با اینکه گاها گوشه هایی از محتوی اندیشههای بدبینی را در آثار عام موسیقی، سریال و فیلم ها دیدهایم، اما این نگرشها غالبا انسجام خاصی را از گرایشهای بدبینی ارائه نمیدهند. همین نگرش باعث شده تا با وارد کردن تعاد زیادی از شعرا، نویسندگان و یا برخی چهره های سلبریتی (مانند شخصیت فیلم های وودی آلن یا دکتر هاس که هیو لری در آن ایفای نقش کرده است)، بدبینی را به جای یک دیدگاه فلسفی برابر با وضعیتی روانی تحلیل و بررسی کرد. در این سری از پست ها، قصد دارم ارائه منسجم تری از این نگرش فلسفی ارائه کنم. فلاسفه بدبین به طور کلی یک نگرش خاص یا گزاره واحدی ندارند که همگی بر آن توافق داشته باشند (میتوان گفت که در بسیاری موارد دیگر نیز چنین تشابهی را یتوان یافت) با اینحال، اکثر بدبینها به طور کلی معیارهای مشترکی را در اندیشه خود مطرح کردهاند. در سالهای اخیر، با انتشار کتبی مانند هفت نوع بیخدایی و واکاوی مجدد آثار نیچه و سیورن و باز طرح مسائل ارزششناسی و تعالی در فلسفه تحلیلی، بار دیگر شاهد حضور اندیشههایی هستیم که با نگرش بدبینی همراه هستند.
بدبینی فلسفی، تعاریف و تمایزات
بررسیهای برآمده از نقد ادبی که معمولا برپایه فلسفه قارهای میباشند متاسفانه بیشتر اوقات با تاکید برجنبههای «شاعرانه» و ظرافت های ادبی اثار این دسته از متفکران، با گذر از دیدگاه آنان، محتوی اندیشههای آنان را به نوعی اختلال روانی، درگیری های اجتماعی یا مخلوطی از این دو تقلیل میدهند و فرد بدبین را یک ماهی شناور در خلاف جریانِ تفکر دوران خود میبینند. با اینکه بدبینی در فلسفه با نا امیدی، شک یا عدم اطمینان در افراد پیوند خورده است(Dienstag, 2006) اما مشخصا خرسندی افراد را نمیتوان به عنوان معیار معرف آنان به عنوان خوشبین یا بدبین در نظر گرفت. پیشرفت را در نظر بگیرید. اغلب بدبینها نگرش متفاوتی به ایده امکان وجود پیشرفت دارند که بدین وسیله خود را از خوشبینها جدا میکنند اما این بدین معنا نیست که خوشبینها انسانهایی شاد هستند و یا اینکه میتوان صرفا با همراه کردن تصورات روانی افراد از پیشرفت، نگرش فلسفی آنان را به دست آورد. خوشبینی و بدببینی فلسفی هر دو میتوانند در نگرش های خود صاحب افرادی افسرده، خوشحال، خنثی یا فعال باشند.
در کژبرداشتهای معمول از بدبینی این است که این اندیشه غالبا به اشتباه با دیگر مکاتب فلسفی همراه میشود و درواقع بدبینی را مجموعه ای از پوچگرایی یا شکگرایی معرفی میکنند. اما فلسفه بدبینی چیست؟ فلسفه بدبینی اندیشهای سلبی است که نسبت به تلاشهای سنتی برای برپا کردن نظام های مختلف مقاومت میکند. با اینکه بدبینی اندیشهای سلبی است که هدف آن تقویت ما در وجودی محدود است اما به طور مستقیم مرتبط با شکگرایی یا پوچگرایی نیست.(Dienstag, 2006, p. 4) همین دیدگاه منجر شده تا بسیاری از منتقدان با حمله با این مکاتب، محتوی متفاوتی را به این نگرش فلسفی وارد کنند که مشخصا بخشی از این دیدگاه نیست. (این تعریف متاسفانه قادر به پوشش بدبینی فلسفی که به صورت نظاممند وارد فلسفه تحلیل شده است، نیست) به عبارتی، پوچگرایی، شکگرایی و هر مکتب دیگری ممکن است با این اندیشه سازگار باشد اما بدبینی به خودی خود مستلزم اعتقاد به پوچگرایی، شکگرایی یا مکاتب دیگری نیست. از آنجایی که بدبینی درصدد است جایگزینی برای پیشرفت باشد(Vyverberg, 2011) و االبته جایگزینی هم نیست که برای همگان خوشایند باشد، حجم سنگینی را بر دوش اندیشه فرد میگذارد. در نگرش بدبینی، دیدگاه متفاوتی را به هوشیاری، زمان و ختاریخ شاهد هستیم که برای درک آن باید از درک معمول خود از خوشبینی فاصله بگیریم. بدبینی به دنبال این نیست که ما نباید هیچ چیزی را دنبال کنیم یا اینکه هیچ چیزی در نهایت ارزشی نداشته و معنایی نیز ندارد (پوچگرایی) و همینطور موضعی نیست که امکان رسیدن به معرفت را تکذیب کند (شکگرایی). شاید بهترین روش برای فهم این نگرش این باشد که بدبینی فهم متفاوتی از وضعیت بشری است که در سایه زمان و پیشرفت در ارتباط خاصی قرار گرفته است. اندیشمندان بسیاری را میتوان در این بررسیها وارد کرد. برای مثال، روسو، لئوپاردی، فروید، کامو، نیچه، شوپنهاور، فوکو، وبر و ... . در این مختصر اما هدف من بررسی تک تک این افراد نیست و دنبال کردن این روش نیز چیزی بیش از مجموعه ای از شرح احوال آنان را به ما ارائه نخواهد کرد. هدف بیشتر این است که مشترکات این دسته از فلاسفه را بیان کرد. باید توجه داشت که بدبینی را همینور باید از آرمانگرایی نیز متفاوت کرد، چنانچه کریستوفر لَش بیان میکند: منظور از بدبینی «این تعهد سکولار به یک آرمانشهر نیست که ارمغان سعادت نهایی را برای تاریخ به دنبال دارد بلکه تعهد به پیشرفت مداوم در مسیری است که فاقد هرگونه پایان مشخصی است.(Lasch, 1991, p. 47) » برای مثال، جان استورات میل با اینکه به پیشرفت اعتقاد دارد و تصور میکند که استفاده از عقل و استدلال میتواند باعث بهبود وضعیت بشری شود. اما این اعتقاد وی ضرورتا به دنبال ایجاد یک آرمانشهر نیست. از لحاظ روانی نیز با اینکه وی یک «پیشرفتگرا» است اما معمولا، فردی افسرده معرفی شده است.1 درگیری بدبینها با ایده پیشرفت در آثار مختلف مطرح شده است اما حتی این بخش از این اندیشه آنان را نیز نمیتوان به عنوان تنها تمرکز یا تعهد منطقی آنان دید- فلسفه بدینی را اغلب فرزند مدرنیته میدانند که در مقابل مفهوم مدرن پیشرفت قرار دارد - نگرشهای فلسفی اکثرا خواستگاه های فلسفی داشته و به همخین دلیل نیز نمیتوان دامنه موضوعات آنرا به گزاره های مشخصی تقلیل داد.(Vyverberg, 2011)
بدبینی در سنت تحلیلی
یکی از شاخصه های متمایز کننده بدبینی از کلبیون، رواقیون، شکگرایان و پوچگرایان، اعتقاد به نگرشی خاص به زمانی بودن، و درواقع روند تاریخ و وضعیت زمان است.(Vyverberg, 2011, p. 80) با اینکه بدبینی اغلب به شکل قارهای در ادبیات مکتوب بررسی شده است(Bailey, 2013; Bennett, 2001; Dahlkvist, 2007) اما امروزه دامنه بررسیهای تحلیلی نیز با این موضع فلسفی در موضوعات مختلف پیوند خوردهاند که شاید بهترین نمونه آن را بتوان دیوید بناتار، فیلسوف اهل آفریقای جنوبی دانست. وی که در موضع «ضد زایشگرایی/ زایشستیزی»2 (Benatar, 2008; Coates, 2014)از متفکران برجسته در اخلاق فرزندآوری و ارزششناسی زیستی(Benatar & Wasserman, 2015) حساب میشود، بخشی از دیدگاه خود را از مدیون موضع بدبینی است اما این بدینی نه برآمده از سنت قارهای است و نه شورشی است برضد تلاش های سنتی برای نظام سازی های فلسفی و غیر فلسفی و البته باید اشاره کنم که وی تنها مورد موجود در دامنه فلسفه تحلیلی نیست(Hannan et al., 2015) که پیرامون این موضوعات فعال است. هدف من از اشاره به بناتار این است که با اینکه ریشههای بدبینی فلسفی را اغلب در فلسفه قارهای میبینند اما این موضع لزوما خالی از روش های نظامند3 و شورش برضد یک آرمانشهر نیست و حتی همیشه به معنای شکست پیشرفت هم نیست. توجه داشته باشید که اگر چنانچه بناتار اعتقاد دارد فرزندآوری غیراخلاقی باشد و باعث آسیب و زجر بیشتر بشر شود، آنگاه وی در حال از بین بردن درد و بهبود وضعیت بشری است. به عبارت دیگر، اینکه بدبینی به طرح دیدگاه وی را برانگیخته کرده است اما نتیجه به دست آمده از آن (کاهش رنج و درد بشر) برضد پیشرفت نیست.
یافتن ریشه های بدبینی در حوادث اجتماعی-سیاسی نیز روش مطلوبی برای رسیدن به منشا این اندیشه نیست. برای مثال، فردریک بـیسـیر در کتاب خود به این مطلب اشاره میکند که بسیاری بعد از افزایش چشمگیر مواضع بدبینی در فضای فلسفی آلمان آنرا یا به حساب رکود اقتصادی گذاشتند، که از سال 1874 تا 1895 ادامه یافت و یا در سمت دیگر، آنرا همراه با شکستنِ طلسم رسیدن به یک آرمانشهر تبیین کردند آنهم پس از پیروزی آلمان بر فرانسه و ارتقای شرایط اجتماعی مانند سطح زندگی طبقه متوسط و دیگر رخدادهایی که گواه از بهبود شرایط در آن دوران میداد. (Beiser, 2016, pp. 2–3) بنابراین، بار دیگر بر این مطلب تاکید میکنم که منشا بدبینی فلسفی را نمیتوان با تکیه بر جنبه های روانی، تاریخی -سیاسی تبیین و تقریر کرد. از آنجایی که دیدگاههای جامعه شناسی در قرن 19 نیز بر بدبینی اثر گذاشتهاند، نیاز است تا این نوع نگرش به بدبینی را نیز بررسی کنیم. با توجه به این تعریف، «بدبین کسی است که فکر میکند هیچ راه حل سیاسی برای مسائل اجتماعی وجود ندارد و اینکه رنج و شر بشری در طبیعت انسان ذاتی است».(Beiser, 2016, p. 3) مشکل این تعریف وجود نمونه هایی است که ناقض این دسته بندی هستند. به دنبال بیسـیرمیتوان گفت که، پال کرایست، تئودور تراتز و پیتر ویگولت4 با اینکه در زمره خوشبینان هستند اما از لحاظ سیاسی بشدت نسبت به بهبود وضعیت انسان توسط دولت بدبین بودند. برعکس، هارتمن، مینلندر و بنسن5 با اینکه به اصلاحات اجتماعی و پیشرفت سیاسی اعتقاد داشتند اما صرفا امکان بهبود وضعیت برای رسیدن به خوشبینی برای آنان کافی نبود.
با تعریف بدبینی چه کنیم؟
همانطور که در ابتدا اشاره کردم، شاید بهتر باشد به جای ارائه تعریفی از بدبینی، به دنبال ویتگنشتاین، با استفاده از شباهتهای خانوادگی برای رسیدن به وجوه مشترک در اندیشه بدبینی باشم. در پست های بعدی، به برخی از این موارد پرداخته و چند کلامی درباره ارتباط این موضع با معنای زندگی و ارزششناسی را به اشتراک خواهم گذاشت. آنچه تا اینجا اهمیت دارد این است که بدبینی را دیگر نباید صرفا با دیدگاهی برآمده از فلسفه قارهای یکی دید و یا آن را با پوچگرایی یا هستیگرایی همانند کرد. در ادامه تلاش میکنم برخی جنبه های متمایز کننده این اندیشه در فلسفه قاره و تحلیلی را از یکدیگر جدا کنم و به برخی متفکران امروزی این دیدگاه بپردازم.
منابع****
Bailey, J. (2013). Pessimism—Bailey (1st edition). Routledge.
Beiser, F. C. (2016). Weltschmerz: Pessimism in German philosophy, 1860-1900 (First edition). Oxford University Press.
Benatar, D. (2008). Better Never to Have Been: The Harm of Coming into Existence (Illustrated edition). Oxford University Press.
Benatar, D., & Wasserman, D. (2015). Debating Procreation: Is It Wrong to Reproduce? (1st edition). Oxford University Press.
Bennett, O. (2001). Cultural Pessimism: Narratives of Decline in the Postmodern World (1st edition). Edinburgh University Press.
Coates, K. (2014). Anti-Natalism: Rejectionist Philosophy from Buddhism to Benatar. First Edition Design Publisher.
Dahlkvist, T. (2007). Nietzsche and the Philosophy of Pessimism: A Study of Nietzsche’s Relation to the Pessimistic Tradition: Schopenhauer, Hartmann, Leopardi. Uppsala Universitet.
Dienstag, J. F. (2006). Pessimism: Philosophy, ethic, spirit. Princeton University Press.
Hannan, S., Brennan, S., & Vernon, R. (Eds.). (2015). Permissible Progeny?: The Morality of Procreation and Parenting (1st edition). Oxford University Press.
Lasch, C. (1991). The true and only heaven: Progress and its critics. Norton.
Vyverberg, H. (2011). Historical Pessimism In The French Enlightenment. Literary Licensing, LLC.
1 نگاه کنید به Dienstag منابع
2 Antinatalism
3 بیسیر نیز در کتاب خود به همین مطلب اشاره میکند که بدبینی مدرن ادعای روشمند بودن و نظامند بودن دارد.(Beiser, 2016, p. 4) باید توجه داشت که در اینجا صرفا تمرکز بر بدبینی است نه بدبینی در جمع با مکاتب دیگر.
4 Peter Weygoldt, Paul Christ, Theodor Trautz
5 Eduard von Hartmann, Philipp Mainländer, Julius Bahnsen
