گشتی در فرگشت - دگردیسی تا غایت انگاری

از سری پست های فرگشت

فهرست

فرگشت و بیخدایی

گشتی در فرگشت – فرگشت چیست؟

گشتی در فرگشت – مدارک فرگشت

*گشتی در فرگشت – چگونه و چرا

فرگشت و ویژگی های آن

در این پست بار دیگر با تکیه بر آنچه مایر در کتاب خود نوشته است. خلاصه ای از فصل چهارم را ارائه میکنم که در آینده با توجه به آنچه گفته شده و در این پست آمده به نقد پاسخ های دینی پررداخته و چالش های دیگری را مطرح میکنم. مشخصا آنچه میخوانید تنها خلاصه ای است از فصل چهارم این کتاب با ارزش . از این روز نیز خوانش کامل تر را به عهده خواننده میگذارم.

فرگشت: چگونه و چرا؟

ذهن کنجکاو بشر تنها به کشف واقعیت ها رضایت نمی دهد. ما در عین حال می خواهیم بدانیم این واقعیت ها چگونه و چرا به این یا به آن صورت روی داده اند. از زمان داروین بدین سو تکامل پژوهان با نبوغ بی پایانی کوشیده اند چنین سؤالاتی را پاسخ گویند. هرکدام از آنها روی هر موجودی اعم از گیاهان، جانوران و یا فسیل ها که کار می کردند و با هر فلسفه ای که بر جهان بینی شان حاکم بوده، یک سری نظریه ارائه کرده اند که آن نظریه ها، هم با یکدیگر و هم با آموزه های اصلی داروین در تناقض بودند. پس از مباحثات و مناقشات طولانی سرانجام موفق شدند در دهه ی چهل سده بیستم به توافق نظر گسترده ای دست یابند که آن را هم نهاد پژوهش های تکاملی نامیدند.

دیدگاه های فلسفی گسترده و تأثیرات بازدارنده ی آنها

در نگاه به گذشته این گونه به نظر می رسد که اندکی پس از ۱۸۵۹ اطلاعات و معلومات آن قدر زیاد شده بودند که اقبال همگانی از آموزه های داروین را ممکن ساختند. با وجود این بیش از ۸۰ سال طول کشید تا ایده های وی تقریبا در اروپا و آمریکا مورد پذیرش همگان قرار گرفت. دلایل این مقاومت ها چه بودند؟ با این که تاریخ نویسان چنین سؤالاتی را بارها و بارها با خود مطرح کرده بودند، اما تا همین چندی پیش موفق به یافتن پاسخ رضایت بخشی به آن نشده بودند. همانگونه که روشن شد علت این مقاومت ها در ایده های فلسفی رایج در همه جا بود که بر جهان بینی مخالفين داروین نیز حاکم بودند. یکی از آنها مسئله ی باور به چند منشأ بودن جانداران بود، البته که این موضوع تأثیر بسیار غالب و پردوامی نداشت، به دلیل این که نظریه ی داروین درباره ی سر چشمه ی مشترک جانداران با سرعت تمام مقبولیت عام پیدا کرد ( البته به استثنای آفرینش باوران). لیکن ایدئولوژی های دیگر نیز با دیدگاه های داروین به مخالفت بر خاستند، به ویژه ماهیت گرایی و غایت گرایی.

برای رد و مقابله با این پندارهای خطا، داروین چهار ایده ی نوین را وارد جهان دانش کرد: تفکر جمعیتی، انتخاب طبیعی، تصادف و کرونولوژی که همه ی این ایده ها تا آن زمان در دنیای دانش ناشناخته بودند. به این دلیل داروین نه تنها ناگزیر به مقابله با ایدئولوژی های مخالف عصر خود بود، بلکه همچنین مفاهیم و اندیشه های نوینی آفرید که پایه و اساس فلسفه ی زیست شناسی نوین را برای دوران پس از ۱۹۵۰پدید آوردند. بدون آگاهی از دیدگاه ها و فلسفه و جهان شناسی مخالفین داروین هرگز قادر نخواهیم شد تا به درستی از مباحثات میان مخالفين داروین و داروینیست ها سر در بیاوریم. به همین دلیل ضروری است، تا هر چند کوتاه، پایه های اساسی آن ایدئولوژی ها را در این جا توضیح دهیم.

تفکر گونه شناختی (ماهیت گرایی)

از عهد کهن تا دوران داروین جهان بینی حاکم بر اندیشه ی بشری و حتی دانشمندان ماهیت گرایی بود. این جهان نگری که توسط فیثاغورث و افلاطون پایه گذاری شده بود، می آموخت که همه ی پدیده های به ظاهر متغیر طبیعت را می توان رده بندی کرد. طبق تعریف آنان هر گروه توسط ماهیت آنها مشخص می شود. ذات و گوهر هر چیز ثابت و پایدار است و در برابر ماهیت و جوهر سایر چیزها و پدیده ها به شدت مرزبندی و مشخص شده است. برحسب مثال فیثاغورث می آموخت یک مثلث همواره یک مثلث است، دیگر فرقی نمی کند که قائم الزاویه و یا متساوی الاضلاع و یا... باشد، و آن را از طریق اشکال میانی با مربع و یا هیچ شکل هندسی دیگری نمی توان مرتبط و وابسته دانست. گروه درختان توسط ریشه و شکل برگشان تعریف می شوند. یک اسب توسط بلندی دندان ها و پاهای تک سم اش تعریف و مشخص می شود. طبق آموزه های مسیحیت هر نوعی، هر صنفی، هر نوع زیست شناختی بی همتا آفریده شده، و همه ی جانداران موجود وابسته به یک نوع، فرزندان یک جفت اولیه هستند. یعنی همواره به همین شکل بوده اند که امروز هستند. ماهیت یا رده بندی یک گروه کاملا تغییر ناپذیر است. آن امروز همان گونه است که از روز ازل به همان شکل بوده است. ماهیت گرایی نه تنها از جانب مسیحیان بلکه از جانب اکثر فیلسوفان لاادری نیز به شدت دفاع می شد. از دید این نظریه گونه گونی آشکار در میان جانداران مربوط به شماری پدیده ی «تصادفی» و بی اهمیت بود. طبق آموزه های ماهیت گرا نوع زیست شناختی نیز یک چنین سنخ و تیپ بود که توسط فیلسوفان به عنوان نوع طبیعی معرفی می شد.

نخستین کسانی که در عصر داروین به پدیده ی تکامل پرداختند (از جمله ی آنان لامارک نیز) کمابیش تحت تأثير ماهیت گرایی قرار داشتند: آنها دگرش های تدریجی گونه ها را پذیرفتند. اما تا دوره ای طولانی برای آن دانشمندان «یک نوع» کمابیش هنوز پدیده ی تغییر ناپذیری بود. تفکر جمعیتی داروین با سنت رده بندی گونه شناختي ماهیت گرا به کلی قطع رابطه کرد و از طرز تفکر کاملا نوینی به دفاع بر خاست. پیام او این بود: آنچه که ما در نزد جانداران شاهدیم، گونه ها و رده های غیر قابل تغییر نیستند، بلکه جمعیت های دگرگون شونده ای هستند که تک تک افراد آنها منحصر به فرد و تغییر پذیرند. هر نوع زیست شناختی از جمعیت هایی تشکیل می شوند که متناسب با شرایط محیطی و نوع تغذیه ی منطقه اي خود سازش پیدا کرده اند. در درون چنین جمعیت هایی هر فرد برخلاف آنچه که سابقة در درون گروهها و صنف های تقسیم بندی شده و بی تغییر باقی می ماندند سازواره ی منحصر به فردی است که با تک تک آحاد دیگر در همان جمعیت متفاوت است. این تعریف حتی در مورد جمعیت انسانی، با شش میلیارد و اندی عضوش نیز صادق است. طرز تفکر داروین که بر مبنای پژوهش جمعیت ها استوار بود، امروز تفکر جمعیتی نامیده می شود. اغلب طبیعت پژوهان، بعد از این که در جریان پژوهش های سیستماتیک خود کشف کردند که همین تفاوت های بین تک تک انسان ها در میان جانوران و گیاهان نیز به همین ابعاد وجود دارد، از این طرز تفکر استقبال کردند. تغییرات تدریجی در گونه شناسی از منظر تفکر جمعیتی در دانش زیست شناسی تکاملی به یک اختلاف عقیده ی طولانی انجامید. همه ی نظریه های جهش باور تکامل بر اساس غایت گرایی استوارند. برعکس آن، تفکر جمعیتی تغییرات تدریجی را پایه ی تحلیل های خود قرار می دهد.

تفکر جمعیتی

 یکی از مهم ترین ایده های زیست شناسی است: آن، پایه و اساس نگره ی تکاملي مدرن را می سازد و سنگ بنایی برای فلسفه ی زیست شناسی امروز است. علاقمندان برای اطلاعات بیشتر به کتاب اصلی مراجعه کنند. از آنجایی که در این پست بیشتر با تفکرات ما قبل مدرن سروکار داریم خواندن این بخش را به عهده خواننده میگذارم.

غایت گرایی

 یک ایدئولوژی دیگر سده ی نوزدهم و آغاز سده بیستم که با داروین سر ستیز داشت، غایت گرایی بود، که معتقد بود جهان جانداران به طور دائم» در جهت کمال بیش تر می کوشد. طرفداران غایت گرایی می پنداشتند که تکامل می باید ناگزیر از پست به عالی، از ساده به پیچیده، از ناکامل به سمت کمال حرکت کند. آنها یک نیروی درونی را برای ایجاد این حرکت بدیه ی فرض می گرفتند، چون که می پرسیدند، اگر نیروی درونی وجود نداشته باشد چگونه می توان تکامل از باکتری های ساده تا به گیاهان و درختان بلند، از پروانه ها تا میمون ها و انسانها را توضیح داد؟ باری اگر مسیر غایت گرایی را در فلسفه دنبال کنیم دست کم تا ارسطو ادامه دارد، که وی در این حکمت نه تنها یک علت، بلکه علت غایی را می دید. پس از ۱۸۵۹ نیز غایت گرایی هنوز بخش بزرگی از طبیعت پژوهان را تحت تأثیر خود داشت (بعدا بیش تر در این باره سخن خواهیم گفت). البته خود داروین هرگز از این فلسفه به دفاع برنخواست، بلکه باور به چنین نیروهای غیبی را صراحتا رد کرد. به جای آن بی پرده و آشکار از ایده ی نوینی سخن به میان آورد که بر طبق آن جهان منحصرا با نیروهای فیزیکی و شیمیایی و مکانیکی حرکت می کند. داروین به دانش طبیعت یک دیدگاه تاریخی را که در چهارچوب فکری نوین جایش خالی بود، وارد کرد. وقتی بخواهیم پدیده های تکاملی را توضیح دهیم، باید تقریبا همیشه پیش شرط های تاریخی آن را نیز مطرح کنیم.

ایدئولوژی های ماهیت گرایی و غایت گرایی که با اندیشه های داروین مخالفت می کردند، اصلی ترین پایه هایی بودند که مانع می شدند تا چونی و چرایی تکامل بلافاصله از جانب عموم مورد پذیرش قرار گیرد. به همین خاطر نظریه ی «تکامل از طریق تغيير» ۸۰ سال پس از انتشار منشأ انواع هنوز به زمان نیاز داشت تا با سه نگره ی تکاملی ذی نفوذ دیگر دست و پنجه نرم کند. از آنجا که این نظریه ها هنوز هم هر از گاهی از جانب بعضی ها مطرح و دفاع می شوند، لازم است تا از ادعاها و نقطه ضعف های آنها آگاه باشیم. به علاوه توضیح کمبودهای چنین نظریه های رقیب داروینیسم، به ما کمک می کند تا نقاط قوت نظریه ی تکاملی را بتوانیم باز هم بهتر بشناسیم.

نظریه های تکاملي مبتنی بر ماهیت گرایی

نظریه ی جهش باوری

 اگر همانگونه که فلسفه ی ماهیت گرا مدعی است، اصل را بر این بگیریم که همه ی پدیده های جهان تجلیات تیپ ها و نمونه های بنیادین و بی تغییری هستند، در چنین صورتی تنها از طریق پیدایش تیپ ها و انواع جدید تغییر می تواند صورت گیرد. نظر به این که یک تیپ ( یا یک ماهیت) نمی تواند به تدریج تغییر کند (چون تیپ ها را بی تغییر می دانستند!)، بنابراین یک نوع جدید تنها در اثر یک «تغییر» ناگهانی پدید می آید، یعنی می بایست جهشی در نوع موجود صورت می گرفت، که از این طریق تیره یا گونه ی تازه ای را به وجود آورد. از دید طرفداران این نظریه که غالبا به عنوان جهش باوران نامیده می شدند، جهان آکنده از گسستگی ها و ناپیوستگی ها بود. طبق نگره ی جهش باوری تغییر موجب می شود تا در درون یک نوع به ناگهان یک فرد از تیپ جدید پدید آید. آن وقت این فرد و تخم و ترکهاش یک نوع جدید را به وجود می آورند.

اصول اولیه ی این تفکر جهش باور به فیلسوفان عهد عتیق یونان باز می گردد، اما در سده ی هیجدهم پی یر موپر تویس فیلسوف فرانسوی نیز به دفاع از این فلسفه بر خاست. و پس از ۱۸۵۹ نه تنها مخالفين داروین بلکه حتی بعضی از یاران او هم از جمله ی آنها هاکسلی نیز از این نگره پشتیبانی می کردند. هر چند جهش باوری از جانب وایزمن و سایر داروینست ها زیر سؤال رفت، اما پس از گذشت یک صد سال باز هم طرفداران زیادی داشت. حتی در آغاز سده بیستم شماری از توارث شناسان از جمله دوریس، بيتسون، يوهانسنه نیز جزو طرفداران آن به شمار می آمدند، که آنها را مندلیست ها می نامیدند.

پرطرفدار بودن جهش باوری طی این زمان طولانی تنها به این علت نبود که با شیوهي تفكر ماهیت گرا هماهنگ بوده، بلکه همچنین به این دلیل بوده که ظاهرا با مشاهدات طبیعت پژوهان نیز سازگار و هماهنگ بوده است. به نظر می رسید در میان جانوران و گیاهان یک ناحیه گونه ها کاملا از هم متمایز بودند، و حضور و (همچنین عدم حضور) یک گونه ی جدید در میان سنگواره ها همواره مثل یک رویداد ناگهانی و بی مقدمه به نظر می آمد. در طبیعت به هر سو که می نگریستی در همه جا گسستگی و ناپیوستگی در میان گونه ها، جنس ها و... را می شد دید، و در هیچ جا در میان فسیل ها تغییر تدریجی که داروین آن را بدیهی دانسته بود، دیده نمی شد. جهش باوری را نمی شد رد کرد، مگر این که هم زمان مستدل می ساختند که چرا این ناپیوستگی و گسست» وجود دارد، و اساسا در کجا می باید احتمال حضور مراحل گذار پیوسته («مراحل بینابینی») را محتمل دانست؟ پیش از آنکه بتوانند به این پرسش پاسخ دهند، می بایست در رده بندی گونه ها پیشرفت بیش تری صورت می گرفت، و این امر مدتها پس از ورود به سده ی بیستم روی داد.

دانشمندان با مشاهدات و استدلالات گوناگون خود برای رد قطعی جهش باوری سهم خود را ادا کردند. نخست دریافتند که یک گونه یک تیپ نیست تا بتواند به تیپ جدیدی جهش پیدا کند، بلکه آن از جمعیت های گوناگونی تشکیل می شود. از آن جا که امکان ندارد همه ی افراد یک جمعیت هم زمان دچار دگرگونی مشابهی شوند، پس ممکن نیست که در یک چشم به هم زدن یک گونه ی جدید پدید آید.

نظر به این که معلوم شده بود موتاسیون های احتمالی در جایگاه های ژنها پی آمدهای مضر یا حتی مرگ آوری به دنبال دارد، آن وقت چگونه ممکن است یک جهش بزرگ که کل ژنوتیپ را در هم می ریزد، به یک موجود قادر به زندگی بینجامد؟ تنها و تنها در موارد استثنایی (گلداشمیت چنین مواردی را ناقص الخلقه ی امیدوار می نامد) ممکن است بخت بقا و موفقیت وجود داشته باشد، لیکن اکثر قریب به اتفاق افراد دچار «ابر جهش» شده، ناکام و نابود می شوند. اما حال باید از جهش باوران پرسید: کجایند آن میلیاردها ناقص الخلقه های ناموفق که می بایست توسط ابرجهش به وجود آمده باشند؟ اینها هرگز یافت نشده اند، دلیل آن را ما امروز می دانیم: چنین ابر جهش هایی که در این نظریه اساس استدلال مبتنی بر آن است، هرگز روی نداده است.

واژه های «تدریجی» و «ناپیوسته» را با معانی گوناگون به کار می برند، اگر معنی آنها را به طور کامل مشخص و روشن نکنیم، ممکن است سوء تفاهماتی را فراهم کنند. زمانی که داروین مراحل گذار پیوسته و تدریجی را اعلام کرد، او به ناپیوستگی ها و گسست های آشکار میان تاکسونها (گروه های سیستماتیک) واقف بوده است. حتی وقتی امروز هم گسستی بین دو نوع دیده شود ضرورت نبایست از یک موتاسیون ناشی شده باشد. همانگونه که امروز از آن آگاه ایم هرگز یک «گسست آرایه شناختی» وجود نداشته، چون هردو نوع از طریق شماری از جمعیت های بینابینی به هم پیوسته به پیش گونه ی مشترکشان متصل می شوند.

داروین همواره تاکید می کرد که تغییرات تکاملی غالبا با گام های بسیار کوچک آغاز می شود. اما این امر در همه ی موارد صادق نیست. برخی تغییرات در کروموزوم ها، به ویژه چندپلوئیدی در میان گیاهان و بکرزایی دورگه ها در نزد بعضی از جانوران، می تواند طی یک مرحله نوع تازه ای را به وجود آورند (به فصل نهم نگاه کنید. اما این ها بیشتر مسائل حاشیه ای هستند و در برابر تکامل تدریجی جمعیت ها، که بخش اساسی تکامل جانداران را تشکیل می دهد، موضوع قابلی نیستند. با وجود این نباید از یاد برد که طیف گسترده ای از موتاسیون ها به تغییرات تکاملی می انجامند.

نظریه ی دگردیسی

در سده ی هیجدهم به اندازه ای اسناد و مدارک کارآمد برای تکامل به دست آورده بودند که دیگر آنها را با گونه شناسی کلاسیک نمی توانستند توجیه کنند. به همین دلیل نظریه ی ماهیت گرایی تا اندازهای از شدت و حدت افتاد: حال می پذیرفتند که انواع می توانند با گذشت زمان به تدریج «دگردیسی» پیدا کنند؛ اما آن را در هر لحظه ی معینی از نظر ماهوی، همچون گذشته، دگرش ناپذیر می دانستند. با آنکه یک گونه تغییر می کرد، با این همه باز هم ماهیتا همان چیز باقی می ماند. می گفتند تکامل گونه ها، چیزی است مثل تکوین یک تخم بارور که به یک فرد بالغ تبدیل می شود. عملا واژه ی تکامل را برای نخستین بار فیلسوف سوئیسی، بونه، برای نظریه ی پیش ریختاری درباره ی تکوین سازواره ی منفرد به کار برد. در آلمان، هم فرد بالش و هم تکامل تا سده بیستم تكوين نامیده

می شدند. این برداشت از تکامل تدریجی را ترانسفورماسیونیسم نامیدند. این واژه به هر نظریه ای که بر اساس تغییر تدریجی شیء یا ماهیت آن چیز استوار بود، اطلاق می شد. به این معنی همه ی فرایندهای به ظاهر تکاملی در میان اشیای بی جان جزو این مقوله به شمار می آمدند: از جمله برای مثال ستاره ای که از نوع (سفید، زرد، سرخ، آبی) به نوع دیگر تبدیل می شود، و یا کوهی که از طریق نیروهای زمین ساز به تدریج بلندتر می شود، و سرانجام توسط فرسایش دوباره همسطح زمین می شود، نیز در این مفهوم گنجانیده می شدند (یعنی تکامل خوانده می شدند.) از این مطلب که در این جا بیان کردیم برداشت می کنیم که ترانسفورماسیونیسم دو مشخصه ی اساسی دارد: نخست تغییر یک شیء و دوم جریان تدریجی و پیوسته ی تغییر.

یکی از طرفداران پرشور این نوع تدریج گرایی دوست و آموزگار داروین، چارلز لایل، زمین شناس پر آوازه ی انگلیسی بود، و او این نظریه را همديس باوری نامید. از نظر لایل همه ی تغییرات در طبیعت، به ویژه تغییرات زمین شناختی، به تدریج صورت گرفته اند. گسستگی ها، جهش های ناگهانی و موتاسیون های بی مقدمه وجود نداشته اند. تأثير لايل در پذیرش تدریج گرایی از جانب داروین بسیار بالا بوده است، منتها تدریج گرایی جمعیتی داروین چیزی به کلی متفاوت از همديس باوری لایل بود. تا جایی که به طبیعت جانداران مربوط باشد، می توان بین دو نگره ی اساسی تکامل مبتنی بر تغییر تمیز قایل شد، که یکی به تأثیر مستقیم زیست بوم باور دارد، و دیگری به تلاش برای دست یابی به کمال معتقد است.

تغییرات از طریق تأثیرات زیست بوم

 طبق این نظریه که غالبا به نام لامارکیسم خوانده می شود، که البته این عنوان هم کاملا درست نیست - تکامل از تغییرات تدریجی جانداران ناشی می شود، که این تغییرات از کاربرد و عدم کاربرد» اندام ها یا سایر صفات ناشی می شوند، یا از طریق تأثیر مستقیم زیست بوم روی ژنها ایجاد می شود. طبق این نگره مواد توارثی به اندازهای تأثیر پذیرند که ممکن است از طریق تأثیر محیط زیست شکل بگیرند و بعد چنین تغییراتی از راه «توارث صفات کسب شده» به نسل بعدی می توانند انتقال یابند، یعنی اساس این نظریه بر این باور پایه گذاری شده که خصوصیات ارثی ژنها شکل پذیرند.

غالبا نمونه ای که برای توارث صفات کسب شده به عنوان دلیل ارائه می شود: گردن دراز زرافه را نام می برند. طبق نظر لامارک زرافه در هر نسلی، به دلیل این که تلاش می کرده از شاخه های بالاتر برگها را بخورد، اندکی گردنش درازتر شده است، و سپس این دراز شدن را به نسل بعدی به ارث می گذاشته است. عکس این قانون نیز به این شکل عمل می کند که اندامی از بدن به دلیل عدم کاربرد به مرور تحلیل می رود، برای مثال نابینا شدن و از کار افتادن چشمان جانوران نقب زن. در ضمن ادعا می کردند که نه تنها نتایج کاربرد و عدم کاربرد اندام ها پدیده هایی توارثی هستند، بلکه حتی نتایج تأثير مستقیم زیست بوم نیز وراثت پذیر می باشند.

از سال ۱۸۵۹ نظریه ی دگردیسی (ترانسفورماسیونیسم) بیشک پرطرفدارترین نگره ی تکاملی به شمار می آمد، تا این که در دهه ی چهل سده بیستم سنتز تکاملی نوینی طرح شد. با آنکه خود داروین انتخاب

طبیعی را مهم ترین عامل تکامل می دانست، با این همه حتی او نیز تا حدی ایده ی توارث «آسان» را پذیرفته بود، شاید از دید او توارث آسان یکی از علت های احتمالی تغییر بوده باشد. در دوران پیش از طرح ایده ی سنتز تکاملي طبیعی دانان به انضمام خود داروین، هم انتخاب طبیعی و هم توارث آسان را ممکن می دانستند.

لامارک

لامارکیسم برای تغییرات تدریجی توضیحی ارائه کرد و به همین دلیل از جانب مخالفین نظریه ی جهش باوری به طور گسترده ای مورد تأیید قرار گرفت. اما همه ی آزمایشات انجام شده از جانب دانشمندانی که می خواستند آن را اثبات کنند، به شکست انجامیدند. قوانین وراثت مندل ثابت کرده بودند، که ژنها دگرش ناپذیرند، و در نتیجه با ایده ی توارث آسان کاملا در تناقض قرار داشتند. و سرانجام زیست شناسی مولکولی مستدل ساخت که به هیچ روی امکان ندارد اطلاعات از پروتئین های یک سازواره (ارگانیسم) به اسید نوکلوپیک یاخته های زایشی وارد شود. به سخن دیگر: انتقال فروزه های کسب شده ممکن نیست. این هم به اصطلاح دگم اصلی» زیست شناسی مولکولی است.

دگردیسی در اثر تلاش برای رسیدن به کمال (راست زایی)

شالوده ی این نظریه ( یا نظریه ها) مبتنی بر باور به غاییت هستی است (غایت گرایی). بر طبق آن، طبیعت جاندار تلاش می کند، تا همواره در جهت کمال والاتر رشد کند. چنین تزهایی که از جانب ایمر، برگ، برگسون، آزبورن و بسیاری از طبیعی دانان دیگر نمایندگی می شدند، راست زایی و یا خودزایی نامیده می شود. این انگاره ها فرض را بر این می گیرند که ماهیت ها توسط یک نیروی رانشگر دروني دائما کامل تر و کامل تر می شوند؛ بنابراین تکامل از طریق پیدایی گونه های جدید روی نمی دهد، بلکه در اثر دگرگونی ماهی گونه های موجود، انجام می گیرد. پس از اینکه هیچ سازوکاری را در درون جانداران کشف نکردند تا بتواند نقش این انگیزش درونی را ایفا کند، از این نظریه ها دست کشیدند. وانگهی چنین کوشش هایی از جانب دانشمندان واپسگرا که امروز هم وجود دارند به تبار تکاملی خطی مستقیم» منتهی می شد؛ که البته دیرین شناسان توانستند اثبات کنند که همه ی گرایش های تکاملی دیر یا زود جهت شان را تغییر می دهند، یا حتی ممکن است اصلا در جهت عکس حرکت کنند و سرانجام گرایشات خطی را می توان به مثابه ی محصول انتخاب طبیعی توضیح داد. به هیچ روی نشانه ای که از اعتقاد به غایت گرایی حمایت کند وجود ندارد. رد وجود علت غایی برای فلسفه از اهمیت اساسی بر خوردار بود، زیرا آن یکی از اصول موضوعه توسط ارسطو بود، که هیچ دلیلی هم برای آن ارائه نشده، و جای مهمی را نیز در تعالیم اکثر فیلسوفان به خود اختصاص داده بود. پذیرش غایت گرایی از جانب كانت، تأثير ژرفی روی اندیشه های تکامل پژوهان آلمانی سده ی نوزدهم گذاشت.

به این ترتیب ملاحظه گردید که هر سه ی این جریانات فکری که تلاش می کنند تا این جهان و دگرگونی های آن را (یعنی تکاملش را) با اندیشه های ماهیت گرایی توضیح دهند، در واپسین تحلیل به شکست انجامیده اند. می باید رویکرد کاملا دیگری را برگزید، راهی را که چارلز داروين و آلفرد والاس برای ما روشن کردند.

اشکان مهر روشن