن یا کمونیست بودن نیست. در هر دوحالت، شخص هنوز آشپز است و شخص هنوز بیخداست اما آشپز بودن حاج ممد و بیخدا بودن شخص، صرفا با مواضع مختلف و متنوعی سازگار است که آشپز بودن یا بیخدایی میتواند علت آن مواضع باشد یا نباشد- اما به خودی خود آشپز بودن یا بیخدا بودن مستلزم پذیرش موضع دیگری نیست. سازگار بودن آشپزی و علاقه نداشتن به قیمه دقیقا مانند سازگار بیخدایی و محافظه کاری سیاسی (یا اصلا بی تفاوتی سیاسی است). صرف اینکه شخصی آشپز است، هیچ اطلاعاتی را از محتوای دیگر تعهدات شخص به ما نمیدهد. صرف این که شخصی بیخداست، هیچ اطلاعاتی را از محتوای دیگر تعهدات شخص به ما نمیدهد.
بنابراین، میتوان گفت که این گزاره که «استالین بیخداست و حاج ممد آشپز است» درست است. یعنی نمیتوان گفت که چون حاج ممد از قیمه تنفر دارد، پس آشپز نیست یا اینکه چون استالین طرفدار بیخدایی حکومتی بوده یا کمونیست بوده، بیخدا نیست. تنها چیزی که میتوان گفت این است که حمله به کمونیست یا حمله به تنفر از قیمه در نظر حاج ممد، هیچ ارتباطی با نقد آشپری حاج ممد یا بیخدایی شخص ندارد. صرف وجود یک موضع خاص نمیتوان همان موضع را در رابطه خود به خودی با علت، نتیجه، یا استلزام دیگری قرار دارد و اگر کسی برخلاف آن ادعا کند (مثلا ادعا کند که فقط بیخدایی با کمونیست یا مدافع حکومت بیخدایی بودن، ممکن است) بار اثبات بر آن شخص است تا چنین برهانی را ارائه کند که بیخدایی را در کنار دیگر تعهدات کمونیست قرار داده و رابطه استلزام از آن دریافت کند. اگر شخصی ادعا کند که آشپز بودن از اساس و دراصل کلا به معنا دوست داشتن قیمه است و نمیتوان آشپز بود مگر اینکه قیمه را نیز دوست داشت، آنگاه بار اثبات بر آن شخص است تا چنین برهانی را ارائه کند که آشپزی در کنار دیگر تعهدات مانند قیمه دوست داشتن، قرار دارد و رابطه استلزامی از آن دریافت میشود.
خمینی، خامنه ای، مصباح یزدی و دارو دسته کسانی که در ایران از مهندسان حکومت تئوکرات هستند، مسلمان هستند اما صرف اینکه شخصی در ایران مسلمان باشد که به موضع دیگری هم تعهد دارد (مانند قوانین ضدزن جمهوری اسلامی، سرکوب کردن مردم یا مدافع کشتن مردم)، از این دنبال نمیشود که تمام مسلمانان باید چنین موضعی را بپذیرند (مانند حمایت از جمهوری اسلامی). همانطور که مسلمان بودن شخص علت موضع گیری وی برای دیگر تعهدات سیاسی وی نیست، همانطور که آشپز بودن حاج ممد و بیخدایی شخصی برای دوست داشتن قیمه و مدافع کمونیست بودن علت نیست، همانطور هم شخص مسلمان علتی برای مدافع یا مخالف بودن با جمهوری اسلامی ندارد. در هر دوحالت، شخص هنوز آشپز است و شخص هنوز بیخداست و شخص هنوز مسلمان است اما مسلمان بودن فردی در ایران، آشپز بودن حاج ممد و بیخدا بودن شخص، صرفا با مواضع مختلف و متنوعی سازگار است که آشپز بودن یا بیخدایی، یا مسلمان بودن میتواند علت آن مواضع باشد یا نباشد- اما به خودی خود آشپز بودن یا بیخدا بودن، یا مسلمان بودن مستلزم پذیرش موضع دیگری نیست.
بنابراین، میتوان گفت که این گزاره که «جمهوری اسلامی، اسلامی است است» درست است. یعنی نمیتوان گفت که چون خمینی، خامنهای، مصباح یزدی و دارو دسته کسانی که در ایران از مهندسان حکومت تئوکرات هستند، چون طرفدار قوانین ضدزن جمهوری اسلامی، سرکوب کردن مردم یا مدافع کشتن مردم هستند، مسلمان نیستند یا حکومت اسلامی نیستند. چنانچه شخصی بخواهد بیان کند که «آخوند فقط مرده اش خوب است» یا اینکه «مسلمان باید مدافع جمهوری اسلامی باشد» (مانند اینکه آشپز باید قیمه دوست باشد یا بیخدا کمونیست)، آنگاه باراثبات بر آن شخص است تا چنین برهانی را ارائه کند که مسلمانی را در کنار دیگر تعهدات جمهوری اسلامی قرار داده و رابطه استلزام از آن دریافت کند. اگر شخصی ادعا کند که آخوند بودن یا مسلمان بودن از اساس و دراصل کلا به معنا دوست داشتن جمهوری اسلامی است و نمیتوان مسلمان بود مگر اینکه قیمه را جمهوری اسلامی را نیز دوست داشت، آنگاه بار اثبات بر آن شخص است تا چنین برهانی را ارائه کند که مسلمان بودن در کنار دیگر تعهدات مانند دست داشتن جمهوری اسلامی، قرار دارد و رابطه استلزامی از آن دریافت میشود.
خطای دوم: تقارن همین رابطه با تکیه بر تعهدات غیرمحوری
مهمترین نکته این است که در هیچکدام از این مواضع، تهدات محوری سناریوها یعنی: مسلمانی، بیخدایی یا آشپز بودن حاج ممد زیر سوال نمیرود. حتی اگر دیگر آشپزها، بیخدایان یا مسلمانان- مواضع دیگری را داشته باشند که تصور کنند، جمع آن مواضع دیگر با تعهداتی که درمواضع این شاخاص است، مشترکا نامتضاد هستند (یعنی مثلا تعهدات اضافه ای داشته باشند که به موجب آن آشپز بودن و تنفر از قیمه، بیخدا بودن و کمونیست بودن یا مدافع جهوری اسلامی بودن و مسلمان بودن را نمیتوان با هم جمع کرد) بازهم این مطلب به خودی خود برای نشان دادن اینکه حاج ممد آشپز نیست، استالین بیخدا نیست یا مدافع جمهوری اسلامی مسلمان نیست، کافی نیست. این شخص دقیقا باید رابطه استلزام، نه سازگاری صرف، را میان براهین خود برقرار کند به طوری که نشان دهد مواضع وی به طوری از یکدیگر در تعهدات اضافی اش از یکیدگر دنبال میشوند که به موجب آن هر شخصی که قیمه دوست نداشته باشد، آشپز نیست، هرشخصی که کمونیست نباشد، بیخدا نیست و هرشخصی که مدافع جمهوری اسلامی باشد، مسلمان نیست. و فقط و فقط اگر چنین برهانی مطرح شود میتوان تهدات محوری سناریوها یعنی: مسلمانی، بیخدایی یا آشپز بودن حاج ممد زیر سوال برد.
به عبارتی، اگر شخصی بخواهد بیان کند که اسلام به خودی خود تعهداتی به گزاره هایی دارد که شخص را متعهد به قبول نکردن جمهوری اسلامی نیز میکند، یا اینکه شخصی ادعا کند که آشپز بودن به خودی خود تعهداتی به گزاره هایی دارد که شخص را متعهد به دوست داشتن قیمه میکند، یا اینکه شخصی ادعا کند که بیخدا بودن به خودی خود تعهداتی به گزاره هایی دارد که شخصی را متعهد به کمونیست نبودن یا عدم دفاع از حکومت بیخدایی میکند، آنگاه در تمامی این حالات، بار اثبات برشخصی است که چنین ادعایی میکند. به عبارت دیگر صرف اینکه به واسطه تکیه بر دیگری دیدگاه ها و تعهدات اضافه ای که با دیدگاه محوری در سازگاری منطقی قرارگرفته اند، نشان ندادیم که تعهدات محوری شخص مخالف نیز اشتباه است (در بهترین حالت فقط نشان دادیم که ممکن است شخص مخالف اشتباه کرده باشد)، برای موفقیت برهان خود نیاز به رابطه استنتاجی و شکل گیری استلزام منطقی میان تعهدات اضافی و محوری هر دیدگاه هستیم. هرچیزی غیر از این استراتژی به این معناست که تهدات محوری سناریوها یعنی: مسلمانی، بیخدایی یا آشپز بودن حاج ممد زیر سوال نمیرود.
«راه شما به چاله و راه اونا به چاه»
بنابراین، خطای اول این است که در جهت برهان خود تصور کنیم که تهدات محوری شخص موجب شکل گیری دیگر تعهدات وی شده و به جای اینکه تعهدات دیگر را سازگار با دیدگاه محوری شخص بداینم، تصور میکنیم که دیدگاه های اضافی شخص نیز برآمده از استلزام منطقی با موضع محوری است. این خطا در ادبیات دینی نامیرا مانده است. مثل، نقد کمونیست با این تصور که بیخدایی نقد شده، با نقد فیزیکالیسم یا طبیعت گرایی با این تصور که بیخدایی نقد شده است. امروز هم میان بیخدایان به خصوص در فضای اینترنتی چنین به اصطلاح نقدهایی باب شده است که چون فلان حکومت دینی، فلان است، مسلمان بودن هم بمان است. این کار صرفا تکرار یک دیوانگی است (پیش از این دراینباره نوشته ام و در اینجا مطلب را به درازا نمیکشم). اینکه صرفا یک مسلمان را شناسایی کردیم هیچ محتوایی از اندیشه و تعهدات اضافه وی به ما ارائه نمیدهد (فرای آنچه میان همه مسلمانان مشترک است).
خطای دوم اما کاملا برآمده از دینداران است که جهت استدلال در آن برخلاف مورد اول است. یعنی در مورد اول شخص تصور میکند تعهدات اضافی مستلزم تعهدات محوری است در صورتی که در خطای دوم، شخص تصور میکند که تعهدات اضافی ناقض تعهدات محوری است. مثلا، شخصی که بیان میکند جمهوری اسلامی اصلا اسلامی نیست، دقیقا دچار همین نوع خطا شده است. شخص تصور میکند که از آنجایی که نشان داده است تعهد محوری خود (یعنی مسلمان بدن) را در ترکیب با دیگر تعهدات نشان داده (مثلا مدافع دموکراسی بودن) ، آنگاه از این دنبال میشود که جمهوری اسلامی، اسلامی نیست اما مشخصا در نور انچه گفته شد چنین چیزی اشتباه اشتباه است. همانطور که گفته شد، مهمترین نکته این است که در هیچکدام از این مواضع، تهدات محوری سناریوها یعنی: مسلمانی، بیخدایی یا آشپز بودن حاج ممد زیر سوال نمیرود. حتی اگر دیگر آشپزها، بیخدایان یا مسلمانان- مواضع دیگری را داشته باشند که تصور کنند، جمع آن مواضع دیگر با تعهداتی که درمواضع این شاخاص است، مشترکا نامتضاد هستند (یعنی مثلا تعهدات اضافه ای داشته باشند که به موجب آن آشپز بودن و تنفر از قیمه، بیخدا بودن و کمونیست بودن یا مدافع جهوری اسلامی بودن و مسلمان بودن را نمیتوان با هم جمع کرد) بازهم این مطلب به خودی خود برای نشان دادن اینکه حاج ممد آشپز نیست، استالین بیخدا نیست یا مدافع جمهوری اسلامی مسلمان نیست، کافی نیست.
تمام آنچه شخص بیخدا میتواند بیان کند این است که بیخدایی لزوما مستلزم یا علت دیگر مواضع یا اقدامات خاصی نخواهد بود (حال کمونیست یا هر دیدگاه دیگری). تمام آنچه شخصی مسلمان میتوان بیان کند این است که اسلام لزوما مستلزم یا علت دیگر مواضع یا اقدامات خاصی نخواهد بود (حال مدافع جمهوری اسلامی بودن یا مدافع سرکوب مردم بودن). اما شخص بیخدا و شخص خداباور نمیتوانند ادعا کنند که استالین بیخدا نبوده و یا اینکه جمهوری اسلامی، اسلامی نیست (یا دارو دسته مسلمانی که در آن هستند، مسلمان نیستند). انجام اینکار صرفا نوعی از مغالطه «اسکاتلندی واقعی»1 است و باید از آن پرهیز شود. بیان اینکه جمهوری اسلامی، اسلامی نیست همانقدر درست است که بیان کنیم حکومت بیخدایی استالین، بیخدایی نبود. حقیقت امر این است که حکومت استالین، حکومت بیخدایی بود اما چنین چیزی به خودی خود رابطه استلزامی میان انجام اقداماتی خاص یا پذیرش مواضعی خاص در سیاست، اخلاق یا ارزش شناسی یا غیره را بر شخص بیخدا تحمیل نمیکند چرا که این تعهدات اضافه صرفا با بیخدایی سازگارند، بیخدایی مستلزم آنان نیست. حقیقت امر این است که حکومت جمهوری اسلامی، اسلامی است اما چنین چیزی به خودی خود رابطه استلزامی میان انجام اقداماتی خاص یا پذیرش مواضعی خاص در سیاست، اخلاق یا ارزش شناسی و غیره را برشخص مسلمان تحمیل نمیکند چراکه این تعهدات اضافه صرفا با مسلمانی سازگارند، مسلمانی مستلزم آنان نیست. مسلمانی که تصور میکند مسلمان بودن به خودی خود، دارای گزارههایی است که تعهد به آنان مدافع جمهوری اسلامی بودن را برخلاف مسلمانی، قرار میدهد، لطفا آستین بالا زده و به جای نقل و نبات شفاهی، برهان خود را با رابطه استلزام تقریر نماید.
«عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد»
چنانچه، بدون براهین و ملاحظات کافی مخالف، بر خلاف انچه گفته شد حرکت کنیم، صرفا تاریخ را ماست مالی کرده ایم. بیان اینکه جمهوری اسلامی، اسلامی نیست مخرب است. ابتدا اینکه چنین گفته ای منطقا نادرست است، دوم این که موجب سلب مسئولیت از اندیشه های دینی میشود و تاریخ آنان را به طور دائم شست و شو میدهد. باید پذیرفت که حکومت های دینی موفق نیستند، موجه نیستند همانطور که حکومت های بیخدایی موجه نیستند. هرچقدر دردناک یا ناخوشایند، اما واقعیت این است که دین الهی توانایی فراهم کردن سعادت سیاسی، اقتصادی و جامعه شناسانه انسان را ندارد و باید از آن در کشور داری و حکومت گذر کرد. نسل بشر باید این را درک کند. هرچقدر دردناک یا ناخوشایند، اما واقعیت این است که بیخدایی حکومتی توانایی فراهیم کردن سعادت سیاسی، اقتصادی و جامعه شناسانه انسان را ندارد و باید از آن در کشور داری و حکومت گذر کرد. نسل بشر باید این را درک کند. آنچه امتحان خود را پس داده سکولاریسم یا به طور ناپخته، بی طرفی حاکمیت در مسائل دینی است (حال حاصل سکولاریسم فرهنگی باشد، مانند جوامع مدنی یا سیاست دولتی). آنچه گفته شد را چنین به سر انجام میرسانم، اینکه جمهوری اسلامی، اسلامی نیست همانقدر درست است که «شترها پرواز میکنند» درست است. حال به آسمان نگاه کنید، اگر آسمان شما صورتی است و از آن خرهای بالدار فرود می آیند، من اشتباه میکنم و جمهوری اسلامی اسلامی نیست. اگر نه، جمهوری اسلامی، اسلامی است و شتر ها (متاسفانه) بال ندارند (خیلی خفن میشد اگر بال هم داشتن خخخ) اینکه خرهای بالدار چه میشوند، باشد برای منتقد. مانند همیشه آنچه مطرح شده، در مواردی خام و ناپخته است، آنچه کمبود بنده است را شما بنویسید.
1 اسکاتلندی واقعی
